|
چرا عربهاي خوزستان يك خلق يا يك قوميت اند؟
(متن سخنراني يوسف عزيزي بني طرف در داشنگاه صنعتي اصفهان)
مقدمه
چندي است كه شاهد گسترش آگاهي هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي در ميان خلقها و قوميتهاي ايراني هستيم ومساله ملي به موضوع بحث وجدل گروه هاي سياسي و فرهنگي مختلف درون وبرون كشور تبديل شده است.
فعالان خلقها ومليتهاي ايران از اين رويكرد ميمون استقبال مي كنند و آن را به فال نيك مي گيرند.
پيش از درج اين سخنراني لازم مي دانم به چند مورد اشاره كنم: نخست، آن كه در سايتهاي Ethnologue.com و واشنگتن پست جمعيت عربهاي خوزستان به ترتيب يك مليون و دويست هزار و 3% جمعيت ايران ذكر شده كه از اساس نادرست است. من در اين مقاله نشان خواهم داد كه اين آمارها از جمعيت واقعي آنان كمتر است.
ضمنا پس از اين سخنراني به منابعي دست يافتم كه مي گويد عربهاي خوزستان پيش از كوچ آريايي ها به فلات ايران در اين سرزمين مي زيستند. اينها عبارتند از كتابهاي ”12 قرن سكوت “ ناصر پورپيرار و” المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام“ پرفسور جواد علي است كه روانشاد دكتر محمد حسين روحاني دو جلد از ده جلد آن را به فارسي ترجمه كرده است.
من در اين سخنراني كوشيده ام تا نشان دهم عربهاي خوزستان نه مجموعه اي از عشاير وقبايل يا يك اقليت قومي مهاجر بلكه يك ”خلق“ يا يك ”قوميت“ بومي اند كه در جغرافيا و تاريخ چند صد ساله اين سرزمين ريشه دارند و در مجموعه بزرگي به نام ملت ايران جاي مي گيرند.
گرچه اين سخنراني در بهمن 1378 انجام شده اما با توجه به داده هاي نويني كه طي سه گدشته به دست آمده تنظيم شده است.
******************************
با درود به خواهران وبرادران، استادان و مسؤلان دانشگاه صنعتي اصفهان.
خيلي خوشحالم كه در جمع دانشجويان عزيز در شهر اصفهان، شهر هنر، شهر دين و دانش و ادب صحبت مي كنم.
اصفهان تنها امروز نيست كه منادي گفتگوي فرهنگها ست بلكه اين كار اززماني آغاز شد كه ابوالفرج اصفهاني بزرگترين دايرة المعارف عربي و اسلامي را نوشت. لذا عجيب نيست اگر اصفهان و دانشگاه صنعتي اصفهان آغازگر اين برنامه ها شده است.
صد سال است كه نبرد سياسي، اجتماعي وفرهنگي ملت ايران عليه استبداد وخودكامگي جريان دارد. از انقلاب مشروطه تاكنون، توده هاي مردم ايران – از عرب اهوازي و ترك تبريزي گرفته تا فارس اصفهاني و كرد مهابادي – دست به دست هم داده وشانه به شانه يكديگر عليه استبداد، ديكتاتوري و تك صدايي مبارزه كرده اند كه به تدريج شاهد به ثمر رسيدن اين مبارزات هستيم.
عربهاي خوزستان به عنوان يك خلق يا قوميت يا مليت (هرچه اسمش را بگذاريد) بخشي جدايي ناپذير از ملت ايران است اما در عين پيوستگي با ساير خلقهاي ايران تمايزاتي با آنها دارد كه به آنها اشاره خواهم كرد . در واقع مردم عرب خوزستان از هويت خاصي برخوردارند.
واما هويت چيست؟ هويت، هستي فرهنگي، معنوي و روحي هر فرد انساني است. هر انساني در درجه اول هويت فردي دارد كه شامل ويژگيهاي روحي ورواني و ذهني اوست. آنگاه هويت قومي يا (ملي) دارد همانند عرب، ترك وفارس و سپس هويت ملي يا (ميهني) نطير ايراني، عراقي، هندي وسويسي. پس از آن هويت ديني و مذهبي ودر نهايت هويت جهاني انسان مطرح است.
شخصيت فردي عرب خوزستاني اصولا داراي 3 يا 4 بعد عمده است: بعد ديني، عشايري،قومي وملي. البته اولويت هر يك از اين ابعاد در ميان لايه هاي مختلف اجتماعي فرق مي كند.
در ميان عامه مردم، نخست بعد ديني (مذهبي) دوم بعد عشايري، سوم بعد قومي(عربي) و چهارم بعد ملي(ايراني) تعيين كننده رفتار شخصي، اجتماعي وسياسي آنان است. پس از انقلاب و به حاكميت رسيدن روحانيان در ايران، بعد اول و چهارم برهم منطبق شدند اما در سالهاي اخير براثر تحولاتي كه در فضاي سياسي ايران رخ داده است اين دو بعد بار ديگر درميان لايه هاي گسترده اي از مردم در حال جدا شدن هستند. ما اين را به وضوح در ميان روشنفكران و دانشجويان و حتا دانش آموزان عرب مي بينيم. به طوري كه اكنون ابعاد هويتي لايه هاي اجتماعي ياد شده شامل بعد قومي(عربي) سپس بعد ديني (اسلامي) و آنگاه بعد ملي (ايراني) است. بعد عشايري در ميان اين لايه هاي اجتماعي به شدت ضعيف ونا پذيرفتني است. روشنفكران عرب روابط عشايري را عامل عمده عقب ماندگي خلق خود مي دانند كه همواره حاكميتهاي مركزي از آن براي تفرقه وعقب مانده نگه داشتن عربها از آن بهره برده اند.
من در اين جا درباره وضع اجتماعي و تاريخي مردم عرب خوزستان صحبت خواهم كرد تا ثابت كنم اين مردم در خوزستان اقليت نيستند بلكه در اكثريت اند و از نظر دانش جامعه شناسي مي توان به آنان نام علمي مردم عرب يا خلق عرب خوزستان Ahwaz Arab People يا Khouzistan Arab People را اطلاق كرد كه معادل عربي آن ”الشعب العربي الاهوازي“ است. همان طور كه گفتم اهواز در اين جا فقط شهر اهواز نيست بلكه به مفهوم كل خوزستان به كار مي رود . ضمنا اگر برخي دوست دارند واژگاني همانند قوميت عرب خوزستان يا مليت عرب خوزستان را به كار ببرند كسي مانع آنها نيست و ما نيز ممكن است تسامحا گاهي اين اصطلاحات را به كار گيريم.
اصولا در علم جامعه شناسي به اين نتيجه رسيده اند كه هر خلق، مليت يا قوميتي داراي چهار عامل عمده است. يعني يك گروه انساني يا يك مجموعه اجتماعي بايد چهار عامل داشته باشد تا مليت ناميده شود. نخست، اشتراك سرزمين يا جغرافيا؛ دوم، اشتراك زبان؛ سوم اشتراك تاريخ؛ و سوم اشتراك فرهنگ است. يا به عبارتي يك مليت يا قوميت داراي ويژگيهاي مشترك جغرافيايي، زباني، تاريخي و فرهنگي – رواني است.
ضمنا عربهاي خوزستان كه تبار تاريخي آنان به 6 قبيله يا ايل عمده باز مي گردد، خودرا داراي نياي مشترك مي دانند و ما اين را در علم الانساب كه در ميان عربها رواج فراوان دارد مي بينيم.
به هرحال مليت عرب خوزستاني هنگامي تحقق يافت كه عربها به وجود قومي خود آگاهي پيدا كردند واين فراگردي است كه طي 70-80 سال اخير رخ داده است.
زبان مشترك
زبان مهمترين عامل تكوين ويكپارچگي مليت يا قوميت است. زبان عربي كه زبان مردم عرب خوزستان است يكي از كاملترين زبانهاي دنيا به شمار مي رود كه در اين جا نيازي به تشريح اين قضيه نمي بينم واغلب شما از اين موضوع اطلاع داريد. زبان عربي، زبان قران، زبان احاديث، زبان امامان زبان امرء القيس، متنبي، المعري، ابونواس اهوازي، نجيب محفوظ و حتا به نوعي زبان سعدي وحافظ و ناصر خسرو است و طبق قانون اساسي زبان دوم كشور به شمار مي رود.
اما اين زبان دوم بودن ارتباطي به مطالبات سياسي و تاريخي مردم عرب خوزستان ندارد و همچنان كه در قانون اساسي آمده اين كار به دلايل ايديولوژيك و به سبب پيوندهاي فراوان زبان فارسي و عربي در عرصه ميراث فرهنگي، ادبي، ديني ومذهبي انجام شده است ودر دوره حكومت شاه نيز زبان عربي – گرچه در قانون اساسي مشروطيت ذكر نشده- از منزلت خاصي برخوردار بود ودر دوره دبيرستان تدريس مي شد ودر دانشگاه رشته هاي زبان و ادبيات عرب وجود داشت. در آن دوره نيز شاه عاشق چشم وابروي عربهاي خوزستان نبود بلكه در مصاحبه هايش گاه منكر وجود آنان مي شد وگاه آنان را كولي خطاب مي كرد. گرچه انتخاب زبان عربي به عنوان زبان دوم كشور مايه خوشحالي عربهاي خوزستان است، اما آنان مطالباتي دارند نظير تدريس زبان عربي در دوره ابتدايي – تاكيد مي كنم دوره ابتدايي- ورسميت آن در دادگاه ها و ادارات در محدوده خوزستان ودر كنار زبان فارسي.
بايد ياد آوري كنم مردم عرب خوزستان، عرب زبان نيستند يعني اينان قبلا فارس، كرد يا لر نبودند كه بعدها زبانشان عربي شده باشد بلكه بهترين توصيف براي آنان عربهاي ايراني يا عربهاي خوزستان يا عربهاي اهوازي است.
چرا مي گويم عربهاي اهوازي زيرا اين استان پيش از آن كه نام خوزستان و عربستان به خود بگيرد به آن اقليم الاهواز مي گفتند. من بعدا به اين موضوع به طور مفصل خواهم پرداخت.
مردم عرب خوزستان از دير باز بخشي از امپراتوري ايران بوده اند البته در برخي از دوره هاي تاريخي – واز جمله در دوره ملوك الطوايفي – مستقل بوده اند.
سرزمين مشترك
سرزمين عربهاي خوزستان محل تلاقي فلات ايران با شبه جزيره عرب است. يعني ما همانگونه كه از نظر فرهنگي محل تلاقي دو ملت با فرهنگ و ادبيات غني فارسي وعربي هستيم از نظر جغرافيايي نيز محل تلاقي شبه جزيره عرب وفلات ايرانيم.
منطقه جغرافيايي عربهاي خوزستان از دزفول در شمال تا قصبه (اروند كنار) در جنوب واز صويره و هنديجان در شرق تا حويزه وموسيان در غرب گسترش دارد.
جمعيت مردم عرب: اصولا در باره مليتهاي ايراني هيچ گونه سرشماري انجام نگرفته است. در سرشماري همگاني جمعيت كه در سال 1365 انجام گرفت، فرمهايي از سوي ماموران سرشماري به طور رسمي در ميان مردم پخش شد تا جمعيت قوميتهاي غير فارس را مشخص كنند اما بعدا پشيمان شدند و به مردم گفتند نيازي به پر كردن فرم خاص”زبان مادريتان را مشخص كنيد“ نيست. اما اكنون به نطر مي رسد سرشماري براساس مليتهاي مختلف ايراني اعم از ترك، فارس، كرد، عرب، بلوچ وتركمن ضروري به نظر مي رسد تا ميزان تنوع قومي ايران به طور دقيق مشخص شود.
اغلب ارقام وآماري كه در باره جمعيت قوميتها ارايه مي شود تخميني و تقريبي است. اما ارقامي كه من عرضه مي كنم بر مبناي آمار رسمي مركز آمار ايران و نسبتها، نظر خود من است.
من پيشتر، در سخنراني ام در بهمن 1357 كه پيش از انقلاب در دانشكده نفت آبادان انجام شد و سپس به صورت جزوه منتشر گرديد تحليلي درباره تركيب جمعيت عربهاي خوزستان در ربع قرن پيش ارايه دادم. ما در اين مدت شاهد تحولات وتغييرات جمعيتي چشمگيري بوديم و البته جنگ عراق و ايران در اين زمينه بي تاثير نبوده است. بسياري از غير بوميان وحتا بوميان عرب به شهرهاي ديگر مهاجرت كردند اما عربها بيش از غير عربها به شهرهاي خوزستان بازگشتند واين امر در شهر آبادان محسوس تر است. بگذريم از اين كه شمار فراواني از عربهاي روستاهاي جنگ زده شهرستان دشت آزادگان (خفاجيه) به اهواز مهاجرت كردند و در اين شهر سكونت گزيدند.
به هر تقدير من در اين جا آماري را عرضه مي كنم كه در آخرين سرشماري رسمي سال 1375 در ايران منتشر شده است. اما قبلا لازم مي دانم چند نكته را يادآور شوم.
نخست : به استثناي روستاهاي شمال دزفول وشوشتر و ايذه و مسجدسليمان، اغلب روستاهاي جنوب اين شهرها عرب هستند و البته از اين نقطه جغرافيايي است كه ميزان جمعيت روستاهاي عرب به صد در صد مي رسد. يعني صد در صد روستاها وبخشهاي شهرستانهاي اهواز وآبادان و خرمشهر(محمره) و شادگان (فلاحيه) ودشت آزادگان (خفاجيه) عرب هستند. اين نسبت در شهرستان شوش به 80-90 درصد ودر رامهرمز به 60-70 درصد ودر شوشتر ودزفول به بيش از50 درصد مي رسد.
دوم: آمار رسمي سرشماري مركز آمار ايران برمبناي واحد ”شهرستان“ ارايه شده است كه شهر وبخش و روستا را در بر مي گيرد. بديهي است كه نسبت عربها و غير عربها در واحد”شهر“و ”شهرستان“ باهم تفاوت دارد.
در اين آمار، خود مركز آمار ايران بخشهاي اميديه (تابع شهرستان رامهرمز ) و باغ ملك (تابع ايذه) را جداي از شهرستانهايشان آورده است.
( سرشماري جمعيت در سال 1375 – ماخذ: مركز آمار ايران )
رديف نام شهرستان جمعيت درصد عربها جمعيت عربها
1. آبادان 252047 70% 176433
2. اميديه 80533 60% 48320
3. انديمشك 155594 20% 31119
4. اهواز 1110539 80% 888425
5. ايذه 172027 5% 8601
6. باغ ملك 90106 5% 4505
7. بندر ماهشهر 230696 65% 149052
(شامل كوره و معشور قديم و سربندر وهنديجان)
8. بهبهان 163032 15% 24455
(شامل شهركهاي آزادي و سلمان و حيزان)
9. خرمشهر (محمره) 129346 95% 122879
10. دزفول 351942 35% 123180
11. دشت آزادگان 125825 95-100% 125825
(شامل خفاجيه و حويزه وبستان)
12. رامهرمز 158542 35% 55490
13. شادگان (فلاحيه) 121000 95-100% 121000
14. شوش 173232 85-90% 155909
15. شوشتر 210108 35% 73538
16. مسجد سليمان 222211 20% 44422
(شامل عرب خمسه و رقيوه و جنوب هفتگل)
ـــــ ـــــ
3746772 2154053
+افزايش جمعيت طي 6 سال ( 3.5% ميانگين رشد جمعيت كل و 4.6% رشد جمعيت عربها ×6سال) : 786822 594187
ـــــــ ــــــــ
جمعيت در 1381 4533594 2748240
+ عربهاي فكه و موسيان و دهلران (استان ايلام) وبندر ديلم كه جزء استان خوزستان نيستند اما به اين استان چسبيده اند: 300000
ـــــــ
جمع مردم عرب خوزستان (عربستان سابق) 3048240
لذا در سال 1381 نسبت جمعيت عربهاي استان خوزستان به كل جمعيت استان ( بدون محاسبه عربهاي استان ايلام و بندر ديلم ) چنين است:
2748240:4533594 مساوي است با 60.6%
نيز در سال 1381 شمسي نسبت جمعيت مردم عرب خوزستان به جمعيت كل ايران چنين است: 3048240:65000000 مساوي است با 4.6%
البته ما در اين محاسبه عربهاي شهرهاي گناوه و عسلويه و بوشهر و جزيره خارك و بنادر جنوبي و جزاير خليج فارس را كه سني مذهب و به لهجه عربي خليجي صحبت مي كنند و بالغ بر 1.5 مليون نفرند جزو عربهاي خوزستان نياورده ايم زيرا لهجه عربهاي خوزستان بين النهريني ومذهبشان شيعه است. اين دو گروه از هموطنان عرب ما گرچه در برخي از دوره ها، تاريخ مشترك داشتند وميان شيخ سلمان كعبي فرمانرواي عربستان در عهد كريم خان زند و ميرمهنا حاكم بندر لنگه هم پيماني وجود داشت ولي به دلايل گسستگي جغرافيايي و مذهبي، اكنون انسجام و هماهنگي قومي چنداني ميان آنان وجود ندارد.
ميانگين رشد جمعيت در خوزستان ميان 4.4 تا 4.6 است. بي گمان اين نسبت بالا خاص عربهاي استان است كه به تحديد نسل چندان مقيد نيستند و رشد جمعيت در ميان غير عربهاي مناطق عرب نشين كه اغلب شهرنشين و مرفه هستند از 3.5% فراتر نمي رود. همين مساله باعث شد تا دولت طي سالهاي اخير به طور گسنرده اي به عقيم كردن زنان روستايي عرب بپردازد. امري كه مردان عرب، به ندرت، زير بار آن مي روند. برخي از روشنفكران عرب – البته – اين قضيه را سياسي مي دانند.
طبق سرشماري سراسري سال 1375 در استان خوزستان 62.5 درصد جمعيت شهرنشين و 31.5 درصد روستانشين است.
در اين جا لازم مي دانم نسبتهايي از جمعيت شهرنشين وغير شهر نشين استان را به نقل از مركز آمار خوزستان بياورم كه البته با نسبت بالا گفته قدري تفاوت دارد.
طبق آماري كه من دارم و مربوط به سالهاي 77-78 است، 63% جمعيت خوزستان شهرنشين و37% روستانشين هستند. نسبت شهر نشيني در ميان شهرهاي صنعتي و بندري بيشتر است. آبادان 84%، خرمشهر(محمره) 81%، اهواز 75%، ماهشهر(معشور) 72،5%، اميديه 66%، دشت آزادگان (حويزه وبني طرف) 48%، رامهرمز 47،5%، شادگان (فلاحيه) 34،5% وشوش دانيال 30% شهرنشين هستند.
اما اخيرا مهدي كمراني معاون عمراني استان خوزستان طي گفتگويي با روزنامه محلي ”همسايه ها“ - مورخ 13/9/81 چاپ اهواز- گفته كه 48 در صد جمعيت استان خوزستان روستايي است كه در اين صورت مساله اندكي فرق خواهد كرد.
طبق آمارهاي رسمي شمار روستاهاي خوزستان 5800 روستاست كه 3700 روستاي آن عرب هستند. اين به معناي آن است كه 64% روستاهاي خوزستان عرب نشين هستند. بر اساس آمار آقاي كمراني ما در سال 1381، (1392720=64%×48%×4533594) نفر روستايي عرب داريم. من متاسفانه چون آمار جمعيت شهرها(ونه شهرستانها)ي خوزستان را در دست ندارم نمي توانم چنين محاسبه اي را انجام دهم. لذا به گمان من جمعيت عربهاي استان خوزستان و مناطق عرب شيعه نشين چسبيده به خوزستان بين 3 تا 3،5 مليون نفر است.
ازسوي ديگر اگر يك و نيم مليون نفر عربهاي جزاير و بنادر خليج فارس و ثانيا پانصد هزار نفر عربهاي استان فارس و خراسان و كرمان ويزد وبلوچستان و جنگ زده هاي خوزستاني مقيم كرج، تهران، اصفهان، مشهد و ديگر مناطق ايران را به رقم جمعيت مردم عرب خوزستان (3048240) اضافه كنيم به شمار 5048240 نفر جمعيت كل عربهاي ايران خواهيم رسيد. در واقع نسبت جمعيت كل عربهاي ايراني به جمعيت كل كشور 7.7 % است.
ما در محاسبات خود به هيچوجه عربهاي عراقي تبعيدي ومهاجر در ايران يا حتا عراقيان ايراني تبار معروف به معاودين را نياورده ايم.
ضمنا در 80 سال پيش يعني در دوره شيخ خزعل - واپسين فرمانرواي عرب استان – تركيب جمعيت با وضع كنوني تفاوت داشت. پس از كشف نفت و تآسيس پالايشگاه آبادان، سيل جمعيت مهاجران از استانهاي همسايه وغير همسايه به سوي خوزستان سرازير شد.
در آن هنگام در محمره - خرمشهر كنوني- جز اندكي بهبهاني و بلوچ (كمتر از 5% جمعيت شهر) و در عبادان – آبادان كنوني- جز شماري غير عرب
( آن هم حدود 5%) اكثريت مردم اين دو شهر را عربهاي بومي تشكيل مي دادند.
روانشاد جلال آل احمد جمله اي دارد كه گوياي احوال ما عربهاي خوزستان است . وي مي گويد ( نقل به معنا) : ”تا بجنبي استعمارگران ملتي را در قالب ملتي ديگر ريخته اند“. واقعيت اين است كه من هر گاه كتاب ارشمند سفرنامه مادام ژان ديولافوا را تورق مي كنم به ياد اين جمله آل احمد مي افتم.
اين خانم فرهيحته فرانسوي تصاويري از مردان وزنان محمره آن هنگام (خرمشهر كنوني) دارد كه مصداق دقيق اين جمله نويسنده شجاع و منصف ايراني است. مادام ديولافوا كه چند روز پس از مرگ حاج جابر كعبي پدر خزعل و مزعل و آغاز فرمانروايي شيخ مزعل از اين بندر ديدن كرده تصاوير مردان عرب آن شهر را در كتاب خود آورده است كه دشداشه و چفيه و عقال بر سر دارند. اگر اين تصاوير را با پوشاك كنوني اهل محمره يا خرمشهريها مقايسه كنيد به ژرفاي معناي جمله آل احمد حواهيد رسيد. اكنون وپس از گذشت صد و اندي سال از آن زمان به ندرت چنين پوششي را در خود شهر مي بينيد. اما استعمارگران انگليسي و دست نشاندگان آنان در دربار پهلوي باهمه كوششي كه به خرج دادند نتوانستند زبان مردم را همچون لباسشان تغيير دهند.
من فكر مي كنم چنين حساسيتي نسبت به جامه كردها در كردستان ولباس محلي بلوچها در بلوچستان يا قشقاييها در فارس وجود نداشت يا اصولا كمتر بود؛ اما بيماري چندش آور عرب ستيزي با همه پديده هاي هويت وزندگي عربها كار داشت. اين بيماري – متاسفانه – هنوز ريشه كن نشده است.
در حالي كه مردم عرب خوزستان در دوران پهلوي اول از بافت مسلط عشايري وعقب ماندگي تحميلي رنج مي بردند، فرهنگمداران و نظريه پردازان شووينيست وفراماسونري هچون فروغي ها، محمود افشارها، فره وشي ها، صادق كياها و ذبيح بهروزها براي تغيير هويت قومي خلقهاي ايران وبه ويژه مردم عرب خوزستان برنامه ريزي مي كردند وروشنفكراني چون زرين كوب، صادق هدايت، بزرگ علوي، سعيد نفيسي، مرتضي راوندي واخوان ثالث به نوعي ديگر كينه و حقد نژادي خودرا نثار اين قوم بي دفاع مي كردند. طبق يك آمار سرانگشتي حدود 80تا 90 درصد نويسندگان وتاريخنگاران معاصر ايراني به اين بيماري مبتلا بودند والبته اين قصه هنوز سر دراز دارد. البته در اين عرصه بايد حساب شاعران و نويسندگان زن همچون فروغ فرخزاد، سيمين دانشور يا نويسندگاني نظير جلال آل احمد، غلامحسين ساعدي، صمد بهرنگي، محمد جعفر پوينده يا نسيم خاكسار را كه منزه از انديشه هاي نژادپرستانه و عرب ستيزانه هستند از آن اكثريت بيمار جدا كرد.
مي توان گفت طي هشتاد سال گذشته، براثر مهاجرتهاي عمدي و غير عمدي نابوميان به استان خوزستان آسيبهاي فراواني به مردم عرب اين استان وارد آمده است. اين امر باعث شده است تا حدود نيم الي يك مليون نفر عرب طي اين مدت زبان مادري خودرا از دست بدهند. نيز اگر روند تفريس يا (آسميلاسيون) ادامه يابد آسيبهاي زباني، فرهنگي و اجتماعي بيشتري بر پيكره مردم عرب خوزستان وارد خواهد شد. نگارنده – البته - مخالف مهاجرت شهروندان ايراني، واز جمله عربها، به هر نقطه اي از ايران نيست اما در مورد خوزستان وبراي جلوگيري از مسخ وبحران هويت عربهاي اين سامان بايد طبق قانون اساسي به مردم عرب اين امكان را بدهيم تا در دوره ابتدايي به زبان مادريشان درس بخوانند تا از آسيبهاي تبعي مهاجرت غير بوميان آسيب كمتري ببينند.
علاوه بر آن چه قبلا گفتم براي تاكيد بيشتر بر اكثريت بودن عربها در استان خوزستان شما را به دو كتاب مهم ومرجع احاله مي كنم: يكي لغتنامه دهخدا و ديگري ”انسكلوپديا بريتانيكا“ست .
علامه دهخدا در لغتنامه فارسي خود ذيل عنوانهاي ”عربستان“و”خوزستان“ مي نويسد”اعراب خوزستان بيش از نيمي از استان خوزستان را تشكيل مي دهند“.
دايرة المعارف بريتانيكا كه يكي از معتبرترين دانشنامه هاي جهان است همانند لغتنامه دهخدا تاكيد دارد كه جمعيت عربهاي خوزستان بيش از نصف جمعيت كل خوزستان است. البته منبع در اين زمينه فراوان است اما اين دو كتاب به امانت و دقت معروفند. به همين دليل دايرة المعارف ايران كه به كوشش احسان
يار شاطر وهمكاران امريكايي وايراني اش تهيه شده غير دقيق، طرفدارانه، با نگاهي ايديولوژيك - شاهنشاهي آريامهري- وبر اساس گفتمان قوميت مسلط تاليف شده است واز اين رو اعتبار علمي ندارد.
فرهنگ وويژگيهاي رواني مشترك
مردم عرب خوزستان هنر، ادبيات،سنن، آداب و رسوم و پوشاك خاص خودرا دارند كه با ساير مردمان ايران تفاوت دارد.
به عنوان نمونه عربهاي خوزستان تاريخ ادبيات و گنجينه فقهي و فرهنگي ويژه خودرا دارند كه بخش پس از اسلام آن به صورت مكتوب در دسترس ماست. اين گنجينه طي حكومت مشعشعيان در اواخر قرن هفده و طي قرون هجده ونوزده ميلادي به اوج خود رسيد. در اين باره بعدا بيشتر صحبت خواهم كرد.
اما همين قدر بگويم كه اين خلق، شاعران گرانقدري را در دامان خود پرورده است. ابونؤاس اهوازي، ابن معتوق، علي بن خلف مشعشعي، ملا فاضل السكراني و دكتر عباس عباسي الطايي نمونه اي از بسيارند.
جامه سنتي مردم عرب خوزستان ”دشداشه“،”چفيه“،”عقال“و”بشت“ براي مردان و”نفنوف“،”ثوب“،”شيله“و”عصابه“ و”عبا“ براي زنان است. اينان زينت آلات خاص خودرا دارند. جامه و زيور الات زنان عرب خوزستان با لباس زنان همه مناطق ايران وحتا با جامه وزيور الات زنان بختياري كه همسايه آنها هستند تفاوت دارد.
عربهاي خوزستان مجالس ختم و عزاداري خودرا به گونه اي برگزار مي كنند كه باساير مناطق ايران تفاوت دارد. ما در اينجا شاهد مثلا هوسه (يزله) مردان - وگاهي زنان- عرب هستيم. شما هوسه را – جز در ميان عربهاي خوزستان- در هيچ جاي ديگر ايران ودر ميان هيچ ايل و خلق و قومي نمي بينيد . زنان عرب سوگ سروده هايي دارند كه به هنگام مراسم فاتحه يا در گذشت نزديكان وخويشاوندان خوانده مي شود كه به عربي ”نعاوي“ ناميده مي شوند.
هوسه (يزله) نوعي پايكوبي است كه هم در مراسم عزا وهم عروسي انجام مي شود؛ بااين تفاوت كه شعرها ومضمون آنها در هريك از اين دو مراسم فرق مي كند.
سازهاي موسيقي عربي خوزستان جز”قانون“ و”كاسور“- تمپو به لهجه بندري- با سازهاي ديگر خلقهاي ايران مشترك اند. البته نبايد نقش”ربابه“ - رباب به فارسي – را فراموش كنيم كه ساز سنتي عربهاي خوزستان است.
ضمنا دستگاههاي موسيقي مقامي عربي خوزستان با موسيقي عراقي تقريبا يكي است وهردو تشابهاتي با موسيقي فارسي (ايراني) دارند. مثلا ما در موسيقي محلي عربي خودمان دستگاههاي نهاوند واصفهان و سه گاه هم داريم. نيز دستگاه ”حويزه“ را داريم كه گرچه خاستگاهش شهر حويزه خوزستان خودمان است اما اكنون در عراق رواج بيشتري دارد. واين البته مربوط به زماني است كه فرهنگ وادب و موسيقي عربي در حويزه واهواز شكوفايي داشت و حويزه، پايتخت خاندان حكومتگر مشعشعيان بود كه بر قلمرو عربستان فرمانروايي داشتند.
ضمنا موسيقي ”ريفي“ و”بدوي“ نيز ميان اغلب مردم عرب خوزستان رايج است. اين موسيقي ريفي با موسيقي ريفي جنوب عراق يكي است وبا موسيقي بدوي در كشورهاي عربي همسايه تشابهاتي دارد.
ما، در مراسم فاتحه يا مجالس ختم عربها شاهد تعاون همه خويشاوندان و بستگان و افراد قبيله يا عشيره هستيم. اين مراسم با شيوه هاي نماديني همانند اصلاح صورت ( الحسان) واهداي پارچه نو و نظاير آن همراه است. نيز هر عشيره يا قبيله با بيرق يا پرچم خاص خود وبا حالت هوسه و پايكوبي در مجلس ختم حاضر مي شود. عشاير اصولا براي زن متوفا – هر منزلتي داشته باشد- هوسه نمي كنند.
عربهاي خوزستان مراسم عروسي، بازيها ومراسم ختنه سوران خاصي دارند كه تاكنون هيچ محقق غير عربي به آنها نپرداخته است واگر استثنايي پيدا شود كه به دور از شووينسم به اين آيينهاي اجتماعي نگريسته باشد بسيار نادر است.
من از آيين ”فصل“ در كتابها و گفتگوهايم بارها صحبت كرده ام و در اينجا به عنوان مثال به رسمي به نام”دخيل“ اشاره مي كنم. طبق اين رسم هركس وارد خانه اي شد وپناه خواست دخيل به شمار مي رود وهيچ كس و هيچ نيرويي نمي تواند متعرض او شود.
عربهاي خوزستان براي عيد فطر به عنوان عيد ملي و مذهبي خود ارج فراوان قايلند واصولا به عيد نوروز نه به عنوان عيد ملي بلكه به عنوان جشن طبيعت
نگاه مي كنند. در عيد فطر كودكان جامه نو مي پوشند و عيدي مي گيرند وبزرگان به عيد ديدني مي روند وبرخي اختلافات ميان فاميل برطرف مي شود.
اين عيد را علاوه بر عربهاي شيعه خوزستان، اهل سنت در كردستان، آذربايجان غربي، تركمن صحرا، خراسان و بنادر جنوبي ايران نيز – بيش از نوروز - گرامي مي دارند اما به علت تصلب و تعصب قوميت مسلط، سهم حدود 15 مليون ايراني كه اين عيد ملي و مذهبي را جشن مي گيرند فقط يك روز تعطيلي است كه گاهي به علت دير ديدن هلال به نيم روز مي رسد. در صورتي كه همين قوميت براي اعياد ملي خود تا 15 روز را تعطيل مي كند.
از نظر ويژگيهاي رواني عربهاي خوزستان روحيه اي تهاجمي”آگرسيو“ دارند. آنان داراي حس نيرومند انتقام گيري وآتشين مزاج اند. تندروي در برخورد با مسايل ناموسي و ناموس پرستي نيز از خصلتهاي آنان است.
البته برخي از اين رفتارهاي ناشي از طبيعت گرم و سوزان استان يا ميراث عشايري بر جاي مانده از عهد جاهليت وبرخي ناشي از واكنش آنان به سركوب وتحقير هميشگي عربها وعقب نگه داشتن عمدي آنان است.
رژيم نژاد پرست پهلوي اصولا معتقد به برتري نژاد آريايي بود. لذا علاقه فراواني به القاب”آريامهر“ ونظاير آن داشت. عرب ستيزي آن رژيم نيز برخاسته از همين نگاه بود . شاه و نظام سياسي اش، نگاهي امنيتي به مساله مليتهاي ايراني داشت ومبنا را برسركوب ومحو هويت فرهنگي و اجتماعي آنها قرار داده بود. همپيماني اش با رژيم نژاد گراي اسراييل نقش مهمي در تقويت اين گرايشها ونفرت از هر چه عرب و عربي است ايفا مي كرد. فراموش نكنيم كه خوزستان عرصه تاخت وتاز نيروهاي امنيتي اسراييل يعني موساد بود.
رژيم شاهنشاهي، مردم عرب خوزستان را به عنوان حلقه ضعيف خلقهاي ايران به شمار مي آورد ونه تنها با زبان بلكه با فرهنگ وفولكلور وموسيقي وحتا لباس مردم عرب همچون چفيه و دشداشه وعباي عربي زنان مبارزه مي كرد. چون اينها را نماد و مظهر هويت قوي عربها به شمار مي آورد. البته اين كار اكنون نيز كما بيش – اما با شدت كمتر- ادامه دارد.
همان طور كه گفتم دين اسلام و مذهب شيعه بخشي از هويت وفرهنگ عربهاي خوزستان به شمار مي رود. اما پيامدهاي منفي ناشي از ايديولوژيك شدن دين در سالهاي اخير – همچون ساير مناطق ايران- دامنگير مردم وبه ويژه جوانان عرب شده است.
دين و مذهب: دين مردم عرب خوزستان اسلام و مذهبشان شيعه اثناعشري است. در واقع خوزستان يكي از دروازه هاي مهم ورود اسلام و سپس تشيع به ايران بوده است وعربهاي خوزستان در اين زمينه نقش مهمي ايفا كرده اند. شماري عرب سني مذهب از روزگار قديم در شهر خرمشهر (محمره) زندگي مي كنند. نيز فرقه هايي همانند اخباري و شيخي از دير باز در اين شهر
مي زيسته اند.
چند اقليت ديني در ميان عربهاي خوزستان وجود دارند كه عرب تبارند. مهمترين آنها اقليت صبي ( صبي ها) يا منداييان هستند. قران با عنوان ”صابئه“ و اهل كتاب از آنان ياد كرده است. صبي ها علاوه بر خوزستان در عراق و كويت و – در سالهاي اخبر- در امارات متحد عربي نيز زندگي مي كنند.
شمار صبيان خوزستان حدود 35-50 هزار نفرند.
چند خانواده مسيحي در اهواز و آبادان زندگي مي كنند ودر اين شهرها كليساهايي دارند كه برخي از انها قديمي هستند. ما يهودي عرب (ايراني) هم داريم كه پس از انقلاب تعدادشان كم شده است.
تاريخ مشترك
حدود پنج هزار سال پيش يعني قبل از كوچ هخامنشيان از روسيه به فلات ايران يكي از اقوام سامي به نام عيلام در خوزستان زندگي مي كردند كه آثار تمدن درخشانشان در شوش و چغازنبيل و ديگر مناطق خوزستان ولرستان و فارس وجود دارد. نام اين قوم براي نخستين بار در كتاب تورات آمده است.
احمد اقتداري يكي از پژوهشگران ايراني در باره وجود تاريخي عربها در دوران هخامنشي و اشكاني در كتاب ”آثار وبناهاي تاريخ خوزستان“ مي نويسد: ”آنچه تا به حال در شهر شوش كشف شده است حاكي است كه در اعماق اين تپه آثار ايلام وجود دارد وطبقات روي آن مربوط به دوره هخامنشي و اشكاني و عرب مي باشد وآثار اين دوره ها در آن جا فراوان است“.
سيد احمد كسروي در كتاب شهرياران گمنام چنين مي نويسد” ايران ديرتر از سوريه و عراق هجرتگاه تازيكان گرديده، با اين حال تا آنجا كه يقين است و دليل در دست هست تاريخ اين هجرت را بايد قرنها پيش از اسلام و از آغاز پادشاهي ساسانيان گرفت. در زمان اشكانيان دروازه هاي ايران بر روي تازيكان باز بوده…الخ“.
كسروي مي افزايد” اما در زمان اشكانيان يقين است و دليل در دست هست كه طايفه هايي از تازيكان در گرمسيرهاي ايران ودر خوزستان و بحرين و پارس و كرمان نشيمن داشتند. يكي از اين طايفه ها بنو العم بود كه شايد نخستين طايفه هاي تازيك بودند كه قصد مهاجرت به درون ايران كشيدند“.
احمد كسروي از قول ابو جعفر محمد بن جرير طبري – نخستين تاريخنگار مسلمان كه تاريخش هنوز هم اعتبار جهاني دارد- مي نويسد” عم همان مره ابن مالك بن حنظله ابن مالك ابن زيدان تميم است. گويا اين طايفه از قبيله بلند آوازه بني تميم بودند كه اكنون نيز در خوزستان سكونت دارند ونياي آنان مره ابن مالك در زمان اردشير بابكان نخستين پادشاه ساساني مي زيسته ودر جنگ با اردوان اشكاني به وي ياري رسانده بود“.
لذا طبق نظر كسروي، عربها از زمان اشكانيان در خوزستان وساير مناطق جنوب ايران مي زيستند والبته قبل از آن را نفي نمي كند و اظهار بي اطلاعي مي كند.
تاريخنامه طبري كه ترجمه فارسي آن منسوب به ابوالفضل بلعمي است در ذيل بخش خبر گشادن اهواز چنين مي نويسد” گشادن اهواز بدين سال هجدهم اندر بود كه عمر رضي الله عنه به شام شد و شهرهاي اهواز گشاده شد وملك اهواز هرمزان بود؛ مردي بزرگ، پادشاهي اهواز ايشان را وبه خاندان ايشان اندر بودي؛ واهواز هفتاد شهر است. آن همه شهر را هرمزان پادشاه بود و مردماني بودند از كليب ابن وائل گرداگرد اهواز وايشان را با هرمزان عداوت بود از بهر حدها و زمينها وديهها كه ميان ايشان و هرمزان بود. وهرمزان را به شهري از اهواز كه آن را سوق الاهواز خوانند وشهر اصلي وميانه پادشاهي آن است وآنجا حصاري استوار بود. هرمزان بدان حصار اندر شد بالشكر و ميان سوق الاهواز اندر رودي هست بزرگ كه آن را دجيل خوانند وزير آن جسري است“. (تاريخنامه طبري، تصحيح و تشريح محمد روشن، نشرنو چاپ 1366).
اين به معناي چيست؟ معنايش آن است كه در روزگار ساسانيان، ايران چند قلمرو پادشاهي داشت كه اقليم اهواز يكي از آنها بود. ازاين رو فرمانرواي همه امپراتوري را شاهنشاه يا شاه شاهان مي ناميدند. همين حالت در دوره قاجاريه نيز وجود داشت وايران از چند مملكت كه هركدام يك والي يايك حاكم داشت اداره مي شد وبه آن ”ممالك محروسه ايران“ مي گفتند. در دوران پهلوي ” كشور شاهنشاهي ايران“پديد آمد كه در آن استان جاي ساتراپ يا واحد پادشاهي دوره ساساني و جاي”مملكت“ دوره قاجاريه را گرفت . نيز پادشاه ووالي به استاندار تغيير يافتند. اما نقطه مشترك دوره ساساني و رژيم پهلوي تعيين پادشاه يا استاندار غير بومي است؛ همانند هرمزان دوره يزدگرد و تيمسار صفاري دوره شاه (يا تيمسار مدني اوايل انقلاب) كه از مركز واز ميان غير يوميان بر بوميان عرب تحميل مي شدند. لذا از كشمكشهاي عربها با هرمزان بر مي آيد كه در آن هنگام نيز توده هاي عرب خوزستان از نوعي ستم ملي رنج مي بردند.
محمد بن جرير طبري مي گويد خوزستان در زمان ساسانيان هفتاد شهر داشته ونام استان هم استان اهواز بوده است نه خوزستان. مركز اين استان هم ”سوق الاهواز“ نام داشت يعني مركز استان، نام عربي داشته است. البته خود اهواز نيز – چنان كه خواهيم ديد- يك واژه عربي است. به رود كارون هم دجيل مي گفتند كه مصغر دجله است.
جرير شاعر عرب صدر اسلام در باره عربهاي استان اهواز(خوزستان كنوني) چنين مي سرايد:
سيروا بنو العم فالاهواز منزلكم ونهر تيري و ماتعرفكم العرب
اين شاعر معاصر پيغمبر بوده است و شعرش نشان مي دهد كه عربها در آن دوره در اهواز و نهرتيري ( منطقه بني طرف و حويزه كنوني) مي زيستند وبه نوعي از ساير عربهاي جزيرة العرب جدا افتاده بودند.
كريستن سن ايران شناس آلماني معتقد است بخشي از عربها در دوره سلوكيان (قبل از هخامنشيان) در منطقه دست ميسان ( بني طرف و حويزه كنوني) زندگي مي كردند و حكومت خود مختار خاص خودرا داشتند.
فراگرد تاريخ اقليم اهواز بعد از اسلام: در اين دوران منطقه يا اقليم الاهواز- آن گونه كه تارخ نويسان قديم مي نامند- بخشي از امپرتوري اسلامي گرديد.
ايران، شبه قاره هند، جهان عرب، تركيه، شرق آسيا و آسياي ميانه همگي بخشهايي از اين امپراتوري بزرگ را تشكيل مي دادند.
خوزستان در سده هاي نخستين اسلامي يكي از مراكز عمده جنبشهاي انقلابي بود؛ همانند قرامطه، زنگيان وازارقه كه شعبه اي از خوارج بودند. همه اينها در اهواز پايگاههاي عمده داشتند.
در دوران اوليه بني عباس، خاندان بني اسد – كه هنوز هم در خوزستان سكونت دارند- بر شهر اهواز و مناطق تابع آن حكومت مي كردند.
خاندان آل بويه در قرنهاي چهارم و پنجم هجري بر ايران تسلط يافت وفرمانروايي بر خوزستان گماشت.
در قرن ششم ”شمله“ نامي از ايل افشار وابسته به اقوام ترك ايراني از سوي ملك شاه سلجوقي به سلطنت خوزستان گماشته شد. گويا در اين زمان نيز خوزستان، قلمرو سلطنت و پادشاهي بوده است نه يك استان. اتابكان لرستان و فارس در قرن ششم و خوارزمشاهيان در قرن هفتم بر خوزستان حكومت كردند.
آل مظفر وآل جلاير در قرن هشتم وتيموريان تا ميانه هاي قرن نهم بر خوزستان حاكميت داشتند. اين دوره را مي توان دوره ملوك الطوايفي ناميد.
در نيمه دوم قرن نهم هجري ( اواخر قرن پانزده ميلادي) شخصي به نام محمد بن فلاح مشعشعي حكومتي را به مركزيت شهر حويزه تاسيس كرد. وي و به ويژه فرزندش علي بن محمد مشعشعي، خوزستان، لرستان، كهگيلويه كرمانشاه، بحرين و جنوب عراق را زير سيطره خود در آورد. از اين پس منطقه نام عربستان به خود گرفت.
براي آشنايي بيشتر با اين موضوع مي توانيد به كتاب ”تاريخ پانصد ساله خوزستان“ اثر احمد كسروي تبريزي يا ”قبايل وعشاير عرب خوزستان“ نگارنده مراجعه كنيد.
طبق گفته كسروي، مشعشعيان زبان عربي را به عنوان زبان رسمي خود اعلام كردند و حدود هفتاد سال استقلال داشتند. پس از آن – البته- تابع حكومتهاي ايران شدند اما تا پانصد سال استقلال داخلي خود را حفظ كردند.
اغلب فرمانروايان آل مشعشع يا شاعر بودند يا دانشمند ومروج مذهب شيعه.
مشعشعيان در اواخر قرن هجدهم به تدريج رو به ضعف نهادند وجاي خودرا به خاندان كعب دادند.
در نيمه دوم سده نوزدهم ناصر الدين شاه قاجار طي فرماني به حاج جابر كعبي پدر شيخ خزعل و شيخ مزعل وحاكم محمره از او خواست تا به نيابت از سوي شاه در برابر نيروهاي انگليسي كه قصد تصرف محمره (خرمشهر) را داشتند، بايستد و حاج جابر با نيروهاي عرب محلي اش همين كار را كرد.
شرح ما وقع مقاومت اين نيروها در برابر انگليسيها را مي توانيد در كتاب ”جنگ ايران و انگليس در محمره“ اثر احمد كسروي بخوانيد. البته حاج جابر ونيروهاي عربش يك بار نيز دربرابر نيروهاي عثماني ايستادند ومحمره را براي ايران حفظ كردند. بعدها همين عربهاي خوزستان بودند كه با اعطاي 12 هزار شهيد از مجموع 16 هزار شهيد استان خوزستان در برابر همزبانان عراقي خود ايستادند و از ميهن و زادگاه خود در برابر متجاوزان دفاع كردند.
شيخ مزعل پس از پدرش فرمانروايي منطقه را به دست گرفت. وي روابط سياسي و اقتصادي خودرا با تهران تحكيم كرد وبا سردمداران حكومت قاجار در پايتخت و از جمله با اتابك درتجارت پر سود كشتيراني رودخانه كارون شريك شد.
شيخ خزعل پس از برادرش دامنه فرمانروايي خودرا علاوه بر مناطق غربي و جنوبي استان بر مناطق شرقي نيز گسترش داد و شوشتر و دزفول را بر قلمرو خود افزود.
شيخ خزعل گرچه تابع حكومت مركزي ايران بود اما خودمختاري كامل داشت. تا اين كه در سال 1304 شمسي توسط رضاخان – كه با حمايت انگليسيها به حكومت رسيده بود- بركنارشد. وي در واقع آخرين حاكم عرب منطقه خوزستان بود.
از دوره پهلوي به بعد تاريخ نويسان و نطريه پردازان نژاد پرست كوشيدند تاريخ خوزستان را تحريف وآن را از دوران قبل از 1304 به طور كامل جدا كنند. تو گويي نه حاكمان عرب بومي در اين خطه فرمانروايي كرده اند ونه مردم عرب خوزستان پيش از حاكميت رضا خان، تاريخ يا فرهنگ و ادبيات خاص خود را داشته اند.
رضا خان وفرزندش سياست (آسيميلاسيون) يا يكسان سازي زبانها و فرهنگهاي مليتهاي غير فارس ايراني - وبه ويژه عربهاي خوزستان- را در پيش گرفتند. البته ديكتاتوري و ستمگري شاهان پهلوي گريبانگير همه مردم ايران شد اما ستم عليه مليتها و خلقهاي غير فارس دوگانه بود. در اين دوره انديشه نژاد پرستانه عرب ستيزي به عنوان يك گفتمان فكري و ادبي نه تنها در ميان نخبگان حاكم بلكه در ميان روشنفكران و نويسندگان به اصطلاح مخالف رژيم نيز رواج گسترده اي يافت.
عربهاي خوزستان در دوره رضا شاه و محمد رضا شاه قيامها و خيزشهاي مختلفي را عليه آن پدر وپسر نژاد پرست به راه انداختند كه بررسي آنها مجال بيشتري را مي طلبد. اما هيچ يك از اين جنبشها به علت سركوب وحشيانه رژيم پهلوي به نتيجه نرسيد. تا اين كه انقلاب بهمن 57 پيش آمد و عربهاي خوزستان در كنار ساير هموطنان ايراني خود در اين انقلاب شركت كردند وشهيد دادند و در پيروزي آن تاثير نهادند. حضور كارگران عرب شركت نفت در اهواز وآبادان و نيز ديگر لايه هاي اجتماعي نظير روحانيان، معلمان، روشنفكران و دانشجويان عرب را هيچ مؤرخ منصفي نمي تواند نا ديده بگيرد.
گاهي پاره اي از قلم به دستان كه از تاريخ عربهاي خوزستان و جمعيت و جغرافياي آنان بي اطلاع اند چيزهايي در اين زمينه مي گويند كه تاسف انگيز و شگفت آور است.
من چكيده اي از اين تاريخ را با بهره گيري از منابع معتبر – كه اعتبار ايراني، عربي و بلكه جهاني دارد- برايتان گفتم. اما براي استفاده بيشتر شمار ديگري از منابع تاريخي را ياد آور مي شوم. افزون بر كتاب كسروي و محمد بن جرير طبري مي توان به كتابهاي زير نيز اشاره كرد كه درباره تاريخ مردم عرب خوزستان، حاكميتشان ووضع زندگي و زبان و فرهنگشان نوشته شده است:
البلدان- احمد بن ابي يعقوب (قرن سوم)، صورة الارض- ابن حوقل، مسالك و ممالك- استخري، سفرنامه ناصر خسرو، فارسنامه ابن بلخي، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم (قرن چهارم و پنجم)، الكامل- ابن اثير (قرن ششم) سفرنامه ابن بطوطه (قرن ششم)، حبيب السير- خواندمير، عالم آراي صفوي، تذكره شوشتر- قاضي نوارالله شوشتري، عالم آراي عباسي- اسكندر بيك، عالم آراي نادري (دوره صفويه و زنديه)، فارسنامه ناصري، سفرنامه عربستان - نجم الملك غفاري، سفرنامه لرستان و عربستان- باران دوبد، سفرنامه نيپور، سفرنامه لايارد، سفرنامه لوريمر، سفرنامه ديالو فوا، مردم شناسي ايران- هنري فيلد، تاريخ ايران- سرپرسي سايكس، شيخ خزعل و پادشاهي رضاخان- سرپرسي لورين، ايران و قضيه ايران- لرد كرزن. همه سفرنامه هاي ياد شده به فارسي ترجمه وچاپ و منتشر شده است. كسروي علاوه بر تاريخ پانصد ساله خوزستان، كتابي به نام شهرياران گمنام دارد كه بخشي از آن درباره تاريخ كهن عربهاي خوزستان است.
از ديگر كتابهايي كه در اين عرصه مي تواند به مطالعات شما كمك كند اينها هستند: ”قبايل وعشاير عرب خوزستان“ و جزوه”درباره اعراب خوزستان“ يوسف عزيزي بني طرف، ”تاريخ جغرافيايي عرب خوزستان“ و”تاريخ خوزستان از دوره افشاريه تا دوره معاصر“ موسي سيادت، ”آثار وبناهاي تاريخي خوزستان“ احمد اقتداري، ”تاريخ جغرافيايي خوزستان“ محمد علي امام شوشتري، ”تاريخ خوزستان“ مصطفي انصاري و مقاله ها و كتابهاي كاظم پور كاظم و حميد طرفي و كاظم علي نژاد.
همان طور كه گفتم كتاب تاريخي و مهم ”المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام“ پرفسور جواد علي كه فقط دو جلد آن به فارسي ترجمه شده است بر وجود تاريخي عربها در جنوب غرب و جنوب شرق ايران (خوزستان، بحرين فارس و كرمان) تاكيد دارد و معتقد است كه اينان قبل از آمدن آريايي ها در اين سرزمين مي زيستند. همان گونه كه پيشتر گفتم اين موضوع در آثار محمد بن جرير طبري نيز ذكر شده است.
سير تاريخي تركيب جمعيت عربهاي خوزستان: من در صحبتهايم به گفته هاي طبري استناد كردم كه از وجود عربها در ايران قبل از اسلام سخن رانده است.
با برافتادن نظام طبقاتي ساساني توسط فاتحان عرب مسلمان، بخشي از قبيله هاي عرب نه تنها به خوزستان بلكه به ساير مناطق ايران وبه ويژه قم وكاشان و خراسان و كرمان ويزد نيز مهاجرت كردند.
ابن حوقل در قرن چهارم هجري در كتاب”صورة الارض“ مي نويسد:
”زبان عامه مردم خوزستان فارسي و عربي است وجز اينها زبان ديگري دارند به نام خوزي كه نه عبراني است ونه سرياني و نه فارسي“.
استخري در قرن سوم در كتاب”مسالك وممالك“ مي نويسد:”بيشتر مردم خوزستان تازي و پارسي دانند وخاصه زبان خوزي دانند“.
از اين منابع تاريخي بر مي آيد كه تا قرن چهارم هجري افزون بر عربي و فارسي، زبان ديگري به نام زبان خوزي نيز رايج بوده است. بعدها اين زبان از ميان رفت وبا قدرت يافتن مشعشعيان در قرن نهم هجري، زبان عربي زبان رسمي اين منطقه شد ورواج بيشتري يافت وزبان فارسي در حاشيه قرار گرفت. منظور اين است كه زبان فارسي محدود به شهرهاي شوشتر و دزفول ومناطق شمالي استان مي شود. اين وضع تا سال 1304 شمسي (1925 ميلادي) وسقوط شيخ خزعل ادامه مي يابد.
رضا شاه پهلوي بنا به سياستهاي نژاد گرايانه اش كوشيد با برنامه ريزيهاي شووينيستي اين تركيب دموگرافيك را به زيان تركيب عربي آن تغيير دهد.
سلطه رضا خاني اين كار را به دو شكل طبيعي و غير طبيعي انجام داد.
در باره مهاجرت طبيعي به خوزستان حرف و اعتراضي نيست اما رضا شاه به تشويق شاپورجي – كه خود ازپارسيان هند و عامل انگليس و ازچهره هاي شووينست عرب ستيز بود- اين مهاجرت را به شكل غير طبيعي ترويج وتشويق مي كرد.
معمرين عرب اهوازي كه دوره رضا خان را به ياد دارند از كاميونهاي(مدل لوري قديم) سخن مي گويند كه دسته دسته افرادي را از ساير مناطق ايران به اهواز وآبادان مي آوردند ودر شهرها رها مي كردند تا بدين وسيله تركيب جمعيت به سود عنصر غير عرب تغيير يابد.
همان گونه كه گفتم كسي با مهاجرت طبيعي مخالف نيست چون خود عربها نيز مي توانند به ساير مناطق ايران مهاجرت كنند اما كوچ انبوه هموطنان غير عرب به خوزستان به زيان عربهاي بومي اين استان شده است . اگر اين يوميان بتوانند به زبان مادري خود درس بخوانند وروزنامه و نشريه عربي داشته باشند از آثار سوء مهاجرت غير عربها آسيب كمتري مي بينند. در غير اين صورت جز بحران هويت قومي و عقب ماندگي و استحاله در قوميت مسلط – كه همه ابزارهاي حاكميت را در دست دارد- نصيبي نخواهند داشت.
سير تاريخي نام استان وشهرها: طبق گفته محمد بن جرير طبري و ديگر تاريخنگاران، خوزستان پيش از اسلام استان اهواز نام داشت. يعني كل استان را اهواز مي ناميدند كه مركزش سوق الاهواز بوده است. پس از فتوحات اسلامي، الاهواز به ”الاحواز“ تبديل شد كه در اثر مرور زمان به علت دشواري تلفظ (ح) در زبان فارسي به (ه) تبديل شد.
ياقوت حموي كه در سده هفتم مي زيست درباره”الاهواز“ مي نويسد” اين كلمه جمع هوز است كه اصل آن حوز بوده است كه براثر استعمال زياد فارسها حوز به هوز تبديل شد و احواز به اهواز تغيير يافت“.
بعد از اسلام وتا دوره حاكميت خاندان آل بويه در قرن چهارم هجري نيز نام اهواز را به همه استان خوزستان اطلاق مي كردند.
نام خوزستان براي نخستين بار در كتاب”حدود العالم من المشرق الي المغرب“ كه نويسنده اش ناشناخته و مربوط به اين دوره است ديده شده. اين كتاب در سال 372 هجري تاليف شده و در آن چنين آمده است”رود مسرقان يا كارون اندر خوزستان رودي است كه از رود شوشتربردارد تا اهواز برود“.
تاريخ پانصد ساله احمد كسروي يكي از معتبرترين كتابهاي تاريخي درباره خوزستان و مردم عرب خوزستان است. گرچه كسروي گرايشهاي ناسيوناليستي فارس گرا هم داشته ولي در تاريخنگاري پيرامون اين منطقه منصف بوده است. ايشان در اين كتاب مي نويسد”در روزگار شاه اسماعيل و پسرش شاه طهماسب، بخش غربي خوزستان كه در دست مشعشعيان بود عربستان ناميده شد تا از بخش شرقي كه شامل شوشتر ورامهرمز – كه دردست گماشتگان صفويه بود- باز شناخته شود“.
اين به معناي آن است كه جمعيت عربها پس از فروپاشي حكومت ساساني در اين منطقه افزايش يافت تا اين كه در عهد ايلخانان مغول، آل مشعشع كه يك خاندان عرب تبار بود، كل منطقه خوزستان كنوني، كهگيلويه، بوير احمد، كرمانشاه و بخشي از عراق را زير سلطه خود گرفت واز آن پس اين مملكت بزرگ به نام عربستان معروف شد كه يك واژه فارسي است وبه معناي استان عربهاست. نامي شبيه گيلان، مازندران، چهار محال و بختياري، لرستان، كردستان، بلوچستان وآذربايجان كه به ترتيب محل سكونت گيلكها، مازنيها، بختياري ها، لرها، كردها، بلوچهاو تركهاي آذري است.
كسروي در كتاب تاريخ پانصد ساله خوزستان مي گويد”اين نام (عربستان) براي نخستين بار در كتاب قاضي نورالله شوشتري آمده كه آن را در زمان شاه طهماسب آغاز كرده وپس از مرگ وي به پايان رسانده است. از سده نهم هجري يعني همزمان با تاسيس دولت مشعشعيان درحويزه تا پايان دوره صفويه، بخش شمالي وشرقي اين منطقه را خوزستان وبخش غربي وجنوبي آن را عربستان مي ناميدند. در اين دوره شهرهاي شوشتر و دزفول جزء محدوده خوزستان به شمار مي رفتند. اما از زمان نادرشاه به بعداست كه كل خوزستان كنوني را عربستان ناميدند. اين نام در دوره افشاريه، زنديه و قاجاريه ادامه داشت“.
رضا شاه درسال 1304 وپس از سقوط شيخ خزعل، با رايزني شاپور جي و نظريه پردازان شووينيستش، نام عربستان را لغو و نام خوزستان را به كل اين منطقه اطلاق كرد. مي بينيد كه در دوره پهلوي نام هيچ يك از استانهاي ايران، جز عربستان تغيير نيافت. يعني هنوز لرستان، چهار محال و بختياري، كردستان، آذربايجان، بلوچستان، گيلان و مازندران معرف وجود لرها، بختياريها، كردها، تركهاي آذري، بلوچها، گيلكها ومازني هاست اما عرب ستيزان وباستانگرايان چون از لفظ ووجود عرب نفرت داشتند، ابتدا نماد وجودي آنان را از نقشه ايران محو كردند تا سرفرصت به پاكسازي فرهنگي، قومي و نژادي آنان بپردازند. لذا آغاز كار، تغيير نام استان عربستان به استان خوزستان بود.
نخستين فرهنگستان زبان ايران -كه شووينيستهايي نظير ذبيح بهروز و صادق كيا از اركانش بودند - سياستهاي شاپور جي را تكميل كرد و طي سالهاي 1313-1314 نامهاي بومي و تاريخي وعربي- ايراني اغلب شهرها، بخشها، روستاها، محله ها، خيابانها و كوچه ها ورودخانه ها را تغيير دادند تا به باور آنان اثري از ”تازيان انيران “در خوزستان نماند. فراگرد تغيير نامهاي تاريخي و عربي- ايراني شهرها و بخشها و روستاها ورودها در دوره پهلوي دوم – وحتا پس از انقلاب - نيز ادامه يافت . به عنوان مشتي از خروار در اين جا چند نمونه از تغيير نام چند شهر را ذكر مي كنم:
نام جديد نام اصلي(عربي- ايراني)
دشت ميشان (پس از انقلاب به دشت آزادگان تغيير يافت) بني طرف و حويزه
سوسنگرد خفاجيه
هويزه حويزه
اروند كنار قصبه
اروند رود شط العرب
آبادان عبادان
خرمشهر محمره
اميديه عميديه
آغاجاري سيد جري
شادگان فلاحيه
رامشير (خلفيه) يا خلف آباد
ماهشهر معشور
سربندر راس الميناء
بندر شاهپور ميناء خورموسي
انديمشك صالح آباد
فرهنگستان شاهنشاهي نام بخش حويزه را به ”هوزگان“ تغيير داد كه به زبان عربي معني بدي مي دهد. هم چنين نام بخش ”رفيع“ از توابع حويزه را به ”كاويان“ تغيير داد كه البته پس از انقلاب اينها دوباره نام اصلي خود را باز يافتند.
اكنون اغلب شهرهاي خوزستان دو اسمه هستند يعني در فارسي و مكاتبات رسمي نام فارسي آنها ودر زبان و گفتگوهاي مردم عرب خوزستان نام تاريخي
و عربي-ايراني آنها استفاده مي شود. مثلا اگر از يك عرب خوزستاني كه قصد سفر به خرمشهر را دارد به عربي بپرسيد كه كجا مي خواهي بروي در پاسخ خواهد گفت:”اريد اروح للمحمره“ ونمي گويد”اريد اروح لخرمشهر“. يعني حافظه تاريخي و فرهنگي مردم به رغم گذشت بيش از پنجاه سال هنوز نامهاي بومي و عربي (ايراني) را كنار نگذاشته است. اين دو گانگي در نامگذاري - رسمي و مردمي- در اغلب عرصه ها ي فرهنگي وجود دارد.
اين نامهاي تاريخي و عربي- ايراني تا سال 1313 در همه كتب تاريخي فارسي دوره هاي قاجاريه، زنديه، افشاريه و صفويه ( وحتا قبل از آن) و در همه شناسنامه هاي مردم عرب خوزستان و در همه اسناد وزارت امور خارجه وساير اسناد دولت ايران وجود دارند .
شما اگر به كتاب لغتنامه دهخدا، فرهنگ معين، دايرة المعارف بريتانيكا، اسناد وزارت خارجه وكتابهاي احمد كسروي، حسين مكي و ملك الشعرا بهار وديگران مراجعه كنيد اين نامهاي عربي را مي بينيد. همه اين آثار به زبان فارسي اند و مؤلفان آنها ايراني.
به هر حال اين استان به مدت پانصد سال (از دوره شاه طهماسب تا اوايل عهد پهلوي) عربستان ناميده مي شد.
حتا در ترانه هاي فولكلوريك لرهاي بختياري – كه همسايگان عربها هستند- از اين منطقه به اين نام ياد شده است. من يك بيت شعر را كه بختياريها براي ”مندلي خان“ سروده اند در اينجا مي آورم:
كاشكي مو بيدمي جا مندلي خان خاك تهرون بكشم به ”عربستون“
مندلي خان برادر علي مردان خان است كه عليه سلطه رضا شاه قيام كرد واين دو، قهرمانان ايل بختياري به شمار مي روند.
بختياريهاي شهرهاي ايذه و باغ ملك، هنوز كه هنوز است وقتي كه مي خواهند به اهواز مسافرت كنند مي گويند”مي خوايم بريم عربستون“. اين بدان معناست كه اين نام هنوز بين توده ها و عامه مردم بختياري رواج دارد.
در سالهاي آخر رژيم پهلوي، اين رژيم و روشنفكران عرب ستيز همروزگارش در اين زمينه حتا از مسخ وتغيير تاريخ نيز ابا نكرده اند و هرجا نام عربستان را ديده اند خودسرانه آن را به خوزستان تبديل كرده اند. به عنوان مثال حاج غفار نجم الملك – يكي از وزيران ناصر الدين شاه – سفرنامه اي به نام ”سفرنامه عربستان“ نوشته كه در زمان خود وي با همين نام به فارسي چاپ و منتشر شده است. آقاي محمد دبير سياقي ، كه استاد دانشگاه هم هست بي آن كه روح آن مرحوم راضي باشد، سفرنامه عربستان را با نام سفرنامه خوزستان چاپ كرده است. اين هم لابد نوعي امانتداري به شيوه شووينيستي است كه آقاي دبير سياقي به آن دست يازيده. بي خود نيست كه سال پيش ملي گرايان مسلط بر ”انجمن مفاخر ملي ايران!“ از وي تجليل كردند.
همان گونه كه ديديم واژگان عربستان، محمره، عبادان، فلاحيه، خفاجيه و...
نه ساخته وپرداخته ذهن من، نه رهبران كنوني و پيشين كشورهاي عربي ونه هيچ بيگانه ديگري است. اينها هيچ گونه بار تجزيه طلبانه ندارند وريشه در تاريخ اين سرزمين دارند ونامهايي بومي، تاريخي، عربي – ايراني اند. مي گويم ايراني زيرا ايران فقط فارس نيست و اين امر در قانون اساسي ج.ا.ا به صراحت بيان شده است. در واقع عده اي عرب ستيز، معناي تجزيه طلبانه را ”بار“ اين واژگان مي كنند.
ومن مي پرسم آيا وقت آن نرسيده است مانند بسياري از مسايل كه نظام جمهوري اسلامي با جدبت همه مصوبات رژيم پهلوي را در باره آنها تغيير داد، بار ديگر به مردم عرب خوزستان امكان دهد جامه قومي خودرا نه تنها در كوچه وبازار بلكه در اداره و مدرسه و دادگاه نيز بپوشند. هم چنين مجلس شوراي اسلامي يا شوراهاي شهرهاي ذيربط با تصويب قوانيني به خواسته اكثريت ساكنان اين مناطق پاسخ مثبت دهند و نامهاي تاريخي و عربي - ايراني مناطق جغرافيايي را كه توسط رضا شاه و عمله واكره فاشيستش تغيير كرده است، بار ديگر معمول دارند تا نامگذاري رسمي با نامگذاري عرفي مردم تطبيق يابد.
تاثير صنعت نفت بر زندگي مردم عرب خوزستان: پيش از كشف چاه شماره يك مسجد سليمان توسط ويليام ناكس دارسي، روابط عشايري بر همه جنبه هاي زندگي مردم عرب چيرگي داشت وتنها شهر محمره – خرمشهر كنوني – شاهد جنب و جوش تجاري و سياسي بود.
انگليسيها زمين پالايشگاه آبادان را - كه امتيازش را از ناصر الدين شاه گرفته بودند – از شيخ خزعل خريدند. آنان در اوايل سال 1910 بناي تاسيسات پالايشگاه را آغاز كردند.
عربهاي خوزستان پيش از استعمار انگليس با استعمار پرتغال نيز آشنا بودند. شيخ سلمان كعبي يكي از حكمرانان باكفايت اين منطقه بارها با استعمارگران پرتغالي جنگيده و حتا يك بار نيروي دريايي آنان را شكست داده بود.
روابط تجاري محمره با خارجيان باعث رشد روابط تجاري و سرمايه داري در اين منطقه شد.
قبل از اكتشاف نفت در خوزستان غلات يكي از محصولات عمده اين منطقه بود. مصطفي انصاري در كتاب”تاريخ خوزستان“ كه توسط محمد جواهر كلام ترجمه شده مي گويد: خوزستان در دوره فرمانروايي شيخ مزعل به لندن، گندم صادر مي كرده است.
در ايران نخستين كارخانه ها در تبريز وسپس در تهران ايجاد شد. پس ازآن با تاسيس پالايشگاه پايه صنعت نفت در آبادان گذاشته شد.
در اين دوره غير از بوميان عرب، اقليتي از هموطنان شوشتري و دزفولي – وگاه بهبهاني – در بازار اهواز فعال بودند . آبادان قصبه اي بود كه حاكم منصوب شيخ خزعل در آنجا مستقر بود و همه ساكنانش از قبايل و عشاير عرب – عمدتا كعب و ادريس ونصار- تشكيل مي شدند. در مركز اين قصبه، سادات عرب بودند كه قبر جدشان سيد محمد التفاخ هم اكنون در مركز شهر آبادان قرار دارد. خود شيخ خزعل نيز چند زن غير عرب بهبهاني داشت.
تاسيس پالايشگاه باعث تغيير بافت جمعيت بوميان عرب شد. سيل مهاجران جوياي كار از بنادر جنوبي به خصوص بوشهر وتنگستان و نيز از اصفهان
وشهركرد وچهار محال به سوي آبادان سرازير شدند. تركيب جمعيت آبادان كه در زمان شيخ خزعل 95% عرب و 5% غير عرب بود در سالهاي قبل از جنگ عراق و ايران به 60% عرب و 40% غير عرب تغيير يافت. بسياري از كساني كه اكنون آباداني به شمار مي روند يا فقط خود متولد آبادانند يا حداكثر پدرانشان در آبادان زاده شده اند.
سيد احمد كسروي از وجود چراغهاي الكتريك در آبادان اوايل قرن بيستم صحبت مي كند ودر دهه بيست شمسي، انگليسيها راديو و تلويزيون در آبادان ايجاد كردند كه در هيچ جاي ايران وجود نداشت.
ما در آبادان دو وجه استعمار انگليس را مي بينيم : آنان در درجه نخست به خاطر منافع خود از قصبه عبادان شهر نمونه آبادان را ساختند. يعني شهر آبادان يكي از نمونه هاي شهر سازي در ايران وبلكه جهان است. اما در كنار اين آباداني، چپاول ثروت ملي هم وجود داشت.
يروان ابراهاميان در كتاب ”ايران بين دو انقلاب“ خود ازسه طبقه شاغل در پالايشگاه آبادان صحبت مي كند: مهندسان و مديران عالي رتبه انگليسي، تكنسينها و كارگران ماهر غير عرب و توده كارگران غير ماهر عربهاي بومي.
به نظر مي رسد كه ديدگاه هاي شاپور جي – دوست مشترك ورابط انگليسيها و رضاشاه- در ترسيخ اين تركيب و ترتيب طبقاتي و قومي مؤثر بوده است.
اصولا خوزستان استاني كارگري با اكثريتي عربي است. لذا اين دو مساله كارگري و قومي (عربي) در تاريخ معاصر خوزستان وايران نقش مهمي داشته اند. اينها همواره براي نظامهاي مختلف سياسي مساله ساز بوده اند.
يكي از اين دو مساله در دوره هاي مختلف تاريخي - بسته به گرايش عمده گفتمان هر دوره - برجستگي خاصي يافته اند. مثلا در جنبش ملي دهه بيست شمسي، به علت چيرگي گفتمان ضد استعماري، مساله كارگري و در انقلاب بهمن 57 ويكي دو سال پس از آن، به علت چيرگي گفتمان چپ ضد سلطنتي دو مساله قومي عربي و كارگري در كنار هم مطرح بوده اند. اما از دوم خرداد به اين سو به علت چيرگي گفتمان دموكراسي، مساله حقوق عربهاي خوزستان برجستگي خاصي يافته است.
جنگ ايران و عراق، تغييرات اساسي در اين شهر به وجود آورد وجمعيت آبادان از يك مليون نفر به حدود 250 هزار نفر تبديل شد. عمده افرادي كه پس از پايان جنگ به اين شهر بازگشتند از بوميان عرب بودند. پالايشگاه و بسياري از تاسيسات صنعتي و خانه و كاشانه مردم طي جنگ آسيبهاي فراواني ديد. هم اكنون وطبق گفته نمايندگان آبادان وخرمشهر اين دو شهر فقط حدود 20- 30 درصد بازسازي شده اند وگويي اراده اي سياسي - به بهانه وضعيت نه جنگ و نه صلح ميان ايران وعراق- نمي خواهد اين دو بندر معتبر رونق قبل از جنگ خودرا باز يابند.
اصولا در شهرهاي عمده خوزستان عموما و در آبادان خصوصا ملغمه اي از توسعه نا همگون ونا متوازن وشكاف ميان گروه هاي قومي، فرهنگي و اجتماعي زير را مي بينيم: نخست، شكاف ميان عربها(با اكثريت فقير) وغير عربها(اقليت غني)، دوم، شكاف ميان مناظق نفتي وشركت نفت و مناطق غير نفتي وغير شركتي، سوم، شكاف ميان مناطق شهري و روستايي و چهارم، شكاف ميان همه اينها و حاشيه نشينان اهوار (هورالعظيم وهور حويزه وهور دورق). اين تضادهاي اقتصادي و اجتماعي وفرهنگي، ساختاري است و طي 80-90 سال اخير شكل گرفته اند وهيچ نظام سياسي تاكنون موفق به حل آنها نشده است.
يك مثال خيلي ساده از تبلور عيني اين تضادها را ذكر مي كنم: اگر يكي از ”معدان“ ساكن حاشيه هور(العظيم يا دورق نمي كند) سينه پهلو بگيرد، به علت نبود امكانات، بيماري اش مزمن مي شود و به تدريج به ريه شخص آسيب وارد مي سازد. لذا در بهترين حالت اورا به بيمارستان 50 تختخوابي سوسنگرد يا درمانگاه شادگان منتقل مي كنند كه به احتمال فراوان همان جا مي ميرد. يا مثلا اگر شخصي ساكن شهرهاي خرمشهر، سوسنگرد يا شادگان باشد وبه درد شديد كليه، آسم وانواع بيماريهاي قلبي، تنفسي و پوستي - ناشي از جنگ- مبتلا شود اورا در بهترين حالت به بيمارستاني دولتي در اهواز مي برند كه به علت كمبود امكانات اغلب به مرگ منجر مي شود. اما شركت نفت علاوه بر درمانگاهها و بيمارستانهايي متعددي كه دارد اگر بيماري كارمندي سخت باشد اورا به بيمارستان شركت نفت تهران يا ساير بيمارستانهاي معتبر پايتخت منتقل مي كنند والبته مديران عاليرتبه را به لندن اعزام مي كنند چون در انجا قردادهايي با بيمارستانهاي انگليس دارند. من در اينجا تحليل ارزشي نمي كنم وتاكيد مي كنم اين حق كاركنان شركت نفت است اما مي گويم حق ديگر مردمان غير شركتي اين خطه نيست كه براثر ساده ترين بيماريها بميرند وفقط به درد اين بخورند كه استخوانهايشان چند سده ديگر به منبع نفت وثروت و آباداني شمال تهران وچند شهر نورچشمي ديگر بدل شود. پايان
اشاره:
در طول تاریخ معاصر ایران نسل کشیهای دهشتناکی اتفاق افتاده است .
بی گمان نسل کشی خوفناک 21 آذر ماه سال 1325 در آذربایجان که بدنبال خود امواج وحشتناکی از خون و آتش را برای ملت مظلوم این خطه آزادیخواه به همراه آورد خونینترین نسل کشی در تاریخ معاصر ایران محسوب می شود.
در این نسل کشی جمع انبوهی از فرزندان غیور این سرزمین اعم از زن و مرد و کهنسال و جوان گرفتار چنگال کینه آریا گرایان شدند.
آمار مشخصی از تعداد مقتولین این نسل کشی وحشتناک موجود نیست. گفته می شود صدها هزار تن در کوران این نسل کشی مقتول و مجروح و محبوس و تبعید شده اند.اما ساطور خون چکان رژیم آدمکش آریا مهری تنها ترکان آذربایجان را کشتار نکرد!
مقاله زیر حکایتی است جانگداز از جنایتهای عوامل رژیم رضاخان در لرستان که بحق می توان وی را قصابشاه کبیر ایران نامید.
مطلب زیر ازنخستین شماره نشریه ولات -اولین نشریه لر زبانان ایران- اخذ شده است.
این نشریه به مدیریت آقای نورالدین مرادی منتشر می شود.
وحيدامين (زاگرس):
قوم لُر و ستم قومي
دو قرن اخير
...لُرها در قديم هم ثروتمند بودند و هم نيرومند. اما امروزه براي آنها فقط غرورشان باقي مانده است. چون از ثروت و نيرومندي ديگر خبري نيست.... به بعضي از دهات سر زدم، تعدادي از لُرها بهعلت ضعف ناشي از گرسنگي، حتي 5 دقيقه هم نميتوانستند روي پا بايستند... در ايران وقتي ميخواهند فقرزدگي را مجسم كنند ميگويند: من يك لُر هستم!... يا اينكه ميگويند: من يك لُر پاپتي (پابرهنه) هستم!...
... فقر بياندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ايران بود. اين تراژدي به سياست رضاشاه در رابطه با مطيع كردن آنان مربوط ميشد... برنامهاي كه بالاخره به قتلعام و غارت آنها انجاميد... اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدي و مصيبتهاي وارده بوده، مسئلهاي است قابل بحث. بعيد نيست كه او اطلاع كافي نداشت كه ارتش او با لُرها چه كرده و چه ميكنند. شايد هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدير يكي از ننگينترين فصول تاريخ سلطنت رضاشاه به دست يكي از افسران او كه بين ايرانيان به «قصاب لُرستان» مشهور است، نوشته شده است.
(ويليام او. داگلاس. سرزمين شگفت انگيز و مردمي مهربان و دوست داشتني. صفحات 170و167و159)
يك نسل كشي قومي , كه ازصفحات تاريخ معاصر زدوده شده است!
اسناد و مدارك تازه و نو يافته، چون نامههاي محرمانه و خصوصي دربار قاجار و پهلوي، خاطرات سياسيون و نظامياني كه خود شخصاً در وقايع مناطق لُرنشين و قلع و قمع آنها دخيل و ناظر بوده يا حضور داشتهاند و همچنين سفرنامهها وخاطرات سياحان بيگانه كه همزمان با وقايع اخير، به اين مناطق سفر داشتهاند كه چندي است كه به همت برخي مترجمان، برگردان و در اختيار افكار عمومي قرار گرفته، خود بهترين داور جهت قضاوت است كه گوشههايي پنهان از اين دو سده جنايت، پاكسازي و نسلكشي قومي حكام فاجر و جابر را در حق قوم لُر برملا ميكند.
از اين جمله، ناصرالدين شاه در جواب نامهاي از ظلسلطان، فرزند خود،كه در آن نامه از والي لُرستان و ايلخاني بختياري به سعايت و بدگويي پرداخته، و از سفر سياحان خارجي به اين منطقه، اظهار بدگماني كرده، چنين پاسخ نوشته است:
«...طوري باطناً بكنيد كه به آنها (سياحان خارجي) خوشنگذرد و يك اسباب وحشتي در سياحت خود ملاحظه كرده، ديگر ميل نكنند به سياحت، و اين فقره را هم از الوار و اكراد بدانند نه از شما...» (اسناد نويافته، ابراهيمصفايي، سندپانزدهم،ص87)
نامه بالا، از آن جهت حائز اهميت است كه همزمان دو سه تن از سياحان فرنگي در لرستان به طرز مشكوكي به قتل ميرسند كه بدنامي آنان برگردن ياغيگري لُرها افتاد!
رضاشاه نيز، طبق دستورالعمل بالا و سياست داخلي قاجار، زمينة حمله به لرستان را با چنين بهانهاي چيد و با تمهيداتي، در لرستان، سرلشكر امير طهماسبي، وزير راه را، كه دلخوشي از او نداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد!
«... اشتباه كوچك قاتلين كه در لباس محلي با لهجه غليظ تهراني صحبت ميكردند، معلوم كرد كه مرتكبين قتل غير محلي و بطوريكه به زودي معلوم شد، دو نفر از گروهبانهاي لشكر بودند...»
(كهنه سرباز، خاطرات سياسي و نظامي سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحماني، جلد1، ص 65)
قصاب لرستان
سال اول شماره اول 23
«....يعني لُرها را واقعاً «قلع و قمع» كرد. به طوريكه پشتكوه براي سالها خالي از سكنه شد. به همين جهت عنوان قصاب به او دادند....»
(كهنه سرباز ...جلد 1، ص 55)
ويليام او. داگلاس، قاضي مشهور ديوان عالي كشور امريكا كه اندكي پس از قومكشي لُرها، به لرستان سفر كرده و قصاب لرستان را نيز حضوراً ملاقات نموده، در سفرنامه خود، سرزمين شگفتانگيز، فجايع و قتل و غارت عمال حكومت وقت، سپهبد امير احمدي و سپهبد حبيبالهخان شيباني، نسبت، به لُرهاي لرستان، بختياري، بوير احمد و ممسني را به تفضيل شرح داده كه برخي از وقايع فجيع كه خود ديده و يا شنيده، بسي شگفتانگيز و متأثركننده است.
او از زبان پير مردي لُر كه استثناً از قتلعام قصاب امير احمدي، جان به در برده، چنين مينويسد:
«من از او سؤال كردم كه درباره امير احمدي چه ميداند؟ او نگاهي عجيب و پرمعني به من كرد و سري تكان داد، شرح داستان را با احتياط تمام آغاز كرد و من خيلي تلاش كردم تا او را به بازگو كردن جزئيات ماجرا ترغيب نمايم و به او قول دادم كه آنچه را كه او ميگويد براي كسي فاش نكنم يا لااقل اسمي از او به ميان نياورم....
.....ما صد نفر بوديم كه در بيست كلبه كوچك و چادر زندگي ميكرديم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و دهها اسب داشتيم، تعدادي از جوانان ما در قلعه فلكالافلاك محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ كشته شدند. خوانين ما را دار زدند. ارتش پيروز شده بود. نبرد دفاعي به پايان رسيده بود حالا ديگر مانعي در راه جادّهاي كه رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»
او داستان خود را چنين ادامه داد:
قوميت و تاريخ |
«چند روز بعد در اوردوگاه خود نشسته بوديم كه از دور گـرد و خـاك زيادي را مشـاهده كرديم عدهاي از سوار نظام ارتش بودند كه چهار نعل بهطرف كلبه هاي م ميآمدند. سرهنگي هم فرمانده اين واحد بود وقتي كه به اردوگاه ما رسيدند سرهنگ با صداي رسا و بلند فرماني صادر كرد و با اين فرمان سربازها از اسب پياده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر كرد و در اجراي اين فرمان سربازان ما را هدف قرار داده شروع به تيراندازي كردند. تعدادي از كودكان ما هنوز در گهواره در خواب بودند و تعدادي در گوشه وكنار بازي ميكردند. سربازان به هر بچهاي كه ميرسيدند او را ميگرفتند و لوله هفتتير خود را در شقيقه او ميگذاشتند، ماشه را ميكشيدند و مغز او را متلاشي ميكردند. زنها جيغ ميكشيدند و از چادرها به بيرون ميدويدند. زن من در گوشهاي خزيده بود واز ترس مثل بيد ميلرزيد. من جلوي او ايستاده بودم و كاردي هم در دست داشتم كه يك مرتبه صداي تيراندازي بلند شد و من نقش زمين شدم و از حال رفتم.»
«وقتي به هوش آمدم، زنم را در كنارم ديدم كه خون از بدنش جاري است. جسد او و جسد چند زن وبچه ديگر، روي زمين افتاده بودند. همه اينها در اثر اصابت گلولههاي سربازان كشته شده بودند. ولي خود من در اثر اصابت گلولهاي كه در گردنم فرورفته بود، زخمي شده بودم و آنها به خيال اين كه من مردهام، مرا رها كرده بودند تا اگر احيانأ كشته نشدهام با يك مرگ تدريجي و زجرآوري بميرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بيحركت باقي ماندم، چون صداي سرهنگ را شنيدم و متوجه شدم كه او و سربازانش هنوز محل را ترك نكردهاند. من از گوشه چشم و از زير پلكهاي نيمه باز آنها را ديد ميزدم. شما ممكن است حرف مرا باور نكنيد. شما قطعأ آنچه را كه من ديدم باور نميكنيد ولي قسم به ناني كه در سفره اين خانه هست آنچه ميگويم حقيقت دارد»
سال اول شماره اول 24
شرطبندي برسرمسافت دويدن اجسادبي سر!
خلاصه پيرمرد به سخنان خود چنين ادامه داد:
«سرهنگ چندين نفر از جوانان ما را كه اسير كرده بود جمع كرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن كنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارك چه جنايت فجيعي است. او دستور داد يك طاوه آهني بزرگ آماده كنند و طاوه را روي آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد يكي از جوانان لُر را بياورند. دو نفر سرباز دستهاي جوان را محكم گرفتند و سومي هم با يك شمشير تيز در عقب او ايستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشير سر جوان را قطع كرد. هنگامي كه سر از بدن جدا شد و به كناري افتاد، سرهنگ فرياد كشيد: « بدو...بدو» و همزمان يكي از افراد طاوه سرخ شده را روي گردن بريده چسباند. جسد بيسر از جا بلند شد و يكي دو قدم دويد و بعد افتاد. سرهنگ مثل اينكه از اين عمل شنيع خود رضايت حاصل نكرده باشد فرياد كشيد: «آن جوان بلند قد را بياوريد. فكر ميكنيم كه او بهتر از اينها بدود.» خلاصه آن بيچاره را هم آوردند و اين بار با دقت بيشتري سر او را بريدند و طاوه آهني را روي گردن بريده محكوم قرار دادند به طوريكه اين بار جسد بيسر توانست يكي دوقدم بيشتر بدود، خلاصه اين عمل سبعانه ادامه پيدا كرد تا اينكه يك بار سرهنگ خودش شخصاً در اين عمل شنيع شركت كرد و اين بار خود مسئوليت گذاشتن طاوه آهني تفته را روي گردن محكوم قبول نمود ولي چون او به موقع نتوانسـت طاوه را روي گردن بريـده قرار دهـد، لذا وقتـي جلاد سر محكوم را از تن جدا كرد خون از گردن محكوم در حدود يك متر فواره زد و سر و روي او و همه اطرافيان را خوني كرد.»
«پس از اين كه چند نفري از جوانان با اين وضع فجيع كشته شدند، فكر تازهاي در مغز ديوانه سرهنگ خطور كرد تا بر سر مسافت دويدن اجساد بيسر شرطبندي كنند و بر سر تعداد قدمهايي كه اجساد ميتوانند بدوند برد و باخت راه بيندازند.»
«خلاصه اين جنايت بارها و بارها تكرار شد تا آنجا كه بالاخره اجساد و سرهاي همه محكومين هر كدام يك طرف روي زمين تلمبار شد. گفتني است كه هربار كه اين عمل وحشيانه انجام ميشد خود سرهنگ و افسران و درجهداران و ساير افراد مثل تماشاچيان مسابقه فوتبال با دست زدن و هورا كشيدن و هلهله دوندگان را تشويق ميكردند كه قبل از افتادن هر چه بيشتر بدوند.»
او چند دقيقهاي سكوت كرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرطبنديها، برنده شد: فكر ميكنم فقط در يكي از شرطبنديها كه جسد توانست 15 قدم بدود، هزار ريال برنده شد.»
من مجدداً رو به او كرده پرسيدم: سرهنگ بعد از اين ماجرا چه كرد؟ او در پاسخ به اين سئوال چنين گفت:
«خوب معلوم است كه چه كرد، او دستور داد همه گاوها و گوسفندان و اسب و الاغها و ساير اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند كاميون آوردند و همه اسباب و اثاثيه و بالاخره همه دار و ندار ما را از قبيل قاليها و سماورها و بشقابها و طلاآلات و زينتآلات و لباسهاي ما را بار كاميون كردند و بردند.»
پرسيدم: «تو در اين گيرودار چه كردي؟»
جواب داد: «من خودم را به طرف چشمهآبي كه داخل درّه كوچكي قرار داشت كشيدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعيف شده بودم كه دو شب تمام قدرت حركت را نداشتم تا اين كه روز سوم قدري حالم بهتر شد و توانستم روي پاي خود بايستم و اجساد را به سختي و زحمت زياد دفن كنم. همه مردها و زنها و بچههاي ما بلا استثنأ كشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوريكه من براي دفن كشتهها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دوركنم.»
مجدداًپرسيدم: «بعد از آن براي سرهنگ چه اتفاقي افتاد؟»
او در پاسخ با نفرت و تحقير غير قابل وصفي گفت:
«سرهنگ؟! ايشان به پاداش شاهكارهايي كه در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالي ارتقاء يافت و بعدها هم وزير جنگ شد.»
پرسيدم: «آيا او هنوز زنده است؟»
او در جواب گفت: «بله زنده است و در تهران زندگي ميكند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار كاميونها كرد و بهغنيمت برد.
«بله آن سرهنگ امروز به تيمسار اميراحمدي قصاب لرستان معروف است.»
بالاخره پس از دقايقي سكوت لب به سخن گشود و گفت: «ميداني....من يك ايراني هستم ، من كشورم را دوسـت ميدارم. من حاضـرم جانم را فداي كشورم بكنم، ولي چهكنم كه مجبورم به اين حقيقت هم اعتراف كنم كه من از نظامي جماعت متنفرم و اميدوارم كه تا من زندهام بهچشم خود ببينم كه خداوند انتقام ما را از آنها بگيرد.»
ساكت! واِلا ميگم اميراحمدي تو را بخورد!
ويليامداگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات كرد و چنين نوشت:
«مدتي بعد از اين ماجرا بود كه من اميراحمدي را در يكي از گاردن پارتيها در تهران ملاقات كردم، او مردي بود چهارشانه راست قامت كه ظاهراً شصت ساله بنظر ميرسيد. او ضمناً داراي يك سيبيل سياه چخماقي و چشماني نافذ بود: او يك سري دندانهاي طلايي داشت كه هنگام خنديدن بهخوبي نمايان ميشد. به زبان روسي و تركي آشنايي داشت و در ارتش قزاقستان در روسيه آموزش ديده بود. در آن ايام هنوز هم آثار تكبر، نخوت و جسارت از سيمايش و بهخصوص از طرز صحبت و آهنگ صدايش حتي هنگام بحثهاي خصوصي و خودمانياش هويدا بود.
در اين حيص و بيص خانمي از او سؤال كرد: «تيمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان در حال حاضر چگونه است؟» او در جواب گفت: «آنها با احترام از من ياد ميكنند. امروز اسم من در اغلب خانوادهها مطرح است.»
خانم دوباره سؤال كرد: «ولي چگونه؟»
او خنديد، با اين خنده همه دندانهاي طلايياش نمودار گرديد و پس از مدتي خنديدن گفت: «به اين نحو، كه اگر كودكي در لرستان گريه بكند، مادرش براي ساكت كردن او ميگويد: ساكت! والاّ ميگم اميراحمدي تو را با خودش ببرد.»
لشكر شرق، آوارگان لُر را تحويل بگيرد!
فجايع پس از قتل عام نيز شنيدني است:
«... در پشتكوه، فقط آن عدهاي از لرها كه به عراق گريختند، زنده ماندند و بقيه تمام كشته شدند، در پيشكوه كه به علت فعاليت راهسازي و وجود مهندسين و تكنسينها، كشتار به آن صورت ميسر نبود، تصميم به كوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد كه چگونگي عمل غيرانساني آن، ممكن است خود موضوع تراژدي كم نظيري باشد.» (كهنه سرباز ....جلد 1 ص 66)
«... براي جلوگيري از اغتشاشات حاصله، بعضي از طوايف كه اقامت آنها در برخي نقاط لرستان، مضر و اصولاً تحريكات مينموند، اين قبيل طوايف كوچ داده شده و در حدود تهران تا خراسان و از طرفي خوزستان اسكان پيدا كردند....»
(كاوه بيات، گزارشي از عمليات نظامي لرستان درسال 8 و 1307 شمسي توسط تيمسار رضاقلي جلاير، مجله شقايق، سال 1376، ش2، ص66)
«...گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانيده، در آنجا تحويل لشكر شرق نمود. كوچاندن اين الوار بسيار مشكل و كار پرزحمتي بود. يك قسمت ديگر از الوار پس از چند روز كوچانده شدند و در ورامين سكني گزيدند... به اين ترتيب قضيه لُرستان خاتمه پيدا كرد. از اين تاريخ به بعد شروع به استفاده از موقعيت شد و براي عمران وآبادي لُرسـتان نقشـههايي طـرح و عمل شد(؟؟!!)...»
( كاوه بيات، گزارشي از عمليات نظامي لرستان ... ص 76)
قوميت و تاريخ |
اينكه، نقشههاي وعده شده بالا، جهت عمران و آبادي لرستان و مابقي سرزمينهاي لُرنشين، آيا طي پنجاه سال حكومت پهلوي طرح و عملي شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعيديان لُر و پيامدهاي آن و كوچهاي اجباري نيز حكايت خود را دارد كه سخت متأثر كننده است. هزاران خانواده لُرفيلي و لُر بختياري، طي اقدامي عجولانه با خشونت تمام توسط نظاميان از كوهستان زاگرس به صحرا و بيابانهاي خراسان و قم و...يعني هزاران كيلومتر دورتر از سرزمين آبا و اجدادي خود كوچانده شدند.
جرم فدوي، همانا اين است كه لُر هستم!
بسياري از كودكان، زنان و سالمندان در راه تلف و جان و مال و ناموس بسياري در راه مورد تعدي وتجاوز نظاميان و درازدستي مردمان بين راه شدند. اسنادي كه از عريضه و استغاثهنامههاي تبعيديان نگونبخت لُر باقي است، كه قطرهاي از درياي بيكران اين مصيبت را آشكار ميكند:
« جرم فدوي همانا اين است كه لرستاني هستم ... از بدو حيات تاكنون جز رعيتي شغل ديگري نداشتهام نه رئيس بودهام و نه خوانين متنفذ ... بيجهت بدبخت و تيرهروز، عائلهام تبعيد و سرگردان، خود توقيف و مقهور شدهام. آيا براي چه؟... من كه هستم كه بايد به چنين بدبختي مبتلا و دچار شوم؟ دو پسر دوسالهام در لرستان يك پسر هفت سالهام با زنم در خراسان، آيا اينان از كجا امرار معيشت مينمايند؟...»
( نشريه شقايق، سال 1376، ش1، ص52)
مقام محترم فرمانداري قم
سال اول شماره اول 25
«...اين بنده خانعلي لر، ساكن مبارك آباد ....از سال گذشته تا به حال، ما را بيچاره و بدبخت نموده و رعيتي را از ما گرفته، حتي دو زوج گاوي خريداري كردم، مالك به ما نداده، ...گاو ما هم تلف شده است. استدعاي عاجزانه دارم استرحاماً بعرض يكمشت اسير بيچاره بدبخت رسيدگي و احقاق حق فرماييد...»
(شقايق، ...، ش 4،3 ص112)
وزارت كشور
«...خيرالنساء لُر، عيال مرحوم شهنشاه لُر كه در سالهاي گذشته، جزو ساير الوار از محل اوليه كوچ و در اطراف قم در قريه راهجرد سكونت و به علت فوت شوهر خود با داشتن چندين بچه كوچك در آن محل بدونِ هزينه باقيمانده... چون اين قبيل اشخاص در ادوار گذشته بنا به دستور مقامات مربوطه از محله اوليه كوچ و در ساير نقاط كشور سكونت داده شدهاند... از نقطه نظر انسان دوستي و نوع پروري حقيقتاً قابل ترحم ميباشند، از اين جهت ممتني است مقرر فرماييد در صورت امكان ... دستور داده شود كه اهالي محل با واگذاري كارهاي رعيتي و غيره از آنان دستگيري و نگهداري نمايند...»
(نشريه شقايق،...،ش3و4 ص 113)
در يكي از اين مكاتبات متظلمانه، تبعيدي نگونبختي به نام يدالهلُر، مظلومانه از درون زندان به مقامات، در بيگناهي خود، آن آوارگي و تبعيد اجباري را چنين وارونه گويي ميكند:
«... غير از اظهار تشكر (؟!) و حاضر شدن براي مهاجرت
قوميت و تاريخ |
از روي شوق (؟!) چيزي ديگر عرض ننموديم... از اين محبتي كه مخصوص مهاجرت شده بود (؟!) هر چه زودتر استقبال نموده، حركت نموده...»
(شقايق،...، ش1، ص52)
بهار، دروغ ميگويد!
در ابتداي سخن خاطر نشان كرديم كه فجايعي چنين عليه قوم لُر را، سياسيون يا روشنفكران قلم به مزد پانفارسيست، يا با سكوت خود از تاريخ معاصر حذف كردند و يا اينكه مذبوحانه سعي در وارونهنمايي آن كردند. منجمله ملكالشعرا بهار، شاعر درباري، آن قومكشي و آن همه فجايع را، دقت كنيد كه چگونه چنين در مديحهاي به رضاشاه ، وقيحانه وارونه جلوه ميدهد:
به عهد پهلوي شاه جوان بخت
كه بادش دولت و اقبال همراه
بيامد لشكري تا قوم لُر را
بـه آداب تمـدن سـازد آگـاه
سال اول شماره اول 26
هم از مرز لرستان شاهراهي
كشد تا خاك خوزستان به دلخواه
به ره در پافشاري كرد اين كوه
گرف از فرط ناداني سرراه
به امر خسروش در هم شكستند
و از آن پيدا شد اين عالي گذر گاه
به تاريخش بهار از حق مدد خواست
بگفتندش زنام شه مدد خواه
چو شد ز امر رضاشه كنده اين كوه
بجو تاريخش از لطف «رضاشاه»
1307 شمسي
خوانندگان عزيز دعوت ميكنم كه اين شعر را با تأمل بخوانند! چرا كه نظاميگري حكومت پهلوي، به روشني از مضمون آن هويدا است، توجه داشته باشيد كه براي اينكه قوم لُر، به قول بهار، به آداب تمدن آگاه شود، لشكري تدارك وگسيل شده است و نه هيئتي از مهندسين و تكنسينها و فنآوران!! و آيا اين لشكر عظيم، فقط جهت كندن كوهي و تونلي عازم شدند؟ و به راستي آنچه بقول بهار، گرفت از فرط ناداني سرراه، و به ره در پافشاري كرد، مقصود كوه بوده يا بلكه قوم لُر ؟
آخرين مقاومت , توسط بختياري ها
آخرين قيامهاي قومي لُرزبانان عليه حكومت پهلوي، در منطقه بختياري كه پيشترها، لُر كبير (لُرستان بزرگ) خوانده ميشد، به وقوع پيوست و رقم خورد. سابقه اولين قيامهاي مردمي در بختياري شايد به عصيان عليمراد زلقي بختياري برعليه نادرشاه برگردد كه بر خلاف ساير سران قيام در بختياري، تبار خاني نداشت و عشايرزادهاي بيش نبود! از اين روي از سوي مورخين خودي و بيگانه مورد طعن بود.
از ديگر اعتراضان مردمي در بختياري، قيام اسدخان (شاه) بهداروند بود كه از فرمان فتحعليشاه مبني تهيه ذغال از بلوطزارهاي بختياري، جهت استفاده توپ ريزان فرانسوي متحد شاه قاجار، سرباز زد و آن را هتك حرمـت خود و مردم خويـش تلقي كرد كه به جنگ كلنگچي انجاميد كه در يك سو بختياريها و ديگر سو حكومت مركزي قاجار و متحدان فرانسوي او بودند. قيام ايلخان كبير بختياري، محمدتقيخان چالنگ كه رهبري انديشمند و ترقيخواه بود، عليه محمدشاه قاجار نيز، از نقاط عطف تاريخ مردم بختياري است. وي يكي از مردميترين شورشها عليه حكومت قاجار را رهبري كرد و خواستهايي به حق مدنظر او و قيامش بود. از ديگرنقاط عطف در قيامهاي قومي مردمان لُر بختياري، شورشي است كه درعهد پهلوي اول پس از اتحاديه سعادت و اتحاد سران بختياري با سران لُرفيلي و سران قشقايي و شيوخ عرب به وقوع پيوست كه توسط رضاشاه، بهسختي منكوب شد. قيام عليمردانخان چالنگ بختياري، نيز از اعتراضات قومي مردم بختياري بود كه عليه رضاشاه صورت گرفت و از اين ويژهگي برخوردار بود كه رهبري آن از يك سوي نسب اشرافي ايلخاني نداشت و مهمتر آن كه، آگاهي قومي، در رهبريت آن، سخت چشمگير است.
قيام عليمردانخان همانند همه اعتراضات مردمي پيش از خود، به سختي شكست خورده و سرانش بر سر چوبهدار رفتنند.
جان و مال و ناموس ما در دست مشتي ژاندارم عامي
ابوالقاسم بختيار نيزكه آخرين حلقه از اين سلسله قيام بود، نيات خود از قيام را چنين آشكار كرد:
«... بختياري از آغاز دوران نادرشاه تا كنون با همه فداكاريها و جانبازيهاي خود در راه پاسداري از شرف و ناموس ايران، همواره مورد تعدي و تجاوز حكام ولايات بوده و با اينكه پيروزيهاي ثبت شده در طي چند سلسله پادشاهي ايران، مرهون از خودگذشتگي جوانان اين سرزمين بوده، لكن نصيبي كه از اين پيروزيها، براي ايل ما بهدست آمده، جز بدبختي و ناكامي نبوده است و ما چگونه بر خود هموار كنيم كه با داشتن هزران تفنگ بردار و باسواد و رجال شايسته، يك درجهدار عامي از ديار ... زبان بر ما حكومت كند و چماق ژاندارم دولتها به عناوين مختلف بر سر ما فرود آيد و ما را در حقارت و اسارت نگهدارد...
ميدانيد كه سر چشمه، تمام چاههاي نفت در خاك بختياري است، ولي از اين همه استخراج و بهرهبرداري، كمترين چيزي به خود بختياريها نميرسد. درمانگاه نداريم، از همه مظاهر پيشـرفت و ترقي بينصـيبيم و در و گرسنگي، آرد بلوط ميخوريم. اين است زندگي ما كه براي احقاق حقوق خود برخاستيم...
... ما براي اين قيام ريشه در خويش برخواستهايم نه از دولت خارجي كمك ميگيريم و نه كسي را در داخل داريم كه ما را ياري دهد....»
(تاريخ فرهنگ بختياري،عبدلعلي بختياري،ص80)
قيام ابوالقاسم بختياري يا به تعبير روزنامههاي وقت غائله بختياري، با اعدام او در زندان قصر تهران فروكش كرد و مردم بختياري با شدت تمام سركوب شدند. هشدار زير كه از سوي وزارت دفاع ملي وقت، صادر شده، مؤيد اين امر است:
توجه داشته باشيم كه اين اخطار بمباران عليه يك كشور خارجي و دشمن بيگانه نبوده بلكه بر عليه شهروندان ايراني است!!
با مردم مستعمره نشين نيز, چنين رفتار نكردند!
بيگمان آنچه كه مردم لُر را آزار ميداد، فقط فقر و محروميت، عدم بهداشت، تاراج سرمايهها و اخذ مالياتهاي سنگين به انحاء مختلف نبود، بلكه تحقير قومي از سوي ارتشيها و فرمانداران نظامي نقشي مهم در تحريك احساسات قومي و مذهبي مردم بومي داشت.
ويليام او. داگلاس در كتاب خود، از زبان مردم قشقايي، خبر از سركردهاي نظامي ميدهد كه تعدادي از توله سگهاي اصيل بيسرپرست خود را توسط سربازان گماشته، به اجبار، از شير مادران ايلاتي شير ميداد! داگلاس از خفت و خواري كه بر مردم ايلاتي و زنانشان از اين بابت تحميل ميشد، خبر ميدهد. چرا كه شير مادران ايل، كه به آن قسم ميخوردند، خوراك حيواني نجس ميشد! اين گزارش شايد از ديدگاه خواننده، غلوآميز و ياوههاي سياح خارجي تلقي ميشود. اما عبدالله مستوفي كه خود از كارگزاران رضاشاه و توجيهكنندگان سياستهاي اوست، در ياداشتهاي خود به اين قضيه اشارهاي سربسته دارد كه اين قضيه ننگين را تأكيد ميكند. او به افسران ارتش در برخورد با مردم بومي، توصيه ميكند:
«به افسران ارتش هم، برادرانه توصيه و عرض ميكنم كه بر خلاف گذشته... در اسكان هم رعايت مال و حال آنها را بفرمايند كه خسارت مادي و آبـرويي و تلفـات جانـي به آنـها وارد نيـايـد و از فرستادن سرپرستي كه زنهاي ايل را به شيردادن سگهاي خود وادار كند، بپرهيزند و بدانند كه اينها هرچند نادان، ولي وديعه خداوندند... همان خرده افسري كه اين دايگي سگش را بر زن يكي از افراد ايل تحميل ميكرد، حالش چطور است؟..»
(شرح زندگاني من،يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجار، جلد سوم، عبدالهمستوفي ص 514)
تحقير قومي لر زبانان
تحقير و ستم قومي به انحاء مختلف، از سوي عمال دولتي اعمال ميشد و با مردم لُرنشين همچون مناطق مستعمراتي رفتارميشد:
قوميت و تاريخ |
«... كارگذاران همواره بيم داشتند كه فرمانداران و سرپرستان را از بين خودشان برگزينند و اين اشتباه را ساليان دراز تكرار كردهاندكه يك افسر ... براي فرمانداري بختياري يا يك ... براي بخشداري بهمئي بفرستند و اين فاصلهها هر چه بيشتر به جدائي بين دولت و مردم لُر ميانجاميد...»
(تاريخ و فرهنگ بختياري ...ص 324)
«... بختياريها بايد از زير يوغ ظلم وستم مليتارسيم يعني حكومت نظاميان، نجات پيدا كند. نظاميان مدام موي دماغ آنها هستند و آنها را تلكه ميكنند و حق و حساب ميگيرند...»
( ويليام داگلاس... ص204)
«... آنها ما را مانند جانوران شكاري شكار ميكنند و براي آزادي ما دهها هزار تومان ميگيرند تا به ريش ما بخندند؟ آيا ميداني غلههاي ما را به همراه حيواناتمان برده و وجهي نميپردازند؟ آيا ميداني مردم ما را گرسنگي ميدهند؟
... نه شما اينها را نميدانيد و نميتوانيد بفهميد، شما چنين مصايبي را در آمريكا شاهد نبودهايد.
سال اول شماره اول
.. هر چند زخمهاي ما خوب نشده و خونهاي ما خشك نشده است. من هميشه گفتهام هر دولتي كه قصد دوستي با ما را داشته باشد درك ميكند كه بختياريها مردان بزرگي هستند، ما آرزو داريم كه به همسايگان فارس (اصفهاني) خود كمك كنيم. ما ميدانيم كه آنها به آب نياز دارند، ما خاطراتمان را به فراموشي ميسپاريم. ما گذشتههايمان را پشت سر ميگذاريم و دستمان را به علامت دوستي دراز ميكنيم. پدران ما از جمله بزرگترين ايرانمداران بودند. آنها به ايران نظم دادند. ما به كشورمان كمك ميكنيم....»
(خاطرات پل ادوارد كيس آمريكايي، نشنال ژئوگرافيا، سال 1330،ش؟)
منـابع:
1ـ ويليام او. داگلاس. سرزمين شگفت انگيز و مردمي مهربان و دوست داشتني. ترجمه فريدون سنجري. تهران نشر گوتنبرگ،1377
2- ابراهيم صفايي, اسناد نو يافته. تهران؟
3- غلامرضا منصور رحماني, كهنه سرباز, خاطرات سياسي و نظامي سرهنگ ستار رحماني؟
4- مجله شقايق, خرم آباد. 1376
5- ديوان اشعار محمد تقي بهار(( ملك الشعرا))تهران, نشر توس,جلد اول 1380
6- عبدالعلي خسروي, تاريخ و فرهنگ بختياري. اصفهان, نشر صحت ,1370
7- عبدالله مستوفي . شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجار, كابينه قرارداد وثوق الدوله تا آخر مجلس موسسان , تهران, كتابفروشي زوار.1343
8- پل ادوارد كيس. نشريه نشنال ژئو گرافيا,1330
قوميت و تاريخ |
ضرورتِ نقدِ گفتمانِ معاصر فارسی
گفتگوی نشریه ترکی- فارسی بیرلیک با
یوسف عزیزی بنی طُرُف

اگر ممکن است چکیده ای از زندگی خودتان را برای ما بگویید.
متولد سال 1330 منطقه حويزه و بنی طرف (دشت آزادگان کنونی) در استان خوزستان هستم و داراي گواهینامه ليسانس از دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. در سه عرصه فرهنگي و ادبي فعاليت مي كنم. 1-داستان نويسي 2- ترجمه آثار معاصر فكري و ادبي جهان عرب به فارسي 3- پژوهش در باره قوميت ها و بويژه درمورد عربهاي خوزستان. شغل من روزنامه نگاري است و در روزنامه همشهري کار می کنم. قبلاً با مطبوعات دوم خردادی نیز همكاري داشتم. نیز در چند نشريه عربي بین المللی درباره ايران،قومیتهاو مسائل ادبي و فكري وسیاسی ايران قلم مي زنم. از جمله در روزنامه بين المللي الزمان چاپ لندن والشرق چاپ قطر.
داستانهای عربی من روي سايت arabic story.net منتشر شده است و در زبان فارسي هم دو مجموعه داستان دارم.در مجموع 22 كتاب منتشر کرده ام كه چند تای آنها به عربي است. صدها مقاله نیز راجع به مسائلی گه ذکر کردم به زبانهای عربي و فارسي نوشته ام. برخی از مقاله هاو داستان هايم به زبانهای تركي ،ايتاليايي، انگليسي وآلماني ترجمه شده است.
آیا شما به زبان تركي هم مسلط هستيد؟
نه به تركي مسلط نيستم ولي با ترکها نسبت برادری دارم. این برادری البته فقط جنبه نمادین و مجازی ندارد بلکه حقیقی است. بزرگترین برادرانم که درواقع برادر ناتنی من است ترك می باشد. شاید تعجب کنید اما بد نیست بدانید که مادرعربم- که تا هنگام مرگ یک کلمه فارسی نمی دانست- قبل از ازدواج با پدرم كه او هم عرب خوزستانی است با نا پدری ام که ترك تبریزی بود ازدواج کرده بود. او در دهه اول قرن کنونی شمسی در منطقه بنی طرف مسوول یکی از ادارات دولتی بود. ثمره آن ازدواج ناکام یک پسر بود که اکنون مردی 65 ساله وپزشکی جراح در آمریکاست. برادر مادر بزرگ پدری وی،ثقه الاسلام معروف است. منظورم همان چهره مشهور و مبارزی که در بحبوحه انقلاب مشروطیت در تبریز اعدام شد. لذا برادر بزرگم ترك تبریزی است و اکنون در امريكا پزشك است.از دير باز و همواره بهترین دوستانم از آذربایجان یا از اردبیل بوده اند.قبل از انقلاب برخی از قله ها و بسیاري ار شهرها وروستاهای آذربايجان را درنورديدم. در سال 56 با دوستان اردبیلی به قله سبلان رفتم و سال 81 به قلعه بابك. اغلب شهرهای آذربایجان نظیراردبيل،تبريز،اروميه ونیز زنجان وبرخی از روستاهایشان را گشته ام. چون هميشه دوستان آذربايجاني فراوانی داشته ام.در اوایل انقلاب با دكتر هيئت و دکتر نطقي آشنا شدم.
درتابستان سال 1358 همراه آنان و دوستان کرد مثل دكتر محمد صالح نيكبخت (كه اكنون وكيل برجسته اي است) ونيز دوستان تركمن نظير روانشاد طواق واحدي در سمينار بررسی قانون اساسي – که به ابتکار دکتر عبدالکریم لاهیجی و دکتر حسن حبیبی و دکتر حسامی برگزار شده بود – شرکت کردیم و اصل 15 و 19 را جا داديم. آنها از طرف مردم آذربايجان و كردستان وتركمن صحرا و من هم از طرف عربهاي خوزستان در اين سمينار شركت داشتیم.
آقاي بني طرف من سئوالم را اين طوري شروع مي كنم كه اگر ما شكاف طبقاتي را يكي از ويژگيهاي جهان معاصر بدانيم اين شكاف در كشورهاي چند مليتي جهان سوم به شكاف قومي تبديل مي شود و يا حد اقل فاصله قومي در كنار فاصله طبقاتي و يا به موازات هم قرار مي گيرد. يعني در كشورهايي مثل ايران تعلق به يك مليت مستقيم يا غير مستقيم ميزان بهره مندي فرد از ثروت و قدرت و منزلت و اطلاعات را تعيين مي كند. با دانستن اينكه آن فرد ايراني،فارس است يا بلوچ ،كرد،يا ترك،يا عرب،و يا تركمن است مي توان حدس زد و مي توان پيش بيني كرد كه چه ميزان امكانات و فرصت ها و موقعيت ها در چهارچوب ايران مي تواند بهره مند باشد،شما چه تحليلي از اين مسئله داريد؟
همين طور است. ما دو نوع ستم داريم اول ستم معمولي كه از طرف حاكميت ها معمولاً بر همه افراد ملت اعم از فارس،عرب،كرد،ترك و ... وارد مي شود دوم ستم ملي يا مضاعف كه حاوي ستم عام نيز هست و خاص قوميت ها است. از نظر جامعه شناسان و حقوقدانان، خلق ها و قوميت هاي غير از قوميت مسلط دو نوع حقوق دارند يك حقوق شهروندي كه ستم عمومي را برطرف مي كند و دوم حقوق جمعي قومي كه براي رفع ستم مضاعف از قوميت ها به رسميت شناخته شده است. اما فرق اينها چيست؟ تفاوت آنها اين است كه حقوق شهروندي شامل حقوق عام نظير آزادي مطبوعات،آزادي احزاب سياسي و آزادي نهادهاي صنفي و مدني است. تطبيق اين حقوق نفي ستم سياسي است.ولي در كنار آن بايد حقوق قومي هم به رسميت شناخته شود كه حقوق جمعي است اما حقوق شهروندي حقوق فردي است. حقوق شهروندي همه افراد اعم از فارس و غير فارس را در بر مي گيرد ولي حقوق قومي كه حقوق جمعي است گروههاي قومي را شامل مي شود. اين را در انگليسي مي گويند “سيتي زن رايتز" و در عربي مي گويند "حقوق المواطنه". حقوق عام شامل اين دو حقوق است. متاسفانه بعضي سفسطه مي كنند و مي گويند ما هم مثل شما ظلم مي بينيم ولي اينان اشتباه مي كنند چون ستم ما دوگانه است شما با تطبيق حقوق شهروندي ستم تان برطرف مي شود ولي براي ما اعطاي حقوق شهروندي كافي نيست بلكه حقوق قومي - در كنار حقوق شهروندي- بايد اعطا تا مشكل ما نيز حل شود.
تحليل شما از ريشه هاي تاريخي و جامعه شناسي اين مسئله چه مي تواند باشد؟
ببينيد تا دوره قاجار مسئله ملي و قوميت ها به اين شدت نبود. چون در آن زمان سيستم سياسي ايران يك سيستم فدراليسم سنتي بود و در آن هنگام به اين كشور، ممالك محروسه ي ايران مي گفتند. ممالك جمع مملكت است يعني مملكت هاي محروسه ي ايران. معني اين حرف آن است كه ايران مجموعه اي از چند مملكت بوده است. در خود خوزستان تا سال 1925م(1304ش) شيخ خزعل از خودمختاري كامل برخوردار بود . وي و پدرش را شاهان قاجار منصوب كرده بودند لذا ستم زباني و ملي نبوده است يا خيلي كم بود. رضا شاه – كه با حمايت انگلیس – و با ايده هاي شوونيستي و نژاد گرايانه به حاكميت رسيده بود با زور مي خواست يك ملت واحد تك زبان،تك فرهنگ تشكيل دهد .از اين رو ممالك محروسه ي ايران را به كشور شاهنشاهي ايران تبديل كرد يعني ملت ايران را فقط در وجود قوميت فارس خلاصه مي كرد و در نتيجه به سركوب خلق ها و قو ميت ها و زبان هاي غير فارس و به تحقير آداب و رسوم آنها پرداخت. تيمسار شاه بختي جلادي بود كه از طرف رضا شاه در دهه اول شمسي به قلع و قمع مردم عرب خوزستان پرداخت و در دهه 20 به آذربايجان اعزام شد و همين كار را در آنجا انجام داد. ماموريت اصلي آن دژخيم، سركوب اين دو قوميت بود.ملت سازي به شيوه معاصر در شرق از اويل قرن بيستم شروع شد. رضا شاه پهلوي اراده كرده بود تا با كاربرد زور و قدرت و سركوب ساير ملل، فراگرد ملت سازي را در ايران انجام دهد. لذا ما شاهد يك پروسه يا فراگرد ناقص ملت سازي بوديم كه طي آن بخشي از حقوق قوميت ها كه در اصول مربوط به انجمن هاي ايالتي و ولايتي تبلور مي يافت، ناديده گرفته شد. مي دانيم كه ترك هاي آذربايجان طي انقلاب مشروطيت اين مواد را در قانون اساسي گنجاندند. در واقع رضا شاه فراگرد ملت سازي خود را بر مبناي گفتمان قوميت مسلط انجام داد. در نظر او ملت ايران در واقع فارس ها و فرهنگ و زبان فارسي بود و بيش از نيمي ديگر از مردم ايران محلي از اعراب نداشتند. در واقع طي دوران پهلوي و در قياس با گفتمان مشروطيت هيچ گونه پيشرفت و توسعه سياسي نداشتيم يعني اين دو ديكتاتور- رضا شاه و پسرش - فقط بر رشد صنعتي و فني تاكيد مي كردند و ما از نظر توسعه سياسي و قومي و فرهنگي نسبت به مشروطيت در جا زديم تا اينكه انقلاب بهمن 57 پيش آمد كه اصول15 و 19و 48 به همت روشنفكران و فرهيختگان ترك،كرد،عرب و تركمن در قانون اساسي گنجانده شد ولي متاسفانه اين سه ماده كه مربوط به قوميت هاست بر اثر مقاومت شوونيست های متنفذ درون و بیرون حاکمیت به طور كامل اجرا نشد اما به نظر من نبايد از تلاش و كوشش و پافشاري دست برداشت.
سئوال بعد در مورد روشنفكران فارس است. شما فرانسه را در نظر بگيريد.موضعي كه روشنفكران فرانسه دارند با موضع سياستمداران اين كشور نسبت به مردم تحت سلطه فرانسه صد در صد با آن چه ماداریم متفاوت است. مثلاً چند سال پيش يك نمايشگاه سگ در يكي از شهرهاي فرانسه برگزار شده بود و سگ ها با قيمت هاي گران خريد و فروش مي شدند. و در اين مورد روشنفكران فرانسه اعتراض كردند و گفتند كه در حاليكه هزاران نفر در آفريقا از گرسنگي مي ميرند و مستعمره شما بودنداين كار شما ريشخند به بشريت است كه هزاران فرانك را براي يك سگ هزينه مي كنيد. ولي متاسفانه در مورد روشنفكران فارس مي بينيم كه نه تنها از سياست هاي پان فارسيستی سياستمداران فارس حمايت مي كنند بلكه به تغذيه ي تئوريكي اين رفتارها هم مي پردازند.نظر شما در این باره چيست؟
روشنفكران قوميت مسلط را به چهار نوع مي توان تقسيم بندي كرد. روشنفكران چپ،روشنفكران وابسته به رژيم قبلي يا سلطنت طلب،ناسيوناليست ها،واسلام گراها. به نظر من اين تقسيم بندي را مي شود در مورد روشنفكران قوميت هاي مسلط انجام داد. اينها هر كدام يك رويكرد نسبت به مسئله قوميت ها دارند. اصولاً مواضع سلطنت طلب ها براي همه آشكار است و نياز به توضيح ندارد.روشنفكران اينها نظير فروغي،محمود افشار،ذبيح، بهروز صادق كيا ،و حتي كسروي و سعيد نفيسي،خودشان تئوریسين نظريه هاي خاص سركوب قوميت های ایرانی بودند. اينها كوشش فراواني براي سلطه ي يك زبان بر ديگرزبان هاي ايراني به خرج دادند. اكنون برخي از ناسيوناليست هاي افراطي مي كوشند گفتمانشان را درباره ي قوميت ها تصحيح كنند ولي من بعيد مي دانم اينها واقعاً عوض شده باشند و معتقد به حقوق مليت ها و قوميت هاي مختلف ايران باشند. لااقل در مورد عرب ها چنين نیستند.آنان همچنان ما را خوزي يا عرب زبان خطاب مي كنند. آنان مليت ها و خلق هاي غير فارس را قوم يا اقوام مي نامند كه نوعي توهين به اينهاست. ناسيوناليستها داراي چندطيف هستند كه از ملي مذهبي ها شروع مي شود و تا پان ايرانيست ها و حزب ملت ايران ادامه مي يابد. بايد ميان اينها تفاوت قائل شد. احساسات ناسيوناليستي ملي_مذهبي ها كه گرايش هاي مذهبي دارند قدري ملايم تر است اما جناح افراطي جبهه ملي ،حزب ملت ايران و پان ايرانيست ها معتقد به خاك و خون و پاكي نژاد آريايي هستند و روي زبان بخصوصي تاكيد دارند. ملي مذهبي ها حداكثر با اصل 15 به عنوان كل حقوق قوميت هاي غير فارس موافقند و تازه در اين زمينه هم صحبت يا اقدامي نمي كنند و ظاهراً بدشان نمي آيد كه اين اصل اجرا نشود . ناسيوناليستهاي افراطي نظير آقاي ورجاوند كه شما ترك ها موضع ضد تركي و ضد قوميتي ايشان را بيشتر از من مي دانيد چند سال پيش نامه اي به آقاي خاتمي نوشت و از ايشان خواست كه نشريات قوميت ها را بسته و به طور جدي آنها را سركوب كند. گرچه اينها(ورجاوند ، باوند و ...) خودشان را ليبرال مي دانند ولي خصلت دموكراتيك و شهامت ليبرالهاي غربي را ندارند. نظام فدرال در سوئيس،بلژيك،آلمان،هند و پاکستان به همت ليبرالهاي اين كشورها بر پا شده است كه تا مغز استخوان دموكرات هستند يا مثلاً وقتي در انگلستان يك حزب قومي در اسكاتلند خواستار يك مجلس قومي مي شود آنها مخالفت نمي كنند اين نشانگر گشاده نظري آنهاست. اما ليبرال ناسيوناليستهاي وطني در ايران حتي با ليبرال ناسيوناليستهاي هند و پاكستان تفاوت دارند. به نظر من گرايش هاي شووينستي اينها بر گرايشهاي ليبراليشان مي چربد.
اسلام گرايان دو دسته اند.اقتدار گرايان و اصلاح طلبان. از راستگرايان اقتدار گرا تا كنون چيزي به سود حل قانوني مشكلات قوميتها نديده ايم. لااقل تا دوم خرداد هيچ اقدامي براي حل مسئله قوميتها انجام نداده اند بلكه عكس آن را هم شاهد بوديم. ولي اصلاح طلبان سعي كرده اند از اين گفتمان استفاده كنندو مسئله قوميتها را مطرح كنند ولي پي گير نيستند و فقط در مناسبتهاي انتخاباتي مسائل قوميتها را مطرح مي كنند. گفتمان اصلاح طلبي شامل دو بخش دموكراتيك و ناسيوناليسم فارس گرا است ما بايد از بخش دموكراتيكش استفاده كنيم و آن بخش ناسيوناليستيش را تضعيف كنيم. البته اصلاح طلبها نيز پس از انتخابات شوراها در نهم اسفندماه 81 ضعيف شدند و ما شاهد بوديم كه چگونه احزاب و شخصيتهاي قومي عربي در اغلب شهرهاي عمده خوزستان اصلاح طلبان و راستگرايان وملی گرایان فارس را شكست دادند و به پيروزي چشمگير و تاريخي دست يافتند. واما روشنفكران چپ.به نظر من طيف چپ لائيك بخشي از روشنفكران چپ ايران هستند اما در جامعه ي كنوني قدرتمند نيستند. قبل از انقلاب و اوايل انقلاب، گفتمان اينها شامل طرفداري از خلق ها و قوميت ها بود آنهاتاثيرات فرهنگي خود را بر جا گذاشتند. ماركسيتها،سوسياليستها و چپ گرايان لائيك به طور اعم طيف هاي مختلفي هستند كه اكنون اغلب در خارج به سر مي برند نيروهاي چپ در ترسيم و تحكيم ادبيات خاص قوميتها بي تاثير نبوده اند. برخي از آنها شايد براي دفاع از منافع حزبي خود مسئله خلق ها را مطرح مي كردند ولي برخي از آنها واقعاً اعتقاد داشتند كه خلق ها و قوميتهاي ايران بايد به حقوق خود برسند.
آقاي بني طرف ما بعد از رضا شاه چندين دولت داشتيم مثل محمد رضا شاه كه خودش هم در اروپا در مهد دموكراسي تحصيل كرده بود و اختيارات تام يك شاه را هم داشت؛يعني مي توانست نگرش و طرز رفتار غير از رفتار پدرش داشته باشد ولي اين طور نشد.از طرف ديگر دوره كوتاهي مصدق را داشتيم و بعد از انقلاب هم دوران خاصي بود كه نهايتاً منتهي شد به دوره اصلاحات خاتمي و در هيچ كدام از اين دوره ها تحول خاصي نسبت به حقوق قوميت ها ايجاد نشده است. با وجود اينها، چه اميدواري هايي،شما درنگرش به حقوق اقوام داريد؟آيا اساساً جغرافياي سياسي ايران امكان دموكراسي واقعي را به ما خواهد داد؟
ببينيد شما به چند شخصيت متضاد يعني به محمد رضا شاه،مصدق و خاتمي اشاره كرديد من مي خواهم بگويم خاستگاه طبقاتي محمد رضا از نظر فرهنگي يك خاستگاه بي مايه و سستي بود. يعني به صرف اينكه او در غرب درس خوانده بود كافي نيست. هيتلر هم غربي بود و هم در غرب درس خوانده بود. محمد رضا شاه از نظر اجتماعي و اقتصادي يك خاستگاه طبقاتي اشرافي و سلطنتي داشت و با توده ها مردم هيچ مشر و نشري نداشت. ايشان فاقد هر گونه نگاه منطقي و علمي نسبت به مسائل ملل و قوميتهاي ساكن ايراني بود. به قول شاملو مشنگي از سر و روي شاه مي باريد؛ مثلاً يادم مي آيد وي گاهي منكر وجود عربهاي خوزستان مي شد. يك بار خبرنگاري از ايشان در مورد عربهاي خوزستان پرسيده بود كه شاه گفته بود ما در ايران عرب نداريم يا گاهي آنها را كولي خطاب مي كرد و اين توهينی بود به چند ميليون عرب خوزستاني. درنتيجه به نظر من او يك ديكتاتور تمام عيار بود و اما مصدق در پايه ريزي دموكراسي در ايران بي تاثير نبود مصدق يك گفتمان ضد استعماري و ناسيوناليستي را دنبال مي كرد و البته شرايط آن زمان اين را ايجاب مي كرد. در آن هنگام فقط احزاب چپ و بخصوص حزب توده از حقوق قوميتها دفاع مي كردند و حتي در این زمینه به نوعي با ملي گراها و ناسيوناليستها و از جمله با مصدق و دكتر فاطمي به مخالفت بر مي خواستند. رزم آرا وقتی نخست وزیر بود قصد داشت ماده انجمن هاي ايالتي و ولايتي را اجرا کند که با تایید احزاب قومیتها و احزاب چپ روبه رو شد اما مصدق و فاطمي در سال 1329 با این مساله مخالفت كردند و اين نكته ای منفي در پرونده آنهاست. حتي مي گويند كه در همان سال كه رزم آرا نخست وزير بود و مي خواست اين ماده قانون اساسي مشروطيت را اجرا كند مصدق در مجلس شروع به گريه كرد و گفت كه اجراي اين اصل باعث تجزيه ايران خواهد شد.
انقلاب بهمن 57 يك دگرگوني اساسي به وجود آورد و يك گام به جلو بود ولي به دليل دوره طولاني ديكتاتوري و عدم وجود احزاب و فعاليتهاي حزبي،دموكراسي در ايران رشد نكرده بود. ما نهادهاي دموكراتيك نداشتيم و حتي آنهايي كه انقلابي بودند ايده دموكراتيك نداشتند و در نتيجه مي بينيم كه كار به اينجا كشيدو گرجه اين دو اصل 15 و 19 در متن قانون اساسي هستند تا به حال به طور كامل اجرا نشده اند. به نظر من خاتمي آمد تا روند دموكراتيزاسيون در ايران را تكميل كند اما متاسفانه اصلاح طلبان در اين عرصه كاملاً موفق نبودند و اين نياز به كار بيشتري دارد. ما روشنفكران و اهل قلم قوميتهاي غير فارس بايد روي خود فارس ها هم كار بكنيم چون برخي از رسوبات ذهني شاهنشاهي و ملي گرايانه همچنان در ذهن روشنفكران فارس وجود دارد اينها فكر مي كنند اگر حقوق قوميتها اعطا شود ممكن است ايران تجزيه شود، در صورتي كه عكس اين مسئله صدق مي كند. اينها ممكن است اصلاح طلب يا ملي مذهبي يا چپ باشند ولي دموكراتيك كامل نباشند چون دموكراسي فقط به اين نيست كه حقوق شهروندي تامين شود بلکه بايد حقوق قومي و جمعي هم لحاظ گردد كه درباره آن كمتر صحبت شده است. در نتيجه بخشي از وظايف ما اين است كه روي قضيه دموكراتيزاسيون جامعه ايران كار كنيم و مسائل خودمان را مطرح نماییم.
و اما اينكه آيا جغرافياي سياسي ايران ظرفيت دموكراسي دارد؟
به نظر من مشكل است سرنوشت خود را از سرنوشت كل ايران جدا بدانيم. سرنوشت خلق ها و قوميتها با سرنوشت كل ايران عجين است و پيوند محكمي دارد در نتيجه ما بايد براي تامين دموكراسي و گسترش جامعه مدني تلاش بكنيم. بايد مسئله حق تعين سرنوشت براي ملت هاي ايراني را به عنوان يك برنامه بلند مدت مطرح كنيم.
شما در صحبت هايتان به ترس فارس ها از جدايي ملت هاي غير فارس از ايران ، اشاره كرديد. حكومت را يك قرارداد اجتماعي كه مشروعيت خود رااز آراي مردم مي گيرد مي نامند حال اگر همين مردم كه نماينده براي آذربايجان،خوزستان و كردستان انتخاب كرده اند اگر روزي همين مردم بخواهند از ايران جدا شوند آيا اين مشروع است يا نامشروع؟ يعني اين ترس كه فارس ها دارند آيا مشروع است؟
اصولاً مقوله قرارداد اجتماعي ويژه جوامع دموكراتيك است متاسفانه جامعه ما،جامعه ای دموكراتيك نيست. شايد بتوان گفت نيمه دموكراتيك است يا رو به اين سو مي رود. بخش هايي از حاكميت اصلاً روي مقوله قرداد اجتماعي و آراي مردم هنوز حرف دارد.اينان مي گويند كه مشروعيت ما مشروعيت الهي است و تا زماني كه اين قضيه حل نشده اين قضيه را هم نمي شود مطرح كرد. اين قضيه را زماني مي توان مطرح كرد كه حاكميت معتقد به آراي عامه مردم باشد. باید همه مواد قانون اساسي و آزادي هاي ناشي از آن به اجرا درآیند. البته در شهرهاي عمده خوزستان كه عربها اكثريت دارند،اقليت غيرعرب اكثراً مناصب دولتي انتصابي و مواضع كليدي اقتصادي را در دست دارند اما در پست هاي انتخابي مثل شوراها و نمايندگي مجلس مسئله برعكس است.اين عدم توازن مانعي بر سر راه گسترش آگاهي ها و پيشرفت فرهنگي و اجتماعي عربهاست. مشكل دوم اختلافات عشايري است البته بهتر است بگويم تقسيم بندي عشايري نه اختلافات عشايري. تقسيم بندي طايفه اي و عشيره اي در آذربايجان وجود ندارد؛ شما فقط شاهسون ها را داريد كه ايلاتي هستند ولي در تبريز،اورميه يا اردبيل كسي نيست كه با نام طايفه يا قبيله اش مشخص شود ولي ما در اهواز و آبادان و حويزه وخرمشهر اين مسائل را داريم. مورد بعدي،جنگ است عربها به طور اخص و خوزستاني ها به طور اعم هنوز از تاثيرات منفي جنگ رنج مي برند. تاثيرات مخرب اجتماعي و غیر بهداشتي جنگ هنوز وجود دارد. ميدانهاي وسيع مين همچنان قرباني مي گيردو نسبت تلفات ناشي از بيماري هاي رواني،پوستي،شيميایي و سكته در قياس با مناطق ديگر بالا است. اكنون نسبت جرم و جنايت در خوزستان خيلي بالا است. بخشی از اين به نظر من پيامدهاي ناشي از جنگ است و البته بخش عمده اش ناشي از ستم ملي است که بر عربها وارد می شود. مثلاً ميزان جرم و جنايت در استان خوزستان پنج برابر استان اصفهان است در حالي كه جمعيت اصفهان بيش از جمعيت خوزستان است. همه اينها دست به دست هم مي دهند و عقب ماندگي فرهنگي را بر مردم عرب خوزستان تحميل مي كنند. وقتي مردم نمي توانند به زبان مادريشان درس بخوانند فرهنگشان عقب مي ماند چون فرهنگ مسلط در آنجا همه امكانات را در اختيار دارد در نتيجه من عقب ماندگي زباني را اصل و اساس عقب ماندگي فرهنگي و اجتماعي و سياسي همه ي قوميتها و از جمله عربهاي خوزستان مي دانم. نطفه عقب ماندگي زباني در 6 و 7 سالگي بسته مي شود؛ وقتي كودك را مجبور مي كنيم كه به زبان غير مادري درس بخواند و صحبت كند و بيانديشد در اينجا دستگاه فكري كودك آسيب مي بيند.
آيا مي شود روزي را تصور كرد كه اين گفتمان همه گير شود؟
من فكر مي كنم چنين روزي خواهد رسيد.آگاهي هاي قومي در دنيا به موجي می ماند كه در حال فراگير شدن است. اين موضوع در اروپاي غربي هم بوده و مسئله ي ملي در 150 يا 200 سال گذشته در غرب به طور نسبي حل شده است. مااين را در كشورهاي فدرال سوئيس ،كانادا ، بلژيك و يا حتي در بريتاينا نيز مي بينيم. در اورپاي شرقي هم بعد از فروپاشي شوروي اين قضيه خود را نشان داده است.از جمله در يوگسلاوي،بوسني،كوزوو و مقدونيه كه در اين آخري سعي كردند با خردورزي مسئله را حل كنند. اكنون اين موج به جهان اسلام رسيده است كه بايد اين مسئله را حل كنند.البته مسئله قوميت ها در دنياي اسلام مسئله امروز و ديروز نيست بلكه 80 سال است كه كردهاي عراق براي احقاق حقوق قومي خود تلاش مي كنند،يا مثلاً در تركيه كردها سال هاست مبارزه مي كنند و در چچن نيز همين طور. در مغرب و الجزاير و افغانستان و اندونزي هم به نوعي مسئله ملیتها مطرح است و مي كوشند آن را حل كنند .
آينده حقوق اقوام ايران را در پرتو تحولات بين المللي چگونه مي بينيد؟
حقوق بين الملل، حقوق به اصطلاح ملي كشورها را روز به روز محدودتر مي كند.اتحاديه اروپا حتي براي تجارت با ايران رعايت حقوق بشر را شرط مي كنند يا در مورد عضويت تركيه در اتحاديه اروپا حقوق كردها لحاظ شده است.
تحولات آتي بين المللي و منطقه اي و فشارهاي بين المللي تا چه حد در مورد حقوق اقوام ايران مثبت خواهد بود يا اگر نقش منفي خواهد داشت بفرماييد؟
سئوال مهمي است.اصولاً موج مطالبات حقوق قوميتها و خلق ها دارد همه گير مي شود در جهان اسلام از مغرب و الجزاير گرفته تا اندونزي و سودان و عراق تا تركيه و افغانستان را در بر مي گيرد. سريلانكا نيز در آسيا سالهاست گرفتار كشمكش هاي قومي است. البته اگر مي بينيد در هند و پاكستان كمتر با اين مسئله روبرو هستند چون سيستم فدرال دارند و مشكلشان به طور نسبي حل شده است. در نتيجه اين مسئله وجود دارد و در منطقه ما ريشه هاي 80 الي 90 ساله دارد و اكنون در انتظار راه حل است. حدود 50 –60 سال پيش مسئله ملي در آذربايجان،كردستان،خوزستان و تركمن صحرا خود را به شكلي مشخص و برجسته نشان داد. به هر حال، مسئله ي ديريني است كه با انقلاب مشروطيت شروع شد و به عنوان يكي از مسائل دموكراتيك و ملي طي 100 سال گذشته مطرح بوده است و دير يا زود بايد راه حلي براي اين مسئله پيدا شود. اين زخمي است كه بايد روزي التيام يابد؛ با مسكن و سرهم بندي و گفتن اينكه فعلاً زود است نمي توان راه حل اين مسئله را به تعويق انداخت. بايد هر چه زودتر اصل 15 قانون اساسي اجرا شود زيرا اين اصل نياز به هيچ قانون تصويبي ندارد و اصل روشن و واضحي است نمي توان صورت مسئله را از بين برد. بايد قضيه مطرح شود و در گفت و شنود و گفتگوي عامه مردم در سطح كشوري و در رسانه ها و مطبوعات مطرح شود تا يك راه حلي براي قضيه پيدا شود. فشارهاي بين المللي هم جنبه تسريع كننده دارند. اصولاً فشارهاي بين المللي روي كل اوضاع ايران تاثير دارند. ما ديديم كه مطالبات تحقق نايافته و قانوني قوميت ها در آخرين قطع نامه ي حقوق بشر سازمان ملل متحد نيز منعكس گرديد. البته آن قطع نامه در نهايت به تصويب نرسيد و ايران براي نخستين بار محكوم نشد.
آقاي بني طرف كشور ما را با كدام يك از كشورهاي دنيا از نظر مسئله ملي مشابه مي بينيد.تركيه،هند،پاكستان بفرماييد كشورهاي مشابه چه راه حلي را انتخاب كرده اند و تا چه حدي موفق بودند؟
من فكر مي كنم ايران در قياس با كشورهاي همسايه شايد شبيه تركيه باشد كه هر دو كشور نسبت به ساير كشورها در زمينه تامين حقوق اقليتهاي قومي عقب ترند. حتي در عراق هم قبل از اينكه شمال عراق به وضع كنوني در بيايد،كردها خودمختاري داشتند. فراموش نکنیم که 80 سال است زبان كردي در شمال عراق تدريس مي شود.از سال 1920 تا كنون زبان كردي در كردستان عراق در كنار زبان عربي در مدارس تدريس مي شود. اين را مقايسه كنيد با ايران و تركيه.كردهاي اين دو كشور در واقع ميراث نوين كتابت كردي را از كردهاي عراق دارند. مي خواهم بگويم كه در عراق، كردها بيش از ساير همزبانانشان در کشورهای همسايه نظير ايران و تركيه و سوريه به حقوق خودشان دست پيدا كرده اند. اکنون نیز همه نیروهای سیاسی،قومی و مذهبی عراق با برقراری نظام فدرال موافق اند. در پاكستان نيز سيستم فدرال وجود داردو بلوچ ها در ايالت بلوچستان پاکستان، يك سازمان راديو و تلوزيون دارند كه 24 ساعته به زبان بلوچي برنامه پخش مي كند و مطبوعات و كتابهاي درسي هم به زبان بلوچي است هندوستان هم حكومت فدرال دارد كه بسيار پيشرفته تر از پاكستان است. ما مي دانيم كه در آنجا چندين و چند زبان و قوميت با هم زندگي مسالمت آميز دارند. البته مسئله جامو و كشمير يك استثناست كه طبق قطع نامه هاي سازمان ملل وضع خاصي دارد. به هر حال خلق ها و قوميت ها درهند از حقوق فرهنگي و سياسي نسبي و نوعي خودمختاري برخوردارند.در افغانستان يك فدراليسم نانوشته وجود دارد و عملاً هر قوميتي در منطقه خودش حاكميت دارد. تركمن ها،تاجيكها،پشتونها،ازبكها و بقيه اقوام افغانستان در مناطق خود دارای نوعی خود مختاری هستند ودرآنجا نوعی فدراليسم سنتي حاكم است. روسيه هم از قبل فدرال بوده و اسمش هم فدراسيون روسيه است. تاتارهاو مغول ها و ديگر قوميت هاي مسلمان و غير مسلمان جزو فدراسيون روسيه هستند. بعد از فروپاشي شوروي برخي از كشورها از آن جدا شدند؛مثل تاجيكستان،ازبكستان،تركمنستان و ... كه بعدها اتحاديه كشورهاي مستقل مشترك المنافع را تشكيل دادند. در روسيه مشكل چچن حاد است. اين يك مشكل ملي است كه شكل مذهبي به خود گرفته؛ همچنين در مغرب يكي دو سال است اجازه داده اند زبان بربري در كنار زبان عربي تدريس شود و روزنامه و مجله و كتاب و مطبوعات هم دارند در الجزاير هم مشكل اقليت بربر در حال حل شدن است وزبان بربری در کنار زبان عربی، زبان رسمی اعلام شده. پس اين سير حتمي تاريخ است ونمی توان مشكل مليت ها را به زور سرنيزه و سركوب برای همیشه لاينحل گذاشت.
با همه اين حرفها كه زده شد ما يك گروه قدرتمند پان فارس داريم كه مثلاً در مورد تركها با شيوه هاي مختلف منكر وجود چيزي به نام آذربايجان يا مردم ترك زبان در ايران هستند روز به روز آذربايجان را تحديد و تقسيم مي كنند و يا در مورد درياي خزر تا فهميدند كه خزر يك اسم تركي است، آن را به مازندران تغييردادند و موارد متعددي كه نشانگر قدرت و نفوذ اين تفكر است. آينده گروهاي پان فارس را در عرصه هاي داخلي و خارجي چگونه مي بينيد. آيا آنها حاضر خواهند بود از مواضع پان فارسيستي خود عقب نشيني كنند؟
من منكر وجود گروه نيرومند پان فارسيسم در ايران نيستم. البته اين گروه خود را زير نام پان ايرانيسم یا نامهای با صبغه به اصطلاح ملی پنهان مي كنند اما در باطن پان فارسيست هستند كه براي فريب توده هاي مردم غير فارس ،نام پان ايرانيسم را روي خود را مي گذارند. اين تحقير خاص تركها نيست همه ي قوميت هاي ايران را شامل مي شود ولي در مورد عربها و تركها در فرهنگ قوميت مسلط ريشه هاي تاريخي دارد. مي دانيد در شاهنامه فردوسي دو قوميتي كه مورد تحقير قرار مي گيرند، تركها و عربها هستند و از طرف ديگر چون تركها و عربها در دوره اي از تاريخ بر اين مملكت حكومت كرده اند، لذاانديشه ها ورفتارهاي شوونيستي عرب ستيز و ترك ستيز در واقع بازتاب آن عقده هاي تاريخي است وگرنه هم ترك و هم فارس و هم عرب و كرد شهروندان ايران هستند و هيچ كدام اصولاً نبايد بر ديگري برتري داشته باشند. ما اين برتري طلبي را نزد بخش هايي از قوميت مسلط مي بينيم. در نتيجه به نظر من براي از بين بردن تحقير و تبعيض و ستم ناشي از نابرابري هاي زباني،فرهنگي،اجتماعي و اقتصادي بايد آن برابري شهروندي و قومي بوجود بيايد تا مسئله ملي حل شود. بايد نظام آموزشي دموكراتيزه گردد و گفتمان ادبي،سياسي و فكري قوميت مسلط و نگاه برتري طلبانه و تحقير آلودش نسبت به ساير قوميت هاي ايراني بايد نقد شود. زيرا هيچ نوع دموكراسي در ايران پايه نمي گيرد مگر اينكه گفتمان معاصر فارسي نقد شود. يعني گفتمان و عملکرد تاریخی ،سیاسی و فرهنگی نيروهاي ملي گرا، ناسيوناليستها،شوونيست ها و تاريخ نگاران و نويسندگان ناسيوناليست فارس گرا بايد نقد شود. من به ضرس قاطع مي توانم بگويم حدود 70 درصد نويسندگان و تاريخ نگاران ايراني كه اغلب فارس هستند، عرب ستيز و ترك ستيزند به عربها ((عرب سوسمار خور)) و به تركها ((ترك خر)) مي گویند. از عباس اقبال،سعيد نفيسي،ملك الشعراي بهار،فره وشي،صادق هدايت،فروغي و محمود افشار بگير و بيا تا نويسندگاني مانند زرين كوب و هدایت و اخوان ثالث همگي نژادگرا، عرب ستيز و ترك ستيز هستند.اگر ادبيات اينها،اگر گفتمان اينها نقد نشود و گفتمان معاصر فارسي تصحيح نشود و از خار و خاشاك شوونيسم پاك نگردد نمي توانيم از هم وطنان عرب و ترك و ديگر قوميتها بخواهيم كه با تحقيركنندگانشان، عقد برادري ببندند. برای پايه ريزي وحدت ملي برابر و استوار و دور از تبعيض و تحقير و ستم بايد همه ي جنبه هاي سياسي،فكري و فرهنگي گفتمان قوميت مسلط در تاريخ معاصر نقد شود و اصولاً اين كار بايد توسط خود روشنفكران فارس انجام شود.
واما تغيير نامها متاسفانه شگرد بسيار زشتي است كه در مورد مناطق جغرافيايي آذربايجان و خوزستان به كار رفته است من در باره خوزستان تحقيق كرده ام تا سال 1314، ما به خرمشهر مي گفتيم محمره به آبادان مي گفتيم عبادان،به سوسنگرد مي گفتيم خفاجيه و شادگان را فلاحيه مي ناميديم هنوز هم كه هنوز است مردم عرب خوزستان در مكالمات روزمره خود همين اسمها را به كار مي برند ولي در مکاتبات رسمي، نامهاي جديد به كار مي رود اين نامها را فرهنگستان شاهنشاهي - متشکل از شوونیستهایی مثل صادق کیا وذبیح بهروز- در سال 1314 تغيير داد و در جمهوري اسلامي به نامهای عربي ایرانی و تاريخي خودشان برنگرداندند. اينها ادعا مي كنند كه اينها را رهبران عربي نامگذاري كرده اند در حالي كه نامهاي عربستان و محمره و خفاجيه در آثار فارسي اوايل دوره پهلوي،دوره قاجاريه،دوره افشاريه،زنديه و صفويه و حتي قبل از آن وجود داشته اند. گر چه شوونيستهاي مسلط بر فرهنگستان شاهنشاهي اين نامها را تغيير داده بودند وگرچه انقلاب ضد سلطنتی در ایران رخ دادو مردم عرب ناخشنودي خودرا از اين نامهاي تحميلي بارها نشان دادند اما متاسفانه همچنان باقي مانده اند. البته اينها زماني بايد تغيير پيدا كنند و بايد لايحه اي به مجلس داده شود كه نامهاي قومي-جغرافيايي در آذربايجان،خوزستان و جاهاي ديگر دوباره به اصل تاريخي خود بازگردند. شما مي دانيد در سال 1304 تنها استاني كه نامش عوض شد،خوزستان بود كه از عربستان به خوزستان تبديل شد. بعنوان مثال،چهارمحال بختياري داريم كه نشانگر وجود بختياري هاست، لرستان داريم كه نشانگر وجود لرها است، آذربايجان داريم كه نشانده وجود تركهاي آذري است، كردستان داريم كه نشانگر وجود كردهاست، تنها استاني كه نامش عوض شد عربستان بود كه عمداً و براي حذف فرهنگي عربها تغيير نام يافت.آنها نامهاي ارسباران،مياندوآب و شاهين دژ را جايگزين نامهاي اصيل و بومي تركي مثل قارا داغ و قوشاچاي و غيره كردند. اين كارها توسط نظريه پردازان پان فارسيست انجام شده و مي شود اينها در جامعه ايران نيروي خطرناكي هستند. اما به نظر من، ما حتي روي اينها هم بايد كار فرهنگي انجام دهيم؛ بايد با آنها مجادله و مناظره و گفتگو کنیم تا بتوانيم روي ذهنيت شوونيستي شان تاثير بگذاريم. اكنون گفتمان غير فارس دارد به تدريج تاثير خود را مي گذارد؛مثلاً تازگي ها پان ايرانيست ها شروع كرده اند به صحبت كردن در مورد اقوام ايراني. قبلاً اگر گردن اينها را مي زدي از اين صحبت ها نمي كردند.
یک مثال دیگری بزنم؛ ببینید وقتی شما واژه خلیج فارس را فقط خلیج (و نه حتا خلیج عربی) تلفظ کنید انگار مرتکب کفر شده اید و سیاستمداران و روشنفکران وطنی، شما را بعلت این گناه کبیره نمی بخشند و ده ها انگ به شما می بندند اما هیچ گاه وجدان اینان به خاطر تغییر نامهای عربی – ایرانی شهرها، روستاها، محله ها، کوچه ها،جیابانهاواماکن طبیعی و جغرافیایی خوزستان خراشی نمی بیند. همین امر درباره نام های تاریخی ترکی آذری هم صدق می کند. گویا از نظر اینان حق یک طرفه وخاص یک قومیت است.
پس آنها به خاطر منافع شان هم كه شده مجبورند عقب نشيني كنند؟
اگر ما منطقي و خردمندانه برخورد كنيم و بر اساس وحدت ملي عمل كنيم به نظر من مي توانيم با شيوه هاي دموكراتيك روي اينها و ديگر روشنفكران قوميت مسلط تاثير بگذاريم. اين مسئله مهمي است كه بتوانيم با شيوه ها و ابزارهاي مسالمت آميز و دموكراتبك روي طرف ديگر قضيه تاثير بگذاريم. اكنون گفتمان قوميت هاي غير فارس تاثير خود را روي پان فارسيست ها گذاشته است. اينها مجبورند در برابر تحولات دروني و بيروني و بين المللي و منطقه اي عقب نشيني كنند و منطق و خرد را بپذيرند. به هر حال اگر چه اينها حقوق قوميت ها را به طور كامل نمي پذيرند اما متاثر مي شوند. اينها بخصوص از بردن نام و واژه "عرب" اكراه دارند و سعي مي كنند ما را خوزي و عرب زبان قلم داد كنند.
سري به آذربايجان بزنيم، آقاي بني طرف! ما شما را در تيرماه در قلعه بابك ديديم خواستهاي مردم آذربايجان را در آن روز چه ديديد؟
در قلعه بابك ديدگاه ها و شعارهاي گوناگوني مطرح شد از شعارهاي افراطي تا شعارهاي معتدل و خردگرايانه. به نظر من پديده تجمع در قلعه بابك از سال 78 به بعد مردمی شده است . این مساله از سالها پيش شروع شد اما اكنون توده اي شده است. قبلاً فقط كوهنوردان و علاقه مندان به طبيعت به آنجا مي رفتند اما از سال 78 به بعد مردم با انگیزه های خاصی به قلعه می روند. مثلاً من خانمی چادري ديدم كه دست بچه كوچكش را گرفته بود و داشت بالا مي رفت. آدم عامي و غير روشنفكر هم به قلعه آمده بودند و فقط روشنفكران و دانشجويان ترك نبودند.اين يكي از نمودهاي گسترش و آگاهي قومي در آذربايجان است. من در همان زمان در مقاله ي(( ياشاسين آذربايجان)) در روزنامه ي ((الشرق )) قطر نوشتم كه دولت آقاي خاتمي بايد به اين مردم اجازه دهد تا اين مراسم و تجمع خود را در جايي مثل ورزشگاه يا در تالاري يا در ميداني برگزار كنند؛ آن هم در شهرهای بزرگی مثل تبریز یا ارومیه یا اردبیل و بگذارند مردم منويات خود را بگويند. چرا اين مردم مجبورند به كوه و دشت و بيابان بزنند و آنجا تظاهرات كنند و شعارهاي خود را مطرح كنند؟ من نوشتم و هنوز روي حرف خود تاكيد دارم ومی گویم: اين حق مردم است كه حزب داشته باشند،حزب قومي داشته باشند؛ حتي در وزارت كشور هم گفتم،مردم بايد نهادهاي مدني خاص خود را داشته باشند.اين جزء حقوق اساسي قوميت هاي غير فارس است كه نهادهاي فرهنگي و مدني و احزاب سياسي خاص خود را داشته باشند و بتوانند اجتماعات و ميتينگهاي خود را برگزار كنند. اما دوست عزيز، وقتي در تهران و در پايتخت كشور براي احزاب اپوزيسيون و حتي براي اصلاح طلبها محدوديت ايجاد مي كنند، واي به حال قوميت هاي غير فارس كه به نوعي شهروند درجه دوم محسوب مي شوند. اين امر قدری مشكل است. شعارهاي كه در آنجا مطرح شد شعارهاي مختلفي بود كه اساساً روي حقوق قومي تركها،نفي تبعيض و حقوق بشر تاكيد داشت وتجمع كنندگان در قلعه بابك، قهرمانان خودشان را مطرح كردند از ستارخان و باقرخان گرفته تا چهره گاني؛ همه ي اينها در آنجا ديده مي شد.
قبل از اينكه مردم امسال (1381) به قلعه بروند از آقاي خاتمي كه به استان اردبيل سفر كرده بود براي ديدار از قلعه دعوت كرده بودنداما ايشان از آمدن به قلعه خود داري كرده بودند، به نظر شما علت چه بوده است آيا از خواسته هاي مردم آذربايجان مي ترسيدند يا دلايل ديگري داشت؟
به نظر من اگر خاتمي به علت مشغله كاري نمي توانست بيايد بايد يك پيامي مي داد و تشكر مي كرد و نظر خودش را بيان مي كرد. به نظر من مسكوت گذاشتن و عدم پاسخ به نهادهاي مدني و روشنفكران آذربايجان در شان آقاي خاتمي نبود. البته من معتقدم آقاي خاتمي، نيروهاي فشار راست محافظه كار و راست ناسيوناليست فارس گرا را هم در نظر مي گيرد و احتياط مي كند. من اين را در انتخابات رياست جمهوري در خرداد 1380 مشاهده كردم. به نظر من او به عنوان رئيس جمهوري همه ايرانيان بايد ميان خواسته هاي مختلف افراد ملت و قوميت هاي مختلف تعادل ايجاد كند. به هر حال در واكنش و در كنار ناسيو ناليسم فارس گرا، خود به خود ناسيوناليسم قومي نيز پديد مي آيد و رشد مي كند؛ اينها به موازات هم دارند پيش مي روند و او بايد تعادلي ميان آنها ايجاد كند.
شما گفتمان هاي مختلفي كه در قلعه بابك بود مطرح كرديد به نظر شما گفتمان غالب چه بود؟
من فكر مي كنم آن گروهي كه مي خواستند هنر خودشان را تئاتر،شعرو خواسته هاي سياسي و معقول خودشان را مطرح كنند در قلعه بابك حضور داشتند؛ اما شعارهاي افراطي هم به گوش مي خورد و اين طبيعي است زيرا در كنار هر حركت و جنبش معقول و معتدلي چنين مسائلي هم ديده مي شود. اين – البته – ناشي از خفقان هفتاد هشتاد ساله است كه برخي مي خواهند يكباره همه منويات درست و نادرست خود را مطرح كنند؛ چون فعاليت هاي فرهنگي تا حدودي امكاناتش هست ولي امكان فعاليت سياسي را به آنها نمي دهند، در نتيجه اين امر به شكل واكنش هاي تند و افراطي نمايان مي شود. به نظر من مسئله ي قلعه بابك و ديگر فعاليتهاي مردم آذربايجان يك نوع بازيابي هويت قومي خويش است. يعني مردم مي خواستند اين را نشان بدهند كه به هويت و قهرمانان خود اهميت مي دهند و خواسته هاي دارند كه مي خواهند مطرح كنند. آنها حتي هنر خود را در آنجا عرضه كردند چون آنجا ما موسيقي شنيديم،تئاتر ديديم،شعر شنيديم و ديگر هنرهاي مردم آذربايجان را مشاهده كرديم؛ همه ي اينها قبلاً سركوب شده بود.مردم مي خواهند بگويند ما فرهنگ داريم،موسيقي داريم،شعر داريم و تئاتر داريم ولي تا به حال امكان بروز منطقي اش را نداشته ايم. به باور من،در اين حركت مردم آذربايجان بايد تعمق كرد و عرصه های سالمي براي جريان هاي سياسي و فرهنگي آذربايجاني ها ايجاد شود؛ يعني امكانات و آزادي و دموكراسي براي مردم گسترش يابد تا بتوانند در درون كشور و در درون شهرهايشان حرفهاي خود را بزنند.
به نظر شما تركهاي آذربايجان واجد اوصاف يك ملت هستند يا نه؟
ببينيد يك ملت داريم و يك ملت- كشور يا ملت-دولت. من سعي ميكنم اين دو تعريف را از هم جدا كنم. من براي كل جامعه ايران اصطلاح ملت- دولت را به كار مي گيرم كه البته قوميت مسلط دست بالا را در حاكميت آن دارد، ولي در مورد قوميت هاي غير حاكم، اصطلاح خلق را به كار مي برند كه معادل people است. اين people نوعي ملت بدون حاكميت است در ادبيات سياسي ايران، قوميتهاي غير فارس را خلق،قوميت،مليت و ملت ناميده اند. همه ي اين نامگذاري ها د رتاريخ معاصر وجود داشته است. من مناسبترين آنها را همان people يا خلق مي دانم يعني ما بايد بگويم خلق هاي ايراني. خلق آذربايجان،خلق كرد، خلق عرب و ... من بار سياسي آنها را در نظر ندارم و بار علمي شان بيشتر مد نظر من است. همه اين اصطلاحات از غرب آمده اند و ما در مقابل آنها بايد معادل فارسي بگذاريم مثلاً ما در عربي به آنها ((شعب )) مي گوييم. در فرهنگ واژگان عربي هيچ كس ((القوميه الكرديه)) نمي گويد بلكه مي گويند ((الشعب الكردي في العراق)) يا خلق كرد در عراق؛ به نظر من اين مناسبترين نامگذاري است. هر خلق يا قوميتي چهار ركن دارد يعني هر مجموعه انساني بايد چهار عامل داشته باشد تا يك ملت يا قوميت ناميده شود 1-زبان مشترك 2-سرزمين مشترك 3-تاريخ مشترك 4-فرهنگ و ويژگيهاي رواني مشترك.به نظر من هر مجموعه ي انساني اين چهار عامل را داشته باشد مي تواند یك خلق يا ملت یا مليت ناميده شود كه من فكر مي كنم آذربايجاني ها اين ويژگي ها را دارند.
ستم ملي در چه دوره اي بر تركها شدت بيشتري داشته است؟
شكي نيست كه تركها نيز همچون ساير خلق هاي ايران از ستم ملي رنج برده اند؛ اگر چه آنها بيش از ساير ملت هاي ايراني در حاكميت شريك بودند. آذربايجاني ها در تحولات معاصر و انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن 57 نقش مهمي ايفا كردند اما با وجود جمعيت بيشتر نسبت به ساير قوميت ها، مشاركت فزون تري در حاكميت ايران داشته اند؛ اما اينها نفي کننده ستم ملي عليه تركها نيست. تركها همانند ديگر قوميت ها نه به زبان مادري خودشان آموزش مي بينند و نه از حقوق قومي خود برخوردارند؛ در نتيجه از ستم ملي رنج مي برند ولي اين امر نسبي است مثلاً ستمي كه نسبت به هموطنان بلوچ اعمال مي شود از بقيه ي قوميت ها بيشتر است. البته اين نسبيت دلايل گوناگون تاريخي،اجتماعي و مذهبي دارد.
آقاي بني طرف بعنوا ن آخرين سوال، شما آثاركدام یک از نويسندگان را درمورد حقوق قوميتها وخلقهاي ايراني آثاري معتبر مي بينيد؟
راجع به قضيه قوميتها وخلق هاي ايران لااقل تا چندسال پيش بندرت اثركاملی نوشته شد ه بود. حتي گروه هاي سياسي چپ گرا كه ادعاي دفاع ازقوميتها وخلق ها رامي كردند، چيز كاملي در این زمینه ننوشتند؛ لذا متفكران ونويسندگان قومييت ها مجبور شدند خودشان درمورد خودشان بنويسند. مثلا مي بينيم كه خود نويسندگان وتاريخ نگاران ترك در مورد تركها وآذربايجان مي نويسند و یا عربها خودشان تحقيق مي كنند وكتاب مي نويسند اين در چندسال اخير قابل ملاحظه است به نظر من بيشتر خود نويسندگان وتاريخ نگاران قومييت ها هستند كه راجع به خودشان نوشته اند تا روشنفكران ايراني فارس .
ولي اينكه اينها چطوري به قضيه نگاه كرده اند من عرض كردم 70 يا80 درصد نويسندگان ايراني نگاهی عرب ستيز و ترك ستيز و شوونيستي داشته اند. هنوز هم اين نوع نگاه ادامه دارد. درتاريخی هم که می خوانیم، همه اش تحريف وتوهين هست. از راوندي و سعيد نفيسي وپورداوود بگیر تا زرين كوب و محمود افشار و...
اكثر نويسندگان ایرانی بجز تعداد معدودي مثل آل احمد،براهني،صمد بهرنگي ،ساعدي،خاکسار و پوينده، بقيه عرب ستيز يا ترك ستيز ودرواقع نژاد پرست بوده اند. در مورد شريعتي و سروش هم بگویم که شريعتي گر چه انديشمند ديني تاثبرگذاری بوده و سروش هم همينطور ولي اينها اصلاً به مسئله قوميت ها نپرداخته اند و اين ضعف كارشان است و قابل انتقاد است كه به حقوق بيش از 50 درصد از مردمان اين سرزمين نپرداخته اند. با اينكه هم در زمان شريعتي و هم در زمان سروش اين مسئله مطرح بوده ولي اينها بويژه آقاي سروش فقط به حقوق عام شهروندي و فردي مي پرداخته اند و حقوق قوميت ها را ناديده گرفته اند.حتي آقاي سروش جایی گفته اند كه چرا در حوزه هاي علميه ایران به زبان عربي تدريس مي شود، که اين هم از تنگ نظري قومي ايشان است.البته افرادی هم مثل حمید احمدی یا باوند وعنایت الله رضا وافرادی همانند آنها که اغلب در دستگاههای حکومتی مشغول کارند درباره مساله قومیتها اظهار لحیه می کنند که با واقعیت نمی خواند وقابل انتقاد است اما هیچ یک از مطبوعاتی که تهاجمات اینها علیه ترکها یا عربها یا سایر قومیتها را چاپ می کنند پاسخ منتقدان آنها را منتشر نمی کنند.
اغلب اينها وابسته به حكومتند يا استاد دانشگاه اند يا كارشناس وزارت خانه هاي مختلف ؛البته بين اينها،تفاوت ديدگاه هم هست ولي در مجموع آنها از ناسيوناليسم افراطی فارس گرا تغذيه مي شوند. به نظر من حتي با اينها هم بايد گفتگو كرد چون اينها ادعاي روشنفكري و آکادمیک بودن دارند.علم،البته نياز به پژوهش دارد و دوری از هر گونه تعصب و تنگ نظري قومی و نژادی که متاسفانه در این آقایان نیست.
مصاحبه كنندگان: پيمان شهبازي (حقوق) حبيب الله حقي (روانشناسي)
نشریه ترکی – فارسی بیرلیک توسط دانشجویان آذربایجانی دانشگاه علامه طباطبایی منتشر می شود.

