تبليغاتX
عرب ایران

عرب ایران

اجتماعی - فرهنگی-تاریخی-سیاسی

 

 

البرلمان الأوربي يلبي طلب كل من منظمة حقوق الأنسان الأهوازية والحزب الراديكالي الايطالي لمناقشة موضوع اللاجئين الأهوازيين في سوريا

السيد ماركو بانيلا ممثل ايطاليا وزعيم الحزب الراديكالي الايطالي ينتظر رد رئيس الپارلمان الاروبی السيد جوزف بورل فونتلربخصوص اللاجئين الأهوازيين

 

البرلمان الاوروبي يناقش قضية اللاجئين الاهوازيين

 

في اطار النشاطات التي تقوم بها كل من منظمة حقوق الانسان  ومركز دراسات الاهواز من اجل ايصال صوت الشعب العربي الاهوازي المظلوم  الى العالم وبالتعاون مع  تيار من ممثلي البرلمان الاوروبي  برئاسة السيد ماركو بانيلا ممثل ايطاليا وزعيم الحزب الراديكالي الايطالي  ، تم التوافق بنجاح على صياغة مجموعة من الاسئلة حول تسليم عدد من اللاجئين العرب الاهوازيين من قبل سورية الى ايران  وذلك من اجل طرحها بشكل رسمي على البرلمان الاوربي ، وبموجب هذا القرار البرلماني  الذي تم بطلب رسمي من عدد من ممثلي برلمان الاتحاد الاوربي  صار بامكان  مندوبي البرلمان الاوربي طرح اسئلة مهمة ذات محتوى سياسي يتم  تسجيلها  ومن ثم  تقديمها الى رئيس البرلمان في جلسة عامة وعلنية من اجل الاجابة عليها.

 وجاء جوهر القرار على ضوء الاسئلة التي  تضمنتها المذكرة المشتركة التي تقدمت بها   كل من منظمة حقوق الانسان الاهوازية بالاشتراك مع  مركز دراسات الاهواز الى البرلمان الاوروبي والتي حضيت بالتأييد من قبل ممثلي التيار الراديكالي  بزعامة السيد ماركو  وترجمت الى اللغتين الانجليزية والفرنسية ، وتقرر ان تتم الاجابة على جملة من الاسئلة  قبل البرلمان الاوربي  في مدة اقصاها ال 30 من الشهر الجاري 

ومختصر مضمون  هذا القرار  والذي سجل تحت رقم مختصر = P-3835/06 مايلي :

 

الموضوع : تسليم اللاجئين السياسيين العرب الاهوازيين.

في ال10 من اوغسطس  من هذا العام  افادت منظمة حقوق الانسان السورية في دمشق  نقلا عن وزارة الخارجية السورية  ان 4 من العرب الاهوازيين  المعتقلين في سورية قد تم تسليمهم من قبل الجانب السوري الى ايران وهم كل من السادة  عبد الله فالح المنصوري ، السيد جمال عبيداوي ، السيد عبد الرسول مزرعة التميمي و السيد طاهر مزرعة  ، حيث يعتبر عمل الدولتين هذا  مغايرا بشكل كامل  لمعاهدات جنيف ، كما ان نظمة حقوق الانسان الاهوازية افادت ان ما يقارب 50 لاجئ سياسي عربي اهوازي  و الذين تم قبولهم كلاجئين من قبل  هيئة الامم المتحدة في دمشق  يتهددهم خطر الابعاد  الى ايران وعليه :

1- هل البرلمان الاوروبي على اطلاع حول العمل غير القانوني بتسليم اللاجئين السياسين  من الاقلية العربية الاهوازية في ايران ام لا ؟ رجاء يرجى الاجابة .

2- ما هي الاجراءات التي اتخذها البرلمان حول هذه الحالة  ؟

3-  فيما يخص هذا الموضوع هل اتصلت لجنة العلاقات الخارجية لللبرلمان مع  وزارات هذه البلدان ؟

4 - هل كان البرلمان الاوروبي على اتصال بالمفوضية العليا لشؤون اللاجئين  او انه ينوي الاتصال ؟

5 - اي ضمانة ممكن ان يحصل عليها  البرلمان  بحيث تراعي فيها هذه البلدان مستقبلا  القرارات والمواثيق الدولية . 

 

ممثل منظمة حقوق الانسان الاهوازية

 لدى برلمان الاتحاد الاوروبي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:35  توسط اهوازی  | 

 

جان مرسهایم, استفان والت - مترجم: ص. زیبا ( فلوریدا)


 

تاکنون هیچ گروهی به اندازه تبلیغات چیان اسرائیل نتوانسته است آمریکا را این چنین از دنبال کردن منافع ملی منحرف و در عین حال همزمان به آمریکائیان بقبولاند که منافع آمریکا و کشوری دیگر—در این مورد خاص اسرائیل—آنچنان در هم تنیده است که تشخیص آن دو از یکدیگر عملاً غیر ممکن است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۵ شهريور ۱٣٨۵ -  ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۶


 

سیاست خارجی آمریکا در حوزه خاور میانه در چند دهه گذشته و مخصوصاً از جنگ شش روزه ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل بر مبنای روابط این کشور با اسرائیل شکل گرفته است. ترکیب دو سیاست: حمایت بی چون و چرا از اسرائیل و تلاش های مربوط به گسترش "دمکراسی" در سراسر خاور میانه دنیای عرب و اسلام را به چنان خشم و خروشی وا داشته است که نه تنها امنیت آمریکا بلکه بقیه جهان را نیز متزلزل کرده است. چنین موقعیتی در تاریخ سیاسی آمریکا بی سابقه است. چرا آمریکا برای پیشبرد منافع کشوری دیگر مشتاقانه امنیت خود و بسیاری از متحدان خود را نادیده می گیرد؟ برخی ممکن است چنین تصور کنند که تعهد آمریکا به اسرائیل به دلیل منافع مشترک استراتژیک و یا مبانی اخلاقی استوار است. اما هیچ کدام از موارد یاد شده توجیه کننده حمایت مادی و دیپلماتیک فوق العاده آمریکا از اسرائیل نیست .
 
در واقع، منشاء جهت گیری سیاسی آمریکا در خاور میانه تقریباً به طور کلی از سیاست های داخلی آمریکا و مخصوصاً از تلاش های "دلالان و تبلیغات چیان سیاسی اسرائیل" سرچشمه می گیرد. گرچه، سایر گروه های منافع خاص نیز د ر شکل دهی سیاست خارجی آمریکا موثر هستند اما تاکنون هیچ گروهی به اندازه تبلیغات چیان اسرائیل نتوانسته است آمریکا را این چنین از دنبال کردن منافع ملی منحرف و در عین حال همزمان به آمریکائیان بقبولاند که منافع آمریکا و کشوری دیگر—در این مورد خاص اسرائیل—آنچنان در هم تنیده است که تشخیص آن دو از یکدیگر عملاً غیر ممکن است .
 
از جنگ اکتبر ۱۹۷٣ به بعد، هیچ کشوری به اندازه اسرائیل از حمایت گسترده آمریکا برخوردار نبوده است. از سال ۱۹۷۶ و به طور کلی از جنگ جهانی دوم، اسرائیل بزرگترین دریافت کننده کمک های سالانه مادی و نظامی آمریکا به شمار می رود. این کمک در سال ۲۰۰۴ بالغ بر صد و چهل میلیارد دلار بود. اسرائیل مستقیماً سالانه سه میلیارد دلار یعنی حدود یک پنجم بودجه کمک های خارجی آمریکا را به سوی خود جلب می کند که حدود پانصد دلار در سال برای هر اسرائیلی است. این گشاده دستی نسبت به اسرائیل مخصوصاً که اینک خود یک کشور صنعتی مرفه با در آمد سرانه ای معادل با کشورهائی همچون کره جنوبی و اسپانیاست، بسیار در خور تامل است .
 
در حالی که همه اعانه بگیران اعاناتشان را به اقساط فصلی می گیرند، اسرائیل کل این مبلغ را در اول سال مالی دریافت می کند که در واقع متضمن سود نیز هست. بسیاری از اعاناتی که برای اهداف نظامی اهدا می شود باید در خاک ایالات متحده آمریکا به مصرف برسد، اما اسرائیل مجاز است حدود بیست و پنج درصد از اعانات دریافتی اش را صرف رایانه در صنایع دفاعی اش بکند. اسرائیل تنها کشوری است که از حساب دهی و ارائه کارنامه در مورد اعانات دریافتی اش مستثنی است چنین مجوزی عملاً دست آمریکا را از جلوگیری از مصرف این بودجه در برنامه هائی که مخالف آن است، مانند شهرک سازی در کرانه باختری، کوتاه می کند. همچنین، آمریکا برای بهبود و پیشرفت نظام زراد خانه اسرائیل سه میلیارد دلار به آن کشور اهدا کرده است. افزون بر آن، اسرائیل از مزیت دسترسی به سلاح های فوق العاده پیشرفته ای همچون هلی کوپترهای عقاب سیاه و جت های اف شانزده نیز برخوردار است. و بالاخره اینکه آمریکا دست اسرائیل را در دسترسی به اطلاعاتی که آمریکا آن را حتی از متحدان ناتوی خود دریغ می کند باز گذاشته و چشم خود را در قبال برنامه های هسته ای تل آویو بسته است .
 
واشنگتن، همچنین، حمایت دیپلماتیک خود را از اسرائیل همواره به نمایش گذاشته است. از سال ۱۹٨۲، آمریکا سی و دو قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل را، که همگی در ارتباط با محکومیت سیاست های اسرائیل بودند، وتو کرده است. این رقم بیش از همه وتو هائی است که از سوی سایر اعضای شورای امنیت تا بحال صادر شده است. چنین عملکردی تلاش کشورهای عرب برای وادار کردن اسرائیل به پیوستن و پیروی از برنامه سازمان بین المللی انرژی اتمی را خنثی کرده است. آمریکا چه هنگام بروز جنگ بین اسرائیل و کشورهای عرب و چه هنگام انجام مذاکرات صلح از اسرائیل قویاً حمایت کرده است. دولت نیکسون علاوه بر حفظ اسرائیل از خطر مداخله شوروی سابق آن کشور را در جنگ اکتبر با تجهیز سلاح یاری بخشید. واشنگتن در مذاکراتی که به خاتمه آن جنگ انجامید و همچنین در روند طولانی صلح گام به گام پس از آن نقشی کاملاً مستقیم و فعالانه بر عهده گرفت؛ همچنانکه در مذاکرات قبل و پس از پیمان ۱۹۹٣ اسلو نیز نقشی کلیدی بازی کرد. در هر کدام از موارد یاد شده، اختلافاتی بین مقامات اسرائیل و واشنگتن پیش آمد که البته واشنگتن همواره از در حمایت از موضع اسرائیل وارد شد. یکی از شرکت کنندگان آمریکائی در کمپ دیوید سال ۲۰۰۰ گفت: "ما در اغلب موارد در نقش وکیل اسرائیل بازی کردیم." و سرانجام اینکه، بخشی از بلند پروازی دولت بوش در تغییر موقعیت خاور میانه برای بهبود بخشیدن به موقعیت استراتژیک اسرائیل صورت می گیرد .
 
این گشاده دستی فوق العاده در صورتی که اسرائیل اهمیت استراتژیک حیاتی یا اخلاقی الزام آور برای آمریکا داشت، قابل فهم بود. اما هیچ کدام از توجیهات ارائه شده از سوی آمریکا برای چنین حمایتی قانع کننده نیست. ممکن است کسی بگوید که اسرائیل در جنگ سرد با ارائه نقشی به عنوان نماینده آمریکا در منطقه با جلو گیری از گسترش نفوذ شوروی در منطقه و شکست تحقیر آمیز متحدان آن کشور یعنی مصر و سوریه موقعیتی حیاتی برای آمریکا داشت. اسرائیل در مواردی از سایر متحدان منطقه ای آمریکا مانند ملک حسین در اردن حمایت کرد؛ و قدرت نظامی آن کشور موجب شد که شوروی بودجه بیشتری را برای حمایت از اقمار خود اختصاص دهد. و همچنین،سازمان جاسوسی آن کشور اطلاعات قابل توجهی را در مورد توانائی های شوروی در اختیار آمریکا گذاشت .
 
با این حال، حمایت از اسرائیل برای آمریکا گران تمام شده است. و روابط این کشور را با دنیای عرب مخدوش تر و پیچیده تر کرده است. برای مثال، تخصیص دو میلیارد و دویست میلیون دلار کمک نظامی اضطراری به اسرائیل در جنگ اکتبر به اعمال تحریم نفت از سوی اوپک منجر شد که خسارت قابل توجهی برای کشورهای غرب به بار آورد. در مقابل، نیروی نظامی اسرائیل در موقعیتی نبود که بتواند از منافع آمریکا در منطقه حمایت کند. آمریکا، به عنوان مثال، نتوانست در انقلاب ۱۹۷۹ ایران، که نگرانی هائی را در مورد امنیت عرضه نفت ایجاد کرده بود، به اسرائیل اتکا کند و بنابر این ناچاربه پیاده کردن طرح نیروی اعزام سریع خود شد .
 
با اولین جنگ خلیج آشکار شد که اسرائیل تا چه حد بار و زحمت استراتژیکی آمریکا را افزایش داده است. آمریکا نمی توانست بدون ایجاد شکاف و گسیختگی در ائتلاف ضد عراق از پایگاه های اسرائیلی استفاده کند و بنابراین مجبور شد برای جلوگیری از هر گونه اقدام تل آویو که ائتلاف علیه صدام حسین را به خطر می انداخت به راه حل های دیگری متوسل شود. تاریخ یک بار دیگر در سال ۲۰۰٣ تکرار شد: گرچه اسرائیل خواهان حمله آمریکا به عراق بود اما بوش بدون مخدوش کردن روابط واشنگتن با دنیای عرب نمی توانست از کمک آن کشور بهره مند شود. در نتیجه، یک بار دیگر اسرائیل در حاشیه باقی ماند .
 
با آغاز دهه نود و مخصوصاً پس از واقعه یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، حمایت آمریکا از اسرائیل این چنین توجیه می شود که هر دو کشور از سوی گروه های تروریستی برخاسته از دنیای عرب، مسلمان، و کشورهای شروری، که از این گروه ها حمایت و در جستجوی ساخت سلاح های کشتار جمعی هستند، مورد تهدید قرار دارند. چنین توجیهی به این معناست که واشنگتن نه تنها باید دست اسرائیل را در رابطه با فلسطین باز بگذارد و تل آویو را برای واگذاری امتیازاتی به فلسطینیان قبل از کشتن یا زندانی کردن همه تروریست های فلسطین تحت فشار قرار ندهد بلکه باید کشورهائی مانند سوریه و ایران را نیز تنبیه کند. بنابر این دیدگاه اسرائیل متحد عمده آمریکا در جنگ با تروریسم به شمار می رود چرا که هر دو کشور دارای دشمنان مشترک هستند. در واقعیت، اما، اسرائیل در تلاش آمریکا برای رویاروئی با کشورهای شرور باری بر گردن آمریکاست .
 
تروریسم مفهوم واحدی نیست و تاکتیکی است که حوزه گسترده ای از گروه های سیاسی را در بر می گیرد. سازمان های تروریستی که اسرائیل را مورد تهدید قرار می دهند در رابطه با آمریکا چنین برخوردی ندارند مگر در مواردی که آمریکا علیه آنان اقدام بکند، مثل: رویداد لبنان در سال ۱۹٨۲. به علاوه، تروریسم فلسطین خشونتی انفجاری و تصادفی نیست بلکه به طور عمده پاسخی است به جنگ فرسایشی اسرائیل برای مستعمره کردن کرانه باختری و نوار غزه .
 
از همه مهم تر آنکه، توجیه اتحاد آمریکا و اسرائیل به دلیل تهدید تروریستی مشترک توجیهی وارونه است: در واقع، خطر تروریسم برای آمریکا از رابطه بسیار نزدیک این کشور با اسرائیل ناشی شده است. حمایت از اسرائیل نه تنها به تروریسم ضد آمریکائی دامن می زند بلکه مبارزه با آن را نیز دشوارتر می کند. هیچ تردیدی نیست که بسیاری از رهبران القاعده از جمله اسامه بن لادن به دلیل حضور اسرائیل در بیت المقدس و موقعیت بد فلسطینیان به خشم و خروش آمده اند. حمایت بی قید و شرط آمریکا از اسرائیل کار جلب نیرو و حمایت گسترده عمومی را برای افراط گرایان بسیار آسان تر می کند .
 
همین حالت در مورد کشورهای به اصطلاح شرور خاور میانه نیز صادق است. این کشورها آن قدر که تهدیدی برای اسرائیل هستند برای آمریکا، اما، تهدیدی مرگبار به شمار نمی آیند. حتی در صورت دسترسی این کشورها به سلاح های اتمی، که البته شرائط مطلوبی نیست، هیچکدام از این دو کشور مورد تهدید قرار نمی گیرند زیرا تهدید کنندگان می دانند که در صورت حمله گرفتار اقدامات تلافی جویانه سنگینی می شوند. خطر انتقال چنین سلاح هائی به تروریست ها نیز به همین دلیل غیر واقع بینانه و بعید به نظر می رسد. زیرا کشور شرور نمی تواند خود را از خطر افشا و سرزنش و تنبیه سایر کشورها حفظ کند. رابطه با اسرائیل رویاروئی آمریکا با کشورهای شرور را دشوارتر کرده است. زراد خانه اتمی اسرائیل یکی از دلائل کشورهای مجاور آن برای دسترسی به سلاح اتمی است و تهدید آن کشورها به تغییر رژیم عزم آنها را در دستیابی به این سلاح ها راسخ تر می کند .
 
و دلیل نهائی در زیر سئوال بردن ارزش استراتژیک اسرائیل برای آمریکا این است که این کشور هرگز مانند یک متحد وفادار رفتار نکرده است. مقامات اسرائیلی غالباً در خواست آمریکا را نادیده گرفته و تعهدات خود از جمله توقف شهرک سازی و ترورهای از پیش تعیین شده رهبران فلسطینی را زیر پا گذاشته اند. اسرائیل تکنولوژی حساس و سری نظامی خود را در اختیار چین که رقیب بالقوه آمریکاست قرار داده است؛ آنچنان که بازرس کل وزارت خارجه از آن به عنوان "روند رو به رشد و فزاینده در انتقال غیر قانونی" یاد می کند. بر اساس گزارش اداره حسابرسی عمومی "اسرائیل بیش از هر متحد دیگر آمریکا عملیات جاسوسی علیه آمریکا طراحی می کند." علاوه بر پرونده جاناتان پولارد، که اطلاعات طبق بندی شده وسیعی در اوایل دهه ٨۰ در اختیار اسرائیل قرار داده بود (و این اطلاعات در برابر مجوز خروج یهودیان به شوروی سابق منتقل شده بود)، یک مورد جنجال برانگیز دیگر در سال ۲۰۰۴ روی داد: یک مقام کلیدی پنتاگون به نام لری فرنکلین اطلاعات طبقه بندی شده ای را به یک دیپلمات اسرائیلی منتقل می کرد. البته اسرائیل تنها کشوری نیست که علیه آمریکا جاسوسی می کند اما اشتیاق آن کشور برای جاسوسی علیه حامی عمده خود تردید بیشتری را در مورد اهمیت استراتژیک آن برای ایالات متحده بر می انگیزد !
 
ارزش استراتژیک اسرائیل تنها موردی نیست که مدافعان آن کشور مطرح می کنند. به باور آنان، اسرائیل به دلیل حضور فیزیکی در حصار کشورهای دشمن به حمایتی بی بدیل نیازمند است؛ اسرائیل یک کشور دمکراتیک است؛ یهودیان از جنایات گذشته رنج بسیار برده اند و شایسته برخوردی ویژه اند؛ و نهایتاً اینکه، عملکرد اسرائیل از منظر اخلاقی در مقایسه با عملکرد مخالفانش بسیار بهتر بوده است. اما دریک بازبینی نزدیک و دقیق هیچ کدام از دلائل ارائه شده قانع کننده نیستند. گرچه برای وجود اسرائیل یک دلیل اخلاقی قوی وجود دارد اما نفس این وجود در حال حاضر به هیچ عنوان در خطر نیست. اگر مساله را به شکل عینی بررسی کنیم عملکرد و سیاست گذشته و فعلی اسرائیل هیچ گونه توجیه اخلاقی در اولویت دادن آن کشوربه فلسطینیان به دست نمی دهد .
 
از اسرائیل غالباً به صورت داوود در مقابله با جالوت یاد می شود در حالی که عکس آن به حقیقت ماجرا نزدیک تر است. بر خلاف باور عمومی، صهیونیست ها در جنگ استقلال ۱۹۴۷ تا ۴۹ از نیروها و تجهیزات نظامی بهتر و برتری برخوردار بودند و نیروهای دفاعی اسرائیل پیروزی های سریع و آسانی را در برابر مصر در سال ۱۹۵۶ و مصر، اردن، و سوریه در سال ۱۹۶۷ کسب کردند. همه این دستاوردها پیش از سرازیری کمک گسترده آمریکا به آن کشور بود. امروز، اسرائیل برترین قدرت نظامی خاور میانه است؛. نیروهای کلاسیک آن بسیار قدرتمندتر از کشورهای همسایه است؛ و همچنین تنها کشور صاحب توان هسته ای در منطقه است؛ مصر و اردن با اسرائیل قرارداد صلح بسته اند؛ و عربستان سعودی نیز چنین پیشنهادی داده است؛ سوریه حامی خود یعنی شوروی را از دست داده است؛ عراق با سه جنگ ویرانگر نابود شده است؛ و ایران صدها مایل از آن کشور دور است؛ فلسطینیان حتی دارای یک نیروی پلیس کار آمد نیستند چه برسد به ارتشی که تهدیدی برای اسرائیل محسوب شود. بنابر برآورد مطالعات استراتژیک مرکز دانشگاه Jaffee   تل آویو در سال ۲۰۰۵، "کفه توازن استراتژیک در منطقه شدیداً به طرف اسرائیل متمایل است به طوری که شکاف کیفیتی قابل ملاحظه ای را در توان نظامی آن کشور نسبت به قدرت های بازدارنده و همسایگان مجاور آن به وجود آورده است." اگر حمایت از طرف بازنده انگیزه ای قوی و قانع کننده است آمریکا باید طرف رقیبان اسرائیل را بگیرد .
 
اینکه اسرائیل کشوری دمکراتیک است که از طرف رژیم های دیکتاتوری دشمن در منطقه محاصره شده است نمی تواند توجیه کننده گستره کمک فعلی آمریکا به آن کشور باشد:در سطح جهان حکومت های دمکرات فراوانی وجود دارند که هیچکدام در سطح اسرائیل از کمک های سخاوتمندانه آمریکا برخوردار نیستند. آمریکا وقتی پای منافع خودش در میان بوده حکومت های دمکراتیک فراوانی را بر انداخته است و از رژیم های دیکتاتوری حمایت کرده است— در حال حاضر نیز روابط بسیار حسنه ای با برخی از رژیم های دیکتاتوری جهان دارد .
 
از دیگر سو، برخی از جنبه های دمکراسی اسرائیلی با ارزش های نهادین و بنیادین آمریکا همخوانی ندارند. بر خلاف دمکراسی آمریکا، که پایه آن بر اصل برخورداری از حقوق مساوی بدون در نظر گرفتن نژاد، مذهب، یا قومیت برای همه شهروندان آن استوار است وجود کشوری به نام اسرائیل بر پایه مذهب یهودیت شکل گرفته است و شهروندی آن بر اساس نسبیت خونی است. با در نظر گرفتن این واقعیت، جای تعجب نیست که یک میلیون و سیصد هزار عرب ساکن آن کشور به عنوان شهروند درجه دو محسوب می شوند به طوری که یکی از کمیسیون های دولتی آن کشور اخیراً گزارشی ارائه داد که اسرائیل " با شهروندان عرب تبار خود تبعیض آمیز و خصمانه برخورد می کند." همچنین خودداری اسرائیل از اعطای حق تشکیل یک کشور مستقل با حقوق سیاسی کامل به فلسطینیان موقعیت دمکراتیک آن کشور را زیر سئوال برده است .
 
یک توجیه دیگر برای حمایت اخلاقی از اسرائیل به تاریخ رنج یهودیان، مخصوصاً هالوکاست در غرب مسیحیت باز می گردد: چون یهودیان قرن ها مورد تعقیب بوده اند و تنها می توانند در یک کشور یهودی به امنیت دست یابند بسیاری از مردم خواهان رفتار ویژه آمریکا با آن کشور هستند. تشکیل اسرائیل بدون شک پاسخی مناسب در برابر فهرست بلند جنایت علیه یهودیان بود اما خود این کار به نوبه خود جنایات تازه ای را علیه یک گروه گسترده   ثالث بی گناه به وجود آورد: فلسطینیان .
این مساله را رهبران اولیه اسرائیل به خوبی دریافت کرده بودند. دیوید بن گورین خطاب به نائوم گلدمن، رئیس کنگره یهودیان جهان گفت :
 
اگر من یک رهبر عرب بودم هرگز با اسرائیل مذاکره نمی کردم. این طبیعی است: ما کشور آن ها را از دستشان گرفته ایم... ما از اسرائیل هستیم ولی این موضوع به دو هزار سال پیش باز می گردد، و این چه ربطی در حال حاضر به عرب ها دارد؟ درست است که ضد یهودگرائی، نازیسم، هیتلر، و آشوویتس وجود داشته است اما تقصیر عرب ها چیست؟ آنها فقط شاهد یک چیز هستند: ما آمدیم اینجا و کشورشان را دزدیم. آنها چرا باید آن را بپذیرند؟
 
از آن زمان تاکنون، رهبران اسرائیلی همواره حق ملی فلسطینیان را انکار کرده اند. گلدا مایر، یکی از نخست وزیران اسرائیل جمله مشهوری دارد مبنی بر اینکه "چیزی به عنوان فلسطینی وجود ندارد." تنها فشارهای ناشی از خشونت های افراطی و رشد جمعیت فلسطینی بود که رهبران بعدی اسرائیل را به عقب نشینی از نوار غزه و مواردی از مصالحه ارضی وادار کرد. اما حتی اسحاق رابین نیز راضی به تشکیل یک کشور مستقل فلسطینی نبود. پیشنهاد ظاهراً سخاوتمندانه احود باراک در کمپ دیوید تنها ضامن یک مستعمره تحت محاصره با کنترل همه جانبه اسرائیل بود. تاریخ تراژیک مردم یهود نمی تواند آمریکا را متعهد به کمک به اسرائیل با نادیده گرفتن عملکرد تل آویو بکند .
 
حامیان اسرائیل همچنین وانمود می کنند که اسرائیل در هر فرصتی در جستجوی برقراری صلح بوده است و حتی با وجود تحریکات اعمال شده علیه آن کشور بردباری فراوانی از خود نشان داده است و در مقابل، بنا به ادعای این حامیان، عملکرد عرب ها با شرارت و خباثت فراوانی همراه بوده است. در عمل، اما، کردار اسرائیل خیلی متفاوت از مخالفان آن نبوده است. بن گورین تصدیق می کند که صهیونیست های اولیه با عرب های فلسطینی که در برابر قصد صهیونیست ها برای تشکیل دولتی از آن خود در سرزمین عرب مبارزه می کردند—مبارزه ای که چندان تعجب آور نیز نبود، چندان هم دوستانه و انسانی برخورد نکردند، تا آن جائی که ایجاد یک کشور اسرائیلی در سال های ۴۷- ۴٨   با پاکسازی قومی فلسطینیان، اعدام ها، کشتارها، و تجاوز مردان یهودی به زنان فلسطینی همراه بود. رویکردهای بعدی اسرائیل از آن پس غالباً بی رحمانه تر و وحشیانه تر بوده است: کرداری که هرگونه ادعای برتری اخلاقی آن کشور را خنثی می کند. برای مثال، بین سال های ۱۹۴۹ و ۱۹۵۶ نیروهای امنیتی اسرائیل بین ۲۷۰۰ و ۵۰۰۰ عرب را که اکثراً نیز غیر مسلح بودند، کشتار کردند. آی دی اف، IDF – نیروی دفاعی اسرائیل-- صدها تن از اسرای مصری را در جنگ های ۱۹۵۶ و ۱۹۶۷ به قتل رساند و در همین حال در جنگ ۱۹۶۷، بین ۱۰۰۰۰۰ )صد هزار( تا ۲۶۰۰۰۰ )دویست و شصت هزار( فلسطینی را از کرانه غربی که به تازگی اشغال کرده بود بیرون راند. همین کار را با ٨۰۰۰۰ )هشتاد هزار( سوری در بلندی های جولان انجام داد .
 
در جریان اولین انتفاضه، آی دی اف، با توزیع باتون به نیروهایش آنان را تشویق به شکستن استخوان های معترضان فلسطینی کرد. بنا بر تخمین شاخه سوئدی سازمان نجات کودکان "در دو سال اول انتفاضه ۲٣۶۰۰ (بیست و سه هزار و ششصد) تا ۲۹۹۰۰ (بیست و نه هزار و نهصد) کودک فلسطینی به خاطر جراحت های ناشی از ضرب و شتم سربازان اسرائیلی به درمان پزشکی نیاز داشتند." نزدیک به یک سوم این کودکان ده ساله یا کمتر بودند. واکنش اسرائیل به انتفاضه دوم خشونت آمیزتر بوده است تا حدی که هاآرتض، روزنامه معتبر اسرائیلی، اعلام کرد: "آی دی اف،... به ماشین کشتاری تبدیل شده است که کارآئی آن حیرت انگیز و حتی هراس انگیز است." آی دی اف در چند روز اولیه قیام یک میلیون گلوله شلیک کرد. از آن پس، در برابر هر اسرائیلی کشته شده، اسرائیل اقدام به کشتن ٣.۴ فلسطینی کرده است که اکثراً آنان نیز عابران ناظر بی گناه بوده اند. درصد کودکان کشته شده فلسطینی در برابر کودکان کشته شده اسرائیلی حتی بالاتر است یعنی ۵.۷ کودک فلسطینی در برابر یک کودک اسرائیلی. همچنین قابل ذکر است که صهیونیست ها با کمک تروریست های بمب گذار انگلیسی ها را از فلسطین بیرون راندند. و اسحاق شامیر، که زمانی تروریست و بعداً نخست وزیر اسرائیل شد، اعلام کرد که "نه اخلاق یهودی و نه سنت یهودی می تواند مانع کاربرد تروریسم به عنوان وجهی از مبارزه باشد ."
 
پناه بردن فلسطینیان به تروریسم گرچه غلط اما تعجب آور نیست. فلسطینیان باور دارند که هیچ راهی به جز تروریسم برای مجبور کردن اسرائیل به صلح وجود ندارد. همچنانکه یک بار احود باراک تصدیق کرد که "اگر وی یک فلسطینی به دنیا می آمد، حتماً به یک سازمان تروریستی ملحق می شد ."
 
بنابراین اگر هیچکدام از توجیهات استراتژیکی و اخلاقی برای حمایت آمریکا از اسرائیل قانع کننده نیستند، این حمایت را چگونه باید توضیح داد؟
 
توضیح را در قدرت بی منازعه و بی بدیل بنگاه تبلیغاتی اسرائیل باید جست. ما از واژه "بنگاه تبلیغاتی" به عنوان واژه ای کوتاه برای اطلاق به ائتلاف ملایم افراد و سازمان هائی استفاده می کنیم که در جهت هدایت سیاست خارجی آمریکا برای حمایت از اسرائیل فعالانه تلاش می کنند. این به معنای آن نیست که پدیده "بنگاه تبلیغاتی" جنبشی یکپارچه با رهبری مرکزی است یا اینکه افراد درون این بنگاه دارای مواضع متفاوت در مورد مسائل گوناگون نیستند. همه یهودیان آمریکائی البته عضو این بنگاه نیستند، چون اسرائیل برای بسیاری از آنان موضوعی حیاتی و اصلی به شمار نمی رود. برای مثال، در بررسی ای صورت گرفته در سال ۲۰۰۴، تقریباً سی و شش درصد از یهودیان آمریکائی اظهار داشتند که "نه چندان" و یا "اصلاً" از لحاظ احساسی به اسرائیل وابسته نیستند .
 
آمریکائیان یهودی همچنین در مورد برخی از سیاست های اسرائیل با یکدیگر اختلاف نظر دارند. بسیاری از سازمان های کلیدی داخل این بنگاه، مانند کمیته امور عمومی آمریکا- اسرائیل (ایپک) و کنفرانس روسای سازمان های عمده یهودی را بنیاد گرایانی اداره می کنند که عموماً از سیاست های توسعه طلبانه حزب لیکود و از جمله دشمنی آن با روند پیمان صلح اسلو حمایت می کنند. در همین حال، اکثریت یهودیان آمریکائی تمایل بیشتری برای مصالحه با فلسطینیان نشان می دهند و تعداد اندکی از این گروه ها مانند صدای یهودیان برای برقراری صلح، طرفدار جدی آن اقدامات هستند. با وجود این اختلافات، هم میانه روها و هم بنیاد گرایان خواهان حمایت همه جانبه از اسرائیل هستند .
 
جای تعجب ندارد که رهبران یهودی آمریکا غالباً با مقامات اسرائیلی مذاکره و مشورت می کنند تا مطمئن شوند که اقداماتشان در جهت پیشبرد اهداف اسرائیل است. همچنانکه یکی از تلاشگران یک سازمان عمده یهودی می نویسد: برای ما عادی است که بگوییم: "این سیاست ما در قبال فلان موضع است اما به هر حال باید از نقطه نظرات طرف اسرائیلی مان نیز باید آگاه شویم." ما به عنوان یک تشکل همیشه همین کار را می کنیم. تعصب شدیدی علیه انتقاد از سیاست اسرائیل وجود دارد و اعمال فشار علیه اسرائیل خارج از قاعده محسوب می شود. تا آن جائی که ادگار برانفمان، رئیس کنگره یهودیان جهان، با نوشتن نامه ای به پرزیدنت بوش در نیمه سال ۲۰۰٣ برای قانع کردن اسرائیل به خودداری از ساختن "حصار امنیتی" مجادله برانگیز به خیانت و پیمان شکنی متهم شد. منتقدان وی گفتند "چنین درخواست هائی از سوی رئیس جامعه جهانی یهودیان به رئیس جمهوری آمریکا برای متقاعد کردن وی به مقاومت در برابر سیاست هائی که از   سوی دولت اسرائیل اجرا می شود، در هیچ زمان و شرائطی قابل قبول نیست ."
به همین ترتیب، وقتی سیمور رایش، رئیس انجمن سیاست اسرائیل، در نوامبر سال ۲۰۰۵ به کاندولیزا رایس پیشنهاد کرد که از اسرائیل بخواهد گذرگاه نوار غزه را بگشاید، عمل او به عنوان "یک حرکت غیر مسئولانه" محکوم شد. منتقدان وی نوشتند: "در فرآیند اقدام یهودیان برای اجرای سیاست هائی که متضمن امنیت اسرائیل است مطلقاً جائی برای چانه زنی وجود ندارد." برای فرار از این حملات، رایش اعلام کرد که واژه "فشار" آنجائی که مربوط به اسرائیل می شود، مطلقاً در گنجینه لغات او جائی ندارد .
 
یهودیان آمریکائی با تشکیل صف مستحکمی از سازمان های پر نفوذ سیاست خارجی آمریکا را هدایت می کنند. ایپک پرنفوذ ترین و قوی ترین آنهاست. در سال ۱۹۹۷ مجله Fortune   طی یک نظر خواهی از سناتورها و کارمندان آنها در خواست کرد فهرست قدرتمند ترین بنگاه های تبلیغاتی واشنگتن را بنویسند. ایپک در مقام دوم پس از اتحادیه بازنشستگان آمریکائی و پیش از فدراسیون سازمان های کارگری
(AFL-CIO) و اتحادیه تفنگداران ملی قرار گرفت. نشنال جورنال در مارچ ۲۰۰۵ نیز به نتیجه ای مشابه دست یافت .
 
این بنگاه همچنین دارای اعضای مسیحی مومنی همچون گری باوئر، جری فالول، رالف رید، پت رابرتسون، و همچنین دیک آرمی و تام دیلی، رهبران سابق اکثریت نمایندگان مجلس،است که معتقدند تشکیل اسرائیل تحقق پیش بینی الهی است. این اعضا از برنامه گسترش اسرائیل حمایت می کنند؛ به باور آنان، هر حرکتی برضد این توسعه مخالفت با خواست و اراده خداوند است. نو محافظه کارانی همچون جان بولتون، رابرت بارتلی، سردبیر سابق وال استریت جورنال، ویلیام بنت، وزیر سابق آموزش و پرورش، جین کیرک پتریک، سفیر سابق سازمان ملل، و جورج ویل، ستون نگار پر نفوذ، نیز از طرفداران دائمی و پا برجای اسرائیل هستند .
 
ساختار بدنه دولت آمریکا راه های فراوانی را برای نفوذ در آن باز کرده است. گروه های منافع می توانند نمایندگان و اعضای شاخه های اجرائی را با بمباران های تبلیغاتی به سوی خود جلب کنند؛ بودجه مبارزات انتخاباتی را تامین کنند؛ در انتخابات رای دهند؛ عقیده عمومی را شکل دهند؛ و غیره. درصد تاثیر و نفوذ آنها در مورد موضوعی که عقیده عمومی نسبت به آن بی تفاوت است بسیار بالاتر است. در این حالت سیاست گذاران مجبورند سیاست خود را مطابق نظر کسانی تنظیم کنند که نسبت به آن موضوع حساسیت نشان می دهند حتی اگر تعداد آن افراد اندک باشد .
 
در شکل اولیه و ابتدائی، بنگاه تبلیغاتی اسرائیل چندان متفاوت از بنگاه های تبلیغاتی اتحادیه های کارگری فولاد، منسوجات، و یا گروه های قومی نیست. هیچ چیز بد و خلافی در اقدام یهودیان آمریکائی و متحدان مسیحی آنها که سعی می کنند سیاست آمریکا را به سوئی خاص جلب کنند دیده نمی شود: تلاش های بنگاه تبلیغاتی اسرائیل توطئه ای از آن گونه که در پروتکل کهنسالان صهیون دیده می شود، نیست. در اکثر موارد، اعضای این بنگاه، که متشکل از افراد و گروه های مختلف هستند، همان کارهائی را می کنند که سایر گروه های منافع خاص. تنها تفاوت عمده آن است که آنها بهتر کار می کنند. در مقابل اما، گروه های منافع طرفدار عرب، اگر چنین گروه هائی اصلاً وجود داشته باشند، عملکرد بسیار ضعیفی دارند که خود همین مساله کار بنگاه تبلیغاتی اسرائیل را آسان تر می کند .
 
این بنگاه دو استراتژی عمده را دنبال می کند: اول اینکه، نفوذ فراوانی را در واشنگتن دارد و کنگره و شاخه اجرائی را تحت فشار قرار می دهد. صرفنظر از عقاید و دیدگاه های خود قانون گذار یا سیاست گذار، بنگاه تبلیغاتی اسرائیل سعی می کند به او بفهماند حمایت از اسرائیل تصمیم و انتخابی "هوشمندانه" است. دوم اینکه، تلاش این بنگاه آن است که مطمئن شود در مکالمات روزمره مردم عادی اسرائیل در موقعیتی مثبت قرار دارد. بنگاه این کار را با تکرار اسطوره های مربوط به پیدایش اسرائیل و بسط آن اسطوره ها در مباحثات سیاسی انجام می دهد. هدف اینست که که از شنیده شدن عادلانه اظهارات انتقاد آمیز در صحنه سیاسی جلوگیری شود. کنترل مباحثات در تضمین حمایت آمریکا از اسرائیل حیاتی است چرا که بحث تفکر برانگیز در مورد روابط اسرائیل و آمریکا می تواند آمریکائیان را به حمایت از سیاستی دیگر هدایت کند .
 
یکی از ارکان کلیدی کارآئی بنگاه تبلیغاتی اسرائیل نفوذ آن در کنگره آمریکاست جایی که اسرائیل عملاً در برابر هر گونه انتقادی مصون است. این نکته بسیار در خور توجه است: در حالی که کنگره آمریکا به ندرت از مباحث و مسائل مجادله بر انگیز صرفنظر می کند آنجا که پای اسرائیل به میان می آید منتقدان احتمالی سکوت پیشه می کنند. یکی از دلائل این سکوت اینست که برخی از اعضای موثر و کلیدی کنگره صهیونیست های مسیحی ای همچون دیک آرمی هستند. آرمی در سپتامبر ۲۰۰۲ اظهار کرد: "اولین اولویت من در سیاست خارجی حمایت از اسرائیل است." در نگاه اول ممکن است انسان چنین تصور کند که اولین اولویت هر عضو کنگره باید حمایت از آمریکا باشد. در کنگره همچنین سناتورها و نمایندگان یهودی ای وجود دارند که تلاششان تضمین سیاست خارجی آمریکا در حمایت از منافع اسرائیل است .
 
یکی دیگر از منابع قدرت این بنگاه ها بهره مندی آنان از کارمندان طرفدار اسرائیل در کنگره آمریکاست. همچنانکه موریس آمیتی، یکی از سرپرستان سابق ایپک زمانی اقرار کرد: "شما در کاپیتال هیل می توانید کارمندان زیادی را پیدا کنید که یهودی هستند. این افراد به برخی مسائل با دیدگاه یهودی نگاه می کنند. آنها کسانی هستند که در تصمیم گیری های سناتورها بسیار دخیل هستند و شما از طریق آنها می توانید کارهای بسیاری انجام دهید ."
 
خود ایپک، اما، عنصر اصلی نفوذ بنگاه تبلیغاتی اسرائیل در کنگره به شمار می رود. موفقیت ایپک در گرو توانائی اش در پاداش دادن به قانونگذاران و نمایندگانی است که از دستور کار آن حمایت و تنبیه کسانی است که با آن مبارزه یا مخالفت می ورزند. پول در انتخابات آمریکا رکنی ضروری است (معاملات رسوا برانگیز جک آبرامف). بنابراین ایپک دوستانش را از حمایت های   مالی قوی ای که از مجاری گوناگون وابسته به کمیته های سیاسی طرفدار اسرائیل سرازیر می شوند، بهره مند می کند. کاندیدائی که مخالف اسرائیل قلمداد شود صد در صد می داند که کمک های انتخاباتی ایپک به سوی رقیب وی سرازیر می شود. از دیگر تاکتیک های انتخاباتی ایپک مبارزه نوشتاری است. در این نوع مبارزه، بنگاه سردبیران روزنامه ها را تشویق به حمایت از کاندیداهای طرفدار اسرائیل می کند .
 
هیچ تردیدی در موفقیت آمیز بودن این تاکتیک ها وجود ندارد. به این نمونه توجه کنید: در انتخابات سال ۱۹٨۴، ایپک عامل اصلی شکست چارلز پرسی، کاندیدای ایلی نویز،بود. پرسی به اعتقاد یکی از اعضای برجسته بنگاه "بی توجهی و حتی دشمنی نسبت به سیاست های ما به نمایش گذاشته بود." و این هم روایت تاماس داین، سرپرست وقت ایپک، از این واقعه است: "همه یهودیان آمریکائی از اقصی نقاط کشور متفقاً به شکست پرسی رای دادند. و همه سیاستمداران آمریکائی اعم از آنانی که در حال حاضر دارای سمتی هستند و آنانی که در صدد کسب کرسی و سمتی هستند، این پیام را گرفتند ."
 
نفوذ ایپک در کاپیتال هیل از این هم فراتر می رود. بنا به گفته داگلاس بلومبرگ، یکی از کارکنان سابق ایپک،: "بسیار عادی است که اعضای کنگره و کارکنان آنها قبل از مراجعه به کتابخانه کنگره، خدمات تحقیقاتی کنگره، کارکنان کمیسیون ها، و یا متخصصان اجرائی در مورد موضوعی اول به ایپک مراجعه کنند. " از همه مهم تر آن که به گفته وی "نوشتن و تنظیم سخن رانی ها، تحقیق و بررسی روی قوانین، مشاوره در مورد تاکتیک ها، انجام تحقیقات، یافتن مسئولان اجرائی و برگزاری رای گیری به ایپک واگذار می شود ."
 
جان کلام اینست که ایپک در واقع امر عامل یک دولت بیگانه است با مشتی آهنین درون کنگره آمریکا برای جلوگیری از هر گونه بحث و مجادله در مورد سیاست آمریکا در قبال اسرائیل؛ حتی اگر آن سیاست نتائج وخیم و مهمی را برای کل جهان به بار بیاورد. به عبارتی دیگر، یکی از سه شاخه اصلی دولت قویاً متعهد به حمایت از اسرائیل است. همان طور که یکی از سناتور های سابق، ارنست هولینگز، هنگام بازنشستگی اش گفت: "شما در اینجا نمی توانید سیاستی غیر از آنچه که ایپک به شما دیکته می کند در مورد اسرائیل اتخاذ کنید." یا همچنان که، آریل شارون زمانی به یک آمریکائی گفت: "وقتی مردم در مورد نحوه کمک به اسرائیل می پرسند به آنها می گویم به ایپک کمک کنید ."
 
اعمال نفوذ بنگاه تبلیغاتی اسرائیل تا شاخه اجرائی دولت نیز کشیده شده است که بخشی از آن به دلیل نفوذ رای دهندگان یهودی در انتخابات ریاست جمهوری است. گرچه رای دهندگان یهودی آمریکا چیزی کمتر از سه درصد از کل رای دهندگان را شامل می شوند با اینحال کمک های مبارزاتی فراوانی را به نامزد های هر دو حزب می رسانند. بنا به تخمین واشنگتن پست نامزد های دمکرات "حدود شصت درصد از بودجه انتخاباتی شان را از منابع یهودی دریافت می کنند." و با توجه به شرکت همه جانبه یهودیان در انتخابات و تمرکز آنها در ایالت های کلیدی همچون کالیفرنیا، فلوریدا، ایلی نویز، نیویورک، و پنسیلوانیا نامزدهای ریاست جمهوری به شدت از مخالفت کردن و یا خشمگین کردن آنها خودداری می کنند .
 
یکی از وظائف اصلی سازمان های کلیدی این بنگاه جلوگیری از اشتغال منتقدان اسرائیل در پست های مهم سیاست خارجی آمریکاست. جیمی کارتر مایل بود که پست وزارت امور خارجه را به جورج بال بدهد اما می دانست که بال به عنوان منتقد اسرائیل شانسی برای کسب این سمت نخواهد داشت. به همین ترتیب، قانونگذاران آینده نگر تشویق می شوند که آشکارا و با همه وجود از اسرائیل حمایت کنند. بنا بر این اصل، منتقدان آشکار سیاست اسرائیل موجوداتی خطرناک در ساختار سیاست خارجی شناخته می شوند .
 
وقتی که هاوارد دین از آمریکا در خواست کرد در مناقشه اعراب و اسرائیل نقشی "بی طرفانه تر" اجرا کند، سناتور جوزف لیبرمن دین را متهم به فروختن اسرائیل کرد و گفت که خواسته های دین "غیر مسئولانه" بود. تقریباً همه اعضای برجسته دمکرات در مجلس نمایندگان با امضای نامه ای از اظهارات دین انتقاد کردند و شیکاگو جویش استار گزارش داد که "کاربران ناشناسی ...با فرستادن ای میل به رهبران یهودی در سراسر کشور هشدار می دهند –البته بدون هیچ مدرک و گواهی—که انتخاب دین بنا به دلائلی برای اسرائیل بد است ."
 
این نگرانی بی مورد بود؛ دین در واقع یکی از طرفداران پر سر و صدای اسرائیل است: مسئول مبارزه انتخاباتی او یکی از رهبران سابق ایپک بود و دین گفت که نظرات شخصی اش در مورد اسرائیل بیشتر متمایل به نقطه نظرات ایپک است و هدف وی از این پیشنهاد تنها این بود که اگر واشنگتن می خواهد"طرفین درگیری را به سوی یکدیگر جلب کند،" باید میانجی صادقی باشد. این ابداً ربطی به رادیکال بودن ندارد اما بنگاه تبلیغاتی اسرائیل بی طرفی را تحمل نمی کند .
 
در دوران کلینتون، سیاست خاور میانه بیشتر توسط مقامات بسیار نزدیک به اسرائیل یا نزدیک به سازمان های طرفدار اسرائیل نوشته و طراحی می شد. از جمله این افراد می   توان به مارتین ایندایک، معاون سابق سرپرست تحقیقاتی ایپک و یکی از بنیانگذاران موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (WINEP) ، دنیس رز، که پس از ترک دولت در سال ۲۰۰۱ به آن موسسه ملحق شد، و هارون میلر، که در اسرائیل زندگی کرده است و اغلب از آن کشور دیدار می کند، اشاره کرد. این افراد از جمله نزدیک ترین مشاوران کلینتون در اجلاس کمپ دیوید در جولای ۲۰۰۰ بودند. گرچه این سه تن از روند پیمان صلح اسلو و از تشکیل یک کشور مستقل فلسطینی حمایت کردند اما حمایت آنان در چارچوب پذیرش اسرائیل بود. هیات آمریکائی دستور کار خود را از احود باراک گرفت، موضع میانجی گری خود را پیشاپیش با اسرائیل همآهنگ کرد، و هیچ گونه پیشنهاد مستقلی ارائه نداد. جای تعجب نیست که مذاکره کنندگان فلسطینی لب به شکایت گشودند و گفتند که "آنها با دو تیم اسرائیلی مذاکره می کردند: یکی تیمی که پرچم اسرائیل را به اهتزاز در آورده بود، و دیگری تیمی که پرچم آمریکا را بلند کرده بود ."
 
این شرائط در دولت بوش شکلی رسمی تر و قوی تر به خود گرفته است چرا که مقامات بلند پایه آن را طرفداران پر شر و شور اسرائیل همچون الیوت آبرامز، جان بولتون، داگلاس فیث، لوئیس اسکوتر لیبی، ریچارد پرل، پال ولفوویتز، و دیوید ورمسر تشکیل می دهند. خواهیم دید که این مقامات چگونه همواره از سیاست های مورد نظر اسرائیل و مورد حمایت سازمان های وابسته به بنگاه تبلیغاتی آن کشور طرفداری می کنند .
 
بنگاه، البته، خواهان گفتگو و مناظره آزاد نیست چون چنین گفتگوئی ممکن است آمریکائیان را در مورد کیفیت و سطح حمایتی که از اسرائیل می کنند به فکر و اندیشه وا دارد. بنا بر همین اصل، سازمان های اسرائیلی به سختی تلاش می کنند تا نهادهای موثر بر افکار عمومی آمریکا را تحت تاثیر قرار دهند .
 
مرکز نفوذ بنگاه رسانه های فراگیر است؛ اریک آلترمن می نویسد، "در مناظره هائی که بین خبرگان و کارشناسان امور خاور میانه صورت می گیرد میدان از آن کسانی است که انتقاد از اسرائیل را حتی نمی توانند به مخیله خود وارد کنند." آلترمن سپس شصت و یک ستون نگار و مفسر را که بی محابا و بدون هیچ قید و شرطی از اسرائیل حمایت می کنند، به فهرست در می آورد. اما بر خلاف این فهرست بلند بالا تنها می تواند از پنج کارشناس خبری که همواره از اسرائیل انتقاد و از موضع عرب ها حمایت می کنند، نام ببرد. گرچه روزنامه ها غالباً مقالاتی را در قالب نظرات خوانندگان که حاوی مطالبی در مخالفت با سیاست های اسرائیل است، چاپ می کنند اما کفه ترازو اغلب به نفع طرف دیگر می چرخد. بسیار دشوار است که رسانه های فراگیر بتوانند مطالبی از قول مفسران خود در مخالفت با اسرائیل چاپ کنند .
 
رابرت بارتلی زمانی گفت: "شامیر، شارون، بی بی—هرچه که میل آنها باشد برای من نیز مطلوب است." تعجبی ندارد که روزنامه او یعنی وال استریت جورنال همراه با روزنامه های مطرح دیگری همچون شیکاگو سان تایمز، و واشنگتن تایمز به طور منظم اقدام به چاپ مقالاتی می کنند که قویاً از اسرائیل حمایت می کنند. مجلاتی همچون کامنتری، دی نیو ریپابلیک، و ویکلی استاندارد در هر موضع و فرصتی از اسرائیل حمایت می کنند .
 
جانبداری نوشتاری را در روزنامه هائی همچون نیویورک تایمز هم که گاهی از سیاست های اسرائیل انتقاد می کند و گاهی اقرار می کند که فلسطینیان همواره در رنج و تعب زندگی می کنند، نیز می توان دید. البته حمایت این روزنامه از فلسطین همواره یک دست و بدون تعصب نیست. مکس فرنکل، سردبیر اجرائی روزنامه، در خاطرات خود می نویسد که چگونه دیدگاه خود وی در تصمیماتش در مقام سردبیری برای چاپ یک مقاله تاثیر می گذاشت، "من بیش از آنچه که جرات ابراز آن را داشته باشم به اسرائیل و اهداف آن وفادار بودم. با توجه به اطلاعاتم از اسرائیل و دوستانی که در آن کشور داشتم بیشتر مقالات و ستون های مربوط به خاور میانه را خود من می نوشتم. به طوری که قبل از یهودیان، این عرب ها بودند که متوجه شدند مقالات من بیشتر از دیدگاه اسرائیلی مطرح می شود ."
 
گزارش های خبری بی جانبه تر و بی طرفانه تر عرضه می شوند که این امر بخشی به دلیل تلاش گزارشگران برای ارائه گزارش های عینی تر است و بخشی به خاطر غیر عملی بودن ارائه گزارش متعصبانه در صحنه حوادث بدون اعتراف به اقدامات اسرائیل در سرزمین های اشغالی؛ بنگاه برای جلوگیری از گزارش های نامطلوب، اقدام به مبارزه از نوع مبارزات نوشتاری، تظاهرات، و بایکوت روزنامه هائی می کند که مطالبشان از دیدگاه آنان ضد اسرائیلی تلقی می شود. یکی از مدیران سی ان ان گزارش می دهد که گاهی روزانه شش هزار ای میل در مخالفت و شکایت از پخش یک گزارش دریافت می کند. در می سال ۲۰۰٣، یک کمیته هواخواه اسرائیل به نام "کمیته گزارش دقیق از خاور میانه در آمریکا" در سی و سه شهر ایالات متحده تظاهراتی را در برابر ایستگاه رادیوی عمومی آمریکا، ان پی آر، به راه انداخت. این کمیته همچنین تلاش کرد حامیان مالی ایستگاه را قانع کند تا زمانی که رادیو سیاست خود را عوض نکرده و گزارش های آن از خاور میانه با دلسوزی بیشتر نسبت به اسرائیل همراه نباشد، حمایت مالی خود را از آن ایستگاه قطع کنند. ایستگاه ان پی آر در بوستون به خاطر این تلاش ها یک میلیون دلار از حمایت های مالی خود را از دست داد. و اکنون نوبت دوستان اسرائیل در کنگره است که فشارهای خود را آغاز کنند: گام اول آنان در خواست برای بازرسی و رسیدگی داخلی بر پوشش خبری آن ایستگاه از منطقه خاور میانه است .
 
حامیان اسرائیل همچنین بر فکر انبارها، که دارای نقش مهمی در شکل دادن به افکار عمومی و سیاست واقعی آمریکا هستند، تسلط دارند. بنگاه در سال ۱۹٨۵ با کمک مارتین ایندایک فکر انبار خود به نام WINEP را تاسیس کرد. وینیپ گرچه با ادعای ارائه دیدگاهی "همه جانبه و واقع گرایانه" از مسائل خاور میانه سعی در کم رنگ جلوه دادن ارتباط خود با اسرائیل می کند اما سرمایه گذاری و اداره آن از سوی اشخاصی صورت می گیرد که قویاً به پیشبرد دستور کار اسرائیل متعهد هستند .
 
البته نفوذ بنگاه فراتر از وینیپ است. در طول بیست و پنج سال گذشته، نیروهای طرفدار اسرائیل جای پای خود را در انستیتوی انترپرایز آمریکا، موسسه بروکینگز، مرکز سیاست امنیتی، موسسه تحقیقاتی سیاست خارجی، بنیاد هریتیج، موسسه هودسون، موسسه تحلیل سیاست خارجی، و موسسه یهودیان برای امور امنیت ملی محکم کرده اند. در این فکرها انبارها به ندرت می توان منتقدان حمایت آمریکا از اسرائیل را دید .
 
به عنوان نمونه موسسه بروکینگز را در نظر بگیرید. سال های متمادی، کارشناس و خبره اصلی آن در امور خاورمیانه ویلیام گوانتت بود مردی که شهرتی در خور در ارائه خبرها و تحلیل های بی جانبه داشت. امروزه، اما، پوشش خبری برو کینگز از مسائل خاور میانه از سوی "مرکز شابان برای مطالعات خاور میانه" صورت می گیرد که که بودجه آن از سوی حییم شابان، یک بازرگان اسرائیلی-آمریکائی و یک صهیونیست دو آتشه تامین می شود. مدیر مرکز نیز البته مارتین ایندایک همیشه در صحنه حاضر است. موسسه ای که زمانی یک مرکز غیر حزبی بود اکنون به قسمتی از گروه کر طرفدار اسرائیل تبدیل شده است .
 
اما مرکز اصلی چالش بنگاه تبلیغاتی اسرائیل صحن دانشگاه هاست. در دهه نود، در جریان روند پیمان صلح اسلو انتقاد بسیار ملایمی از اسرائیل در دانشگاه ها جریان داشت اما با شکست پیمان اسلو، به قدرت رسیدن شارون، اشغال مجدد کرانه باختری در بهار سال ۲۰۰۲ از سوی آی دی اف، و بکار گیری نیروی نظامی سنگین برای شکست انتفاضه دوم انتقاد دانشگاهیان از اسرائیل بالا گرفت .
 
بنگاه بلافاصله دست به کار شد تا دانشگاه ها را بار دیگر تسخیر کند. گروه های جدیدی همچون کاروان دمکراسی، که سخنرانان اسرائیلی را برای سخنرانی به دانشگاه ها دعوت می کرد، مثل قارچ از زمین روئیدند. گروه های قدیمی تر مانند مجمع یهودیان برای مسائل عمومی و هیلل و یک گروه جدید به نام اسرائیل در ائتلاف دانشگاه ها به یکدیگر پیوستند تا با همکاری با یکدیگر چهره در هم ریخته اسرائیل در دانشگاه ها را شکل بخشند. بالاخره ایپک با اختصاص سه برابر بودجه معمولی برنامه هائی را در جهت هدایت و رهبری فعالیت های دانشگاهی و آموزش طرفداران جوان ترتیب داد تا بتوانند دانشجویان بیشتری را برای شرکت در تلاش های ملی طرفداری از اسرائیل جلب کنند .
 
بنگاه همچنین بر آنچه که اساتید می نویسند و تدریس می کنند نظارت می کند. در سپتامبر ۲۰۰۲، مارتین کریمر و مدانیل پایپز، دو نو محافظه کار و طرفدار پر شر و شور اسرائیل وب سایتی را به نام "نگاه دانشگاه" به راه انداختند و در آن وب سایت علیه چهره های دانشگاهی مشکوک مطالبی را نوشتند. آنان همچنین دانشجویان را تشویق می کردند که هرگونه رفتار یا اظهار نظری را که ممکن است ضد اسرائیلی تلقی شود گزارش دهند. چنین تلاش آشکار برای به فهرست سیاه کشانیدن و ترساندن دانشگاهیان واکنش شدیدی بر انگیخت به طوری که کریمر و پایپز مجبور شدند مطالب مربوط علیه افراد را از وب سایت بردارند اما تشویق دانشجویان به گزارش فعالیت های "ضد اسرائیلی" همچنان ادامه دارد .
 
فشار گروه های داخل بنگاه روی دانشگاه ها و دانشگاهیان خاصی متمرکز است. یکی از این دانشگاه ها دانشگاه کلمبیاست که بدون تردید به دلیل حضور ادوارد سعید فقید بود. جاناتان کول، مدیر سابق ارشد اجرائی دانشگاه می گفت: "با هر گونه اظهار نظری که از سوی ادوارد سعید در حمایت از فلسطینیان مطرح می شد ما مطمئن بودیم که سیل صدها ای میل، نامه، و گزارش های خبری به سوی ما آغاز خواهد شد. در این نامه ها آنان خواستار محکومیت ادوارد سعید از سوی ما و تحریم و یا اخراج او بودند." وقتی کلمبیا رشید خالدی را از دانشگاه شیکاگو برای تدریس دعوت کرد باز هم چنین ماجرائی اتفاق افتاد.   همین مشکل را پرینستون چند سال بعد که در نظر داشت از خالدی برای تدریس دعوت کند، تجربه کرد .
 
یک ترسیم کلاسیک از تلاش های مربوط به نظامی کردن محیط دانشگاه در اواخر سال ۲۰۰۴ اتفاق افتاد. دیوید پروژکت فیلمی را تهیه کرده بود که در آن اعضای دانشکده مطالعات خاور میانه به ضد یهود بودن متهم شده بودند. فیلم همچنین حاوی این مطلب بود که دانشجویان یهودی طرفدار اسرائیل ارعاب می شوند. کلمبیا زیر بمباران تبلیغاتی دفن شد. اما کمیته تحقیق که به این منظور تشکیل شده بود هیچ گونه نشانه ای از ضد یهود گرائی پیدا نکرد. و شاید تنها نکته در خور اشاره "پاسخ خشم آلود" استادی به یک دانشجو بود. کمیته همچنین در یافت که افراد دانشگاهی مورد سوء ظن خود همواره مورد ارعاب و تهدید قرار گرفته اند .
 
شاید هولناک ترین جنبه تلاش های گروه های یهودی وادار کردن کنگره برای ایجاد مکانیسمی در جهت کنترل سخنان و گفته ها و اظهار نظرهای اساتید است. در صورت موفقیت این طرح، دانشگاه هائی که تشخیص داده بشوند تعصبات ضد اسرائیلی دارند از بودجه دولتی محروم خواهند شد. تلاش های آنان تاکنون به جائی نرسیده است اما این تلاش ها همگی نشانه ای از اهمیت کنترل مناظرات است .
 
اخیراً نیز تعدادی از طرفداران یهودی برنامه هائی را به نام مطالعات اسرائیل در دانشگاه ها ترتیب داده اند (این برنامه ها افزون بر تقریباً صد و سی برنامه مطالعات یهودی است که از پیش وجود داشته اند). هدف از این برنامه ها افزایش تعداد افراد دانشگاهی طرفدار اسرائیل در دانشگاه هاست. در می سال ۲۰۰٣، یکی از دانشگاه های نیویورک خبر داد موسسه ای به نام مرکز تائوب برای مطالعات اسرائیل تاسیس کرده است؛ در برکلی، برندیس و اموری نیز نظیر همین برنامه ها جریان دارد. در حالیکه، دست اندرکاران روی ارزش های آموزشی این برنامه ها تاکید می کنند، اما واقعیت اینست که هدف واقعی بهبود بخشیدن به چهره و جایگاه اسرائیل است. همچنانکه فرد لافر، سرپرست مرکز تائوب تاکید می کند که هدف از تاسیس این مرکز در دانشگاه نیویورک مقابله با "سیطره دیدگاه عرب هاست" که به باور وی در برنامه ها و مطالعات خاور میانه ای دانشگاه دیده می شود .
 
هیچ بحثی از بنگاه تبلیغاتی اسرائیل را نمی توان کامل خواند مگر با بررسی یکی از پرقدرتمند ترین سلاح های این بنگاه: اتهام ضد یهود گرائی. به هر کس که اقدامات اسرائیل را مورد انتقاد قرار دهد و یا معتقد باشد که گروه های طرفدار اسرائیل نفوذ چشمگیری بر سیاست خاور میانه ای آمریکا دارند—نفوذی که ایپک از آن استقبال می کند—برچسب ضد یهودی زده می شود. در واقع، اگر کسی صرفاً به وجود و حضور بنگاه تبلیغاتی اسرائیل حتی اشاره نیز بکند با اتهام ضد یهودی روبروست؛ این در حالی است که خود رسانه های اسرائیلی به وجود "بنگاه تبلیغاتی" آمریکا همواره اشاره می کنند. به عبارتی دیگر، بنگاه ابتدا به نفوذ خوذ می بالد و سپس به هر کسی که به حضور آن اشاره بکند حمله می کند. این تاکتیکی بسیار موثر است؛ ضد یهود اتهامی است که مورد استقبال هیچ کس نیست .
 
اروپائیان بیش از آمریکائیان سیاست های اسرائیل را مورد انتقاد قرار داده اند؛ رویکردی که برخی آن را با ظهور مجدد احساسات ضد یهودی مربوط می دانند. سفیر آمریکا در اتحادیه اروپا در اوایل سال ۲۰۰۴ گفت، "ما تقریباً در همان شرائط ناگوار دهه سی قرار داریم." تخمین و برآورد احساسات ضد یهودی مساله ای پیچیده است اما شواهد عکس این روند را نشان می دهد. در بهار سال ۲۰۰۴، وقتی که اتهام احساسات ضد یهود فضای آمریکا را پر کرد، تحقیقات جداگانه کمیته مبارزه با افترا و مرکز تحقیقاتی پو برای مردم و مطبوعات—که مقر هر دو در آمریکاست—از آرا عمومی اروپائیان نشان داد که این روند رو به کاهش است. در دهه سی، بر عکس، احساسات ضد یهودی نه تنها به طور گسترده در میان اروپائیان از همه قشر و طبقه جریان داشت بلکه دیدگاهی تقریباً پذیرفته شده بود .
 
بنگاه تبلیغاتی اسرائیل و دوستانشان همواره فرانسه را به عنوان کشوری که دارای بیشترین احساسات ضد یهودی است ترسیم می کنند. اما در سال ۲۰۰٣، سرپرست جامعه یهودیان فرانسوی اظهار داشت، " فرانسه بیش از آمریکا ضد یهود نیست." بر طبق یک مقاله اخیر هاآرتض: بنا به گزارش پلیس فرانسه حوادث مربوط به احساسات ضد یهود در سال ۲۰۰۵ پنجاه در صد کاهش یافته است؛ این در حالی است که فرانسه در میان سایر کشورهای اروپائی میزبان بالاترین رقم مسلمانان است. و بالاخره اینکه، اخیراً با کشته شدن یک یهودی فرانسوی توسط یک باند مسلمان، دهها هزار نفر با برگزاری تظاهرات خیابانی اعتراض خود را نسبت به احساسات ضد یهود به نمایش گذاشتند. ژاک شیراک و دومینیک دو ویلپن هر دو شخصاً با حضور در مراسم یادبود قربانی اعتراض خود را نسبت به این جنایت نشان دادند .
 
البته هیچکس منکر احساسات ضد یهودی مسلمانان اروپائی نیست؛ بخشی از این احساسات ناشی از عملکرد اسرائیل نسبت به فلسطینیان و بخشی صرفاً نژاد پرستانه است. اما این موضوعی کاملاً جداگانه است و اصلاً نمی توان اروپای امروز را به اروپای دهه سی تشبیه کرد. همچنین اصلاً نمی توان منکر ضد یهودیان بومی خود اروپا شد (همچنانکه در خود آمریکا نیز دیده می شود) اما تعداد این افراد بسیار اندک است و دیدگاه هایشان از سوی اکثریت جامعه اروپا رد می شود .
 
طرفداران اسرائیل، وقتی که از آنان خواسته می شود از ادعای صرف دست بردارند و آمار واقعی نشان دهند، ادعا می کنند که یک ضد یهودی گرائی نوین در جریان است؛ آنان انتقاد از اسرائیل را مترادف با ضد یهودیت می شمارند؛ به عبارتی دیگر، با انتقاد از سیاست اسرائیل شما یک ضد یهود تعریف خواهید شد .
 
منتقدان همچنین همواره به قضاوت غیر منصفانه از اسرائیل یا به زیر سئوال بردن وجود آن متهم می شوند. اما اینها اتهاماتی بی پایه و بی اساس هستند. منتقدان غربی به ندرت وجود اسرائیل را به زیر سئوال می برند: آنان عملکرد اسرائیل نسبت به فلسطینیان را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهند، همان کاری که خود اسرائیلیان نیز می کنند. همچنین، اسرائیل نا عادلانه مورد قضاوت قرار نمی گیرد بلکه این رفتار اسرائیل با فلسطینیان است که به بروز چنین انتقاداتی منجر می شود--رفتاری که مخالف آراء پذیرفته شده جهانی از جمله حقوق بشر، قوانین بین المللی، و حق انتخاب ملی است. انتقادی که صرفاً شامل حال اسرائیل نیست و کشورهای دیگر نیز با چنین انتقاداتی روبرو می شوند .
 
در پائیز سال ۲۰۰۱، و بخصوص در بهار سال ۲۰۰۲، دولت بوش تلاش کرد با توقف سیاست های گسترش طلبانه اسرائیل در مناطق اشغالی و طرفداری از تشکیل یک کشور فلسطینی احساسات ضد آمریکائی را در جهان عرب کاهش دهد و حمایت آنان را از گروه های تروریستی همچون القاعده تحلیل برد. بوش راهکارهای مناسبی برای اجرای این طرح داشت. او می توانست اسرائیل را به کاهش حمایت های اقتصادی و دیپلماتیک تهدید کند عملکردی که قطعاً مورد حمایت آمریکائیان قرار می گرفت. بر اساس یک نظر سنجی صورت گرفته در می سال ۲۰۰٣، بیش از شصت درصد آمریکائیان، در صورت مقاومت اسرائیل در برابر فشار آمریکا برای پایان بخشیدن به بحران، مایل به قطع کمک آمریکا به آن کشور بودند. این رقم در میان تلاشگران سیاسی هفتاد در صد بود. در واقع، هفتاد و سه درصد می گفتند آمریکا نباید جانب هیچکدام از طرفین را بگیرد .
 
با اینحال دولت بوش در تغییر سیاست اسرائیل شکست خورد و دست از تلاش کشید. به جای آن، دولت بوش توجیهات اسرائیل را پذیرفت و چنین شد که سخنان دولت بوش چیزی نبود جز تکرار سخنان و توجیهات دولت اسرائیل. در فوریه سال ۲۰۰٣، یکی از سر تیتر های روزنامه واشنگتن پست این بود: "بوش و شارون در مورد سیاست خاور میانه موضعی تقریباً یکسان دارند." دلیل اصلی این تغییر موضع نفوذ و فشار بنگاه تبلیغاتی اسرائیل بود .
 
داستان از اواخر سپتامبر ۲۰۰۱ شروع می شود: بوش از شارون در خواست کرد که در مناطق اشغالی از گسترش طلبی و برخورد های قهر آمیز و نظامی خودداری کند و به شیمون پرز، وزیر امور خارجه اسرائیل، اجازه دهد با یاسر عرفات (هر چند خود بوش از رهبری عرفات به شدت ناراضی بود) دیدار کند. بوش همچنین به صورت علنی حمایت خود را از تشکیل کشور فلسطینی ابراز کرد. شارون با شنیدن این زنگ خطر بوش را متهم کرد که "به هزینه اسرائیل خواهان جلب دوستی عربهاست؛" و به بوش هشدار داد که اسرائیل "چک اسلواکی نیست." بوش به شدت از تشبیه شدن به چمبرلین خشمگین شده بود و سخنگوی کاخ سفید اظهارات شارون را "غیر قابل قبول" خواند. شارون یک عذر خواهی ابتدائی به عمل آورد اما به سرعت با توسل به بنگاه تبلیغاتی تلاش کرد که به دولت بوش و جامعه آمریکا بقبولاند که اسرائیل و آمریکا با یک تهدید مشترک از سوی تروریست ها روبرو هستند. مقامات اسرائیلی و نمایندگان بنگاه تبلیغاتی اصرار می ورزیدند که هیچ تفاوت واقعی بین عرفات و اسامه بن لادن وجود ندارد. به گفته آنان، "آمریکا و اسرائیل باید رهبر برگزیده فلسطینیان را در انزوا نگاه دارند و از هر گونه تماس و گفتگو با وی بپرهیزند ."
 
بنگاه همزمان فعالیت خود را در کنگره شروع کرد. در شانزدهم نوامبر همان سال، هشتاد و نه سناتور با ارسال نامه ای به بوش ضمن ستایش از او برای خودداری از ملاقات با یاسر عرفات، از وی درخواست کردند مانع اقدامات تلافی جویانه اسرائیل نسبت به فلسطینیان نشود؛ این سناتورها همچنین خواهان آن شدند که دولت بوش به طور علنی حمایت خود از اسرائیل را اعلام کند. بنا به گزارش نیویورک تایمز این نامه حاصل ملاقاتی بود که دو هفته پیش از آن بین رهبران جامعه یهودیان آمریکائی و سناتورهای کلیدی کنگره صورت گرفته بود؛ نیویورک تایمز می افزاید که ایپک به خصوص در تهیه این نامه حضوری چشمگیر داشت .
 
تا اواخر نوامبر، روابط بین تل آویو و واشنگتن به نحو چشمگیری بهبود یافته بود. این بهبود روابط بخشی به خاطر تلاش بنگاه تبلیغاتی و بخشی به خاطر پیروزی اولیه و مقدماتی آمریکا در افغانستان بود که نیاز به حمایت عرب ها در مقابله با القاعده را تخفیف داد. شارون در اوایل دسامبر از کاخ سفید دیدار کرد و با بوش ملاقاتی دوستانه داشت .
 
در آوریل ۲۰۰۲، با اجرای عملیات سپر دفاعی از سوی ارتش اسرائیل و از سرگیری کنترل مجدد تقریباً همه مناطق عمده فلسطینی در کرانه باختری مشکل دوباره عود کرد. بوش با علم به اینکه اقدامات اسرائیل باعث مخدوش شدن چهره آمریکا در جهان اسلام و تضعیف جنگ با تروریسم خواهد شد از شارون خواست "با توقف پیشروی عقب نشینی را آغاز کند." بوش دو روز بعد با در خواست مجدد از اسرائیل برای "عقب نشینی بدون تاخیر" بار دیگر پیام قبلی خود را تاکید کرد. در هفتم آوریل، کاندولیزا رایس، که آن موقع مشاور امنیت ملی بوش بود، به خبرنگاران گفت، "بدون تاخیر به معنای بدون تاخیر است. یعنی اکنون." همان روز کولین پاول، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، برای متقاعد کردن همه طرف ها برای توقف جنگ و آغاز مذاکرات راهی خاور میانه شد .
 
اسرائیل و بنگاه تبلیغاتی وارد عمل شدند. مقامات طرفدار اسرائیل در دفتر معاون رئیس جمهوری و پنتاگون، خبرگان نو محافظه کار همچون رابرت کاگان و ویلیام کریستول آتش حملات خود را به سوی کولین پاول نشانه گرفتند. آنها حتی تا آنجا پیش رفتند که پاول را "عملاً بهً عدم تشخیص و شناسائی بین تروریست ها و کسانی که با تروریست ها مبارزه می کنند" متهم کردند. بوش، شخصاً تحت فشار رهبران یهودی و مسیحیان مومن دو آتشه قرار گرفته بود. تام دیلی و دیک آرمی بر ضرورت حمایت از اسرائیل تاکید آشکار می کردند و دیلی و رهبر اقلیت سنا، ترنت لات، با دیدار از کاخ سفید به بوش هشدار دادند از موضعش در قبال اسرائیل عقب نشینی کند .
 
اولین نشانه عقب نشینی بوش در یازدهم آوریل اتفاق افتاد—درست یک هفته پس از آنکه وی از شارون خواسته بود نیروهایش را از مناطق اشغالی بیرون بکشد—در یازدهم آوریل معاون مطبوعاتی کاخ سفید اظهار داشت که رئیس جمهوری معتقد است شارون "مرد صلح" است. همین سخن را بوش هنگام بازگشت پاول از ماموریت ناموفقش به صورت عمومی اظهار داشت و به خبرنگان گفت که شارون به طور رضایتمندانه ای به درخواست وی برای عقب نشینی کامل و فوری پاسخ داده است. شارون هرگز چنین کاری نکرده بود اما بوش بیش از آن مایل نبود مساله را بزرگتر کند .
 
در همین حال، کنگره نیز خواهان حمایت از شارون بود. در دوم می، کنگره اعتراض دولت بوش به اسرائیل را باطل و با تصویب دو قطعنامه بر حمایت خود از اسرائیل مهر تاکید گذاشت (نود و چهار رای موافق در برابر دو رای مخالف در سنا و سیصد و پنجاه و دو رای موافق در برابر بیست و یک رای در مجلس نمایندگان). در هر دو قطعنامه تاکید شده بود که ایالات متحده "در همبستگی و اتحاد کامل با اسرائیل است." و اینکه هر دو کشور، نقل از قطعنامه مجلس نمایندگان، "درگیر مبارزه ای مشترک علیه تروریسم هستند." در قطعنامه مجلس نمایندگان "یاسر عرفات، به عنوان هسته مرکزی تروریسم، به خاطر حمایت بی وقفه از تروریسم و تداوم آن محکوم شده بود." هر دو قطعنامه به کمک بنگاه تبلیغاتی اسرائیل تهیه شده بود. چند روز بعد، یک هیات حقیقت یابی کنگره متشکل از هر دو حزب اعلام کردند که شارون باید در برابر خواست آمریکا برای مذاکره با عرفات مقاومت کند. در نهم می، یکی از کمیته های فرعی تخصیص بودجه در مجلس نمایندگان برای اعطای دویست میلیون دلار بودجه اضافی به اسرائیل برای مبارزه با تروریسم تشکیل جلسه داد. پاول با این پیشنهاد مخالفت کرد. بنگاه تبلیغاتی اسرائیل از آن حمایت کرد. پاول بازی را باخت .
 
به طور خلاصه، شارون و بنگاه تبلیغاتی اسرائیل در مبارزه با رئیس جمهوری آمریکا پیروز شدند. همی شالیو، روزنامه نگار روزنامه اسرائیلی معاریف گزارش داد که دستیاران شارون "نمی توانستند رضایت و شادی خود را با دیدن شکست پاول پنهان کنند ."
 
شرائط از آن به بعد چندان تغییر نکرده است. دولت بوش دیگر هرگز هوس مذاکره با عرفات را نکرد. و پس از مرگ وی، با وجود استقبال از محمود عباس، رهبر جدید فلسطینیان، کار چندانی برای کمک به وی انجام نداده است. شارون طرح یکجانبه خود یعنی گسترش شهرک های جدید در مناطق فلسطینی را همچنان ادامه داد—این طرح با عقب نشینی از نوار غزه و ساخت شهرک های جدید در کرانه باختری همراه است. وی همچنین با خودداری از مذاکره با عباس و غیر عملی کردن تلاش های وی برای ارائه خدمات رفاهی به مردم فلسطین عملاً راه را برای پیروزی حماس در انتخابات هموار کرد. با وجود حماس در قدرت، اسرائیل باز بهانه خوبی برای عدم مذاکره دارد. دولت آمریکا از عملکرد شارون و جانشینانش از جمله احود اولمرت حمایت می کند. بوش حتی بر الحاق یک جانبه سرزمین های اشغالی به اسرائیل مهر تائید زده است. کاری که از زمان لیندون جانسون سابقه نداشت .
 
مقامات آمریکائی، گرچه،در مواردی از عملکرد اسرائیل انتقاد بسیار ملایمی به عمل آورده اند اما هیچ کاری هم برای تشکیل یک کشور مستقل فلسطینی انجام نداده اند. در اکتبر سال ۲۰۰۴ برنت اسکو کرافت، مشاور سابق امنیت ملی آمریکا گفت، "شارون بوش را دور انگشت کوچکش می چرخاند." اگر بوش در فکر دور کردن آمریکا ازاسرائیل باشد یا حتی از عملکرد اسرائیل در مناطق اشغالی انتقاد بکند، باید مطمئن باشد که با خشم بنگاه تبلیغاتی اسرائیل و حامیان آنان در کنگره روبرو خواهد شد. نامزدهای ریاست جمهوری دمکرات می دانند که چنین واکنش هائی واقعیات زندگی هستند واقعیاتی که باعث شد جان کری در انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۴ آن حمایت بی شائبه را از اسرائیل به نمایش بگذارد؛ همان حمایتی که امروزه هیلاری کلینتون نیز نشان می دهد .
 
تا آنجا که به بنگاه تبلیغاتی اسرائیل مربوط می شود ادامه حمایت آمریکا از سیاست های ضد فلسطینی اسرائیل حیاتی است. اما قضیه به همین جا ختم نمی شود: بنگاه از آمریکا می خواهد به اسرائیل کمک کند قدرت برتر منطقه باشد. دولت اسرائیل و گروه های طرفدار اسرائیل در داخل دولت آمریکا با همدستی یکدیگر تلاش می کنند سیاست آمریکا را در ارتباط با عراق، سوریه، ایران و نظم مجدد خاور میانه شکل ببخشند .
 
فشار اسرائیل و بنگاه های تبلیغاتی اسرائیل عامل عمده حمله به عراق در مارس سال ۲۰۰٣ بود. برخی آمریکائیان معتقدند که جنگ عراق به خاطر نفت صورت گرفت، اما شواهد چندان قوی برای اثبات این ادعا وجود ندارد. برعکس، یکی از دلائل اصلی برای جنگ تامین امنیت بیشتر برای اسرائیل بود. بنا به گفته یکی از اعضای سابق مشاوران اطلاعات خارجی دستگاه بوش، فیلیپ زلیکو،که اکنون مدیر اجرائی کمیسیون یازدهم سپتامبر۲۰۰۱ و یکی از مشاوران کاندولیزا رایس به شمار می رود، "خطر واقعی" از سوی عراق متوجه ایالات متحده نبود. "خطر ناگفته" علیه اسرائیل بود. زلیکو ادامه می دهد، "دولت آمریکا روی این موضوع چندان تاکید نمی کند چون می داند مردم از آن استقبال نخواهند کرد ."
 
در شانزدهم اوت ۲۰۰۲، یازده روز قبل از آغاز مبارزه دیک چنی برای شروع جنگ که با سخنرانی شدید اللحن وی در میان سربازان جبهه جنگ های خارجی آمریکا صورت گرفت، واشنگتن پست گزارش داد که "اسرائیل مقامات آمریکائی را برای حمله به عراق صدام حسین تحت فشار قرار داده است." تا آن لحظه، بنا به گفته آریل شارون، همکاری استراتژیکی بین اسرائیل و آمریکا به "سطح بی سابقه ای" رسیده بود و مقامات اطلاعاتی اسرائیل گزارش های هشداردهنده متعددی در مورد سلاح های کشتار جمعی عراق ارائه داده بودند .
 
رهبران اسرائیل از تلاش بوش برای کسب جواز از شورای امنیت برای آغاز جنگ و حتی اجازه صدام حسین به بازرسان برای بازرسی مجدد از تاسیسات عراق عمیقاً نگران و ناراحت شدند. شیمون پرز در سپتامبر ۲۰۰۲ گفت، "مبارزه علیه صدام یک ضرورت است." پرز ادامه داد، "بازرسی و بازرسان برای آدم های خوب و شایسته مناسب است اما آدم های دروغگو به راحتی می توانند از سد بازرسی و بازرسان بگذرند ."
 
همزمان، احود باراک در بخش دیدگاه خوانندگان نیویورک تایمز چنین نوشت، "اکنون بزرگترین خطر در بی تحرکی و بی اقدامی نهفته است." سلف او، بنیامین نتانیاهو در پست نخست وزیری مقاله مشابهی در وال استریت ژورنال با عنوان "بر انداختن صدام" به رشته تحریر در آورد. نتانیاهو نوشت، "امروز نمی توان به چیزی کمتر از بر انداختن رژیم صدام رضایت داد. من از جانب اکثریت قریب به اتفاق اسرائیلیان از یک حمله بازدارنده علیه رژیم صدام حمایت می کنم." یا همانگونه که روزنامه اسرائیلی هاآرتض در فوریه ۲۰۰٣ نوشت، "رهبری نظامی و سیاسی اسرائیل در تب به راه انداختن جنگ در عراق می سوزند ."
 
اما، آن طور که نتانیاهو عنوان کرد این تنها رهبران اسرائیل نبودند که خواهان جنگ در عراق بودند. غیر از کویت که در سال ۱۹۹۰ از سوی صدام مورد حمله قرار گرفت، هم سیاستمداران و هم مردم اسرائیل به نفع جنگ رای دادند. همان طور که روزنامه نگار اسرائیلی گیدون لوی در آن زمان نوشت، "اسرائیل تنها کشور در غرب است که رهبرانش بی ملاحظه حامی جنگ هستند و هیچ صدای دیگری غیر از آن به گوش نمی رسد." در واقع اسرائیلیان آنچنان شاخ و شانه می کشیدند که متحدانشان در آمریکا از آنان خواستند آتش سخنانشان را ملایم تر کنند در غیر این صورت ، به نظر می رسید که جنگ به نیابت از اسرائیل صورت گرفته است .
 
در داخل آمریکا، نیروی اصلی برای به راه انداختن جنگ گروه کوچکی از نو محافظه کاران بودند که بسیاری از آنان نیز در ارتباط تنگاتنگی با لیکود بودند. رهبران سازمان های عمده داخل بنگاه تبلیغاتی اسرائیل در حمایت از جنگ بسیج شدند. فوروارد نوشت، "همچنانکه پرزیدنت بوش نظر خود را برای جنگ به مردم آمریکا قالب می کرد... سازمان های عمده یهودی آمریکا نیز یکپارچه برای حمایت از وی دست به کار شدند." در بیانیه هائی که پشت سر هم صادر می شد، رهبران یهودی سازمان های تبلیغاتی اسرائیل بر لزوم خلاص شدن جهان از شر صدام حسین و سلاح های کشتار جمعی وی تاکید می کردند .
 
گرچه نو محافظه کاران و رهبران سازمان های بنگاه تبلیغاتی اسرائیل خواهان حمله به عراق بودند اما اکثریت جامعه یهودیان آمریکائی چنین نظری نداشتند. درست پس از آغاز جنگ، ساموئل فریدمان گزارش داد که "نظر سنجی مرکز تحقیقاتی پو نشان می دهد که یهودیان کمتر از بقیه مردم از جنگ حمایت می کنند، این نسبت ۵۲ درصد به ۶۲ در صد بود." با این حساب نمی توان تقصیر جنگ عراق را به گردن "نفوذ یهودیان" بیاندازیم. بلکه عمده گناه متوجه نفوذ بنگاه تبلیغاتی اسرائیل، بخصوص نو محافظه کاران داخل بنگاه است .
 
نو محافظه کاران حتی پیش از ریاست جمهوری بوش مصمم به بر انداختن صدام حسین بودند. آنها در سال ۱۹۹٨ با ارسال دو نامه به کلینتون مبنی بر برکنار کردن صدام آتش جنگ را روشن کردند. امضا کنندگان، که بسیاری از آنان روابط بسیار تنگاتنگی با گروه های طرفدار اسرائیل از جمله جینسا JINSA و وینیپ WINEP داشتند، مانند الیوت آبرامز، جان بولتون، داگلاس فیث، ویلیام کریستول، برنارد لوئیس، دونالد رامسفلد، ریچارد پرل، و پاول ولفوویتز مشکل چندانی در وادار کردن دولت کلینتون برای اتخاذ سیاستی در بر انداختن صدام حسین نداشتند. مشکل عمده این بود که در آن زمان نمی توانستند با برپائی جنگ به این هدف نائل شوند. آنان در آغاز دوره ریاست جمهوری بوش هم قادر نبودند چنین اشتیاقی را در بین دولتمردان ایجاد کنند. بنابراین، برای نیل به این هدف محتاج کمک بودند. کمک با واقعه یازدهم سپتامبر رسید. وقایع آن روز به بوش و چنی کمک کرد مسیر خود را عوض کنند و طرفدار پر و پا قرص جنگ بازدارنده شوند .
 
در یک نشست مهم با حضور بوش در کمپ دیوید در پانزدهم سپتامبر همان سال، ولفوویتز تمایل خود به حمله به عراق را حتی پیش از حمله به افغانستان اعلام کرد، گرچه هیچ شاهدی مبنی بر دخالت صدام در حملات یازدهم سپتامبر وجود نداشت و بن لادن نیز به ظاهر در افغانستان بود. بوش نظر ولفوویتز را رد کرد و ترجیح داد ابتدا به سراغ افغانستان برود. اما جنگ عراق یکی از احتمالات جدی به شمار می رفت. و بالاخره در بیست و یکم نوامبر ۲۰۰۱، بوش طراحان نظامی را مکلف کرد نقشه جامعی برای حمله به عراق تهیه کنند .
 
سایر نو محافظه کاران در راهروهای قدرت مشغول فعالیت بودند. ما از همه داستان بی خبریم اما بنا بر گزارش ها، نظریه پردازانی همچون برنارد لوئیس از پرینستون و فواد اعجمی از هاپکینز نقش مهمی در قانع کردن چنی برای انتخاب جنگ به عنوان بهترین راه حل بازی کردند. البته نو محافظه کاران دم و دستگاه خود چنی نیز مانند اریک ادلمن، جان هاناح، و اسکوتر لیبی، رئیس دفتر چنی و یکی از با نفوذترین افراد در دولت بوش، از نقش خود غافل نبودند. تا اوایل سال ۲۰۰۲، چنی بوش را قانع کرده بود و با وجود بوش و چنی جنگ غیر قابل اجتناب بود .
 
در خارج از دستگاه دولت، خبرگان نو محافظه کار فرصت را از دست ندادند و زمینه را برای لزوم جنگ در جهت مبارزه با تروریسم آماده کردند. تلاش های آنان روی دو بخش متمرکز بود: حفظ فشار روی دولت بوش، و چیره شدن بر مخالفان جنگ در داخل و خارج از دستگاه دولت. در بیستم سپتامبر، گروهی از نو محافظه کاران قدرتمند و متحدان آنان نامه سرگشاده دیگری نوشتند، "حتی اگر شواهدی دال بر دخالت عراق در واقعه یازدهم سپتامبر وجود نداشته باشد هر استراتژی برای ریشه کن کردن تروریسم و حامیان آن باید شامل بر کناری صدام حسین از قدرت در عراق نیز باشد." نامه همچنان به بوش یاد آوری می کند که اسرائیل همچون همیشه متحد وفادار آمریکا در مبارزه با تروریسم بین المللی است. رابرت کاگان و ویلیام کریستول در اولین شماره ماه اکتبر ویکلی استاندارد به محض شکست طالبان در افغانستان خواهان تغییر رژیم در عراق شدند. همان روز، چارلز کرات هامر در واشنگتن پست نوشت که پس از افغانستان نوبت سوریه، ایران و عراق است: "جنگ با تروریسم در عراق وقتی به نتیجه می رسد که ما تکلیفمان را با خطرناک ترین رژیم تروریست در جهان روشن کنیم ."
 
این، آغاز یک مبارزه پایان ناپذیر برای جلب آراء عمومی جهت کسب حمایت برای حمله به عراق بود که بخش مهمی از آن با قلب اطلاعات برای نشان دادن خطر فوری صدام حسین برای امنیت جهانی همراه بود. به عنوان مثال، اسکوتر لیبی تحلیلگران سیا را وادار کرد که بهانه ای برای حمایت از جنگ پیدا کنند. وی همچنین در تهیه سخنرانی بی پایه و اساس کولین پاول خطاب به سازمان ملل دست داشت. در داخل پنتاگون، "گروه ارزیابی سیاست ضد تروریسم" موظف بود رابطه ای بین القاعده و عراق پیدا کند که جامعه اطلاعاتی ظاهراً از آن غافل شده بود. دو شخصیت برجسته و کلیدی آن، دیوید ورمسر، یک نو محافظه کار افراطی، و مایل مالوف، یک آمریکائی-لبنانی با ارتباط تنگاتنگ با پرل، بودند. گروه دیگر در پنتاگون، به اصطلاح دفتر طرح های ویژه وظیفه داشت شواهدی را کشف کند که بر اساس آنها بتوان جنگ را قالب کرد. سرپرست این برنامه آبرام شولسکی، یک نو محافظه کار با روابط طولانی با ولفوویتز، بود. اعضای گروه از فکر انبارهای طرفدار اسرائیل جلب شده بودند. هر دو این گروه ها پس از واقعه یازدهم سپتامبر تاسیس شدند و مستقیماً به داگلاس فیث گزارش می دادند .
 
مانند همه نو محافظه کاران، داگلاس فیث عمیقاً به اسرائیل وفادار است و با لیکود هم روابط طولانی دارد. فیث در دهه نود مقالاتی در حمایت از شهرک های یهودی و حمایت از اسرائیل برای نگاه داشتن و حفظ مناطق اشغالی به رشته تحریر در آورد. مهمتر از همه، او همراه با ورمسر و پرل، مقاله مشهور "پاکسازی تر و تمیز Clean Break" را در ژوئن ۱۹۹۶ خطاب به نتانیاهو که به تازگی نخست وزیر شده بود، نوشت. از مسائل عنوان شده در این مقاله، پیشنهاد فیث به نتانیاهو بود که "توجهش را روی برکناری صدام حسین از قدرت در عراق متمرکز کند—یک هدف استراتژیک مهم اسرائیل در جهت حقانیت خود." فیث همچنین از نتانیاهو در خواست کرد اقدامات خود را برای شکل دهی مجدد خاور میانه آغاز کند. نتانیاهو به نصایح آنان وقعی نگذاشت اما فیث، ورمسر، و پرل دولت بوش را برای دنبال کردن آن اهداف تحت فشار گذاشتند. ستون نگار هاآرتض آکیوا الدار هشدار داد که فیث و پرل "روی خط باریکی بین وفاداریشان به دولت های آمریکا... و منافع اسرائیل راه می روند ."
 
ولفوویتز به همان اندازه به اسرائیل وفادار است. فوروارد یکبار در توصیف او نوشت،"جنگ طلب ترین صدای حامی اسرائیل در دستگاه دولت." در سال ۲۰۰۲، این رسانه همچنین از وی به عنوان اولین نفر در میان پنجاه نفر برتر که عامدانه حامی تلاش های یهودی هستند، یاد می کند. در همان اوان، جینسا JINSA مدال خدمات برجسته هنری ام جکسون را به خاطر تلاش برای ارتقاء پیوند مستحکم بین اسرائیل و آمریکا به ولفوویتز اهدا می کند؛ و اورشلیم پست با توصیف وی به عنوان "حامی صادق اسرائیل" او را "مرد سال" ۲۰۰٣ معرفی می کند .
 
و بالاخره، باید از حمایت نو محافظه کار طرفدار جنگ یعنی احمد چلبی نام برد-- این تبعیدی عراقی بی صفت که سرپرست کنگره ملی عراق بود. آنها از چلبی حمایت کردند چون چلبی با گروه های یهودی-آمریکائی روابط تنگاتنگی برقرار کرده بود و به آنها قول داده بود به محض رسیدن به قدرت روابط نزدیکی با اسرائیل برقرار کند. این دقیقاً همان حرفی بود که حامیان اسرائیل طرفدار تغییر رژیم عراق خواهان شنیدن آن بودند. ماتیو بگر جوهر این معامله را در جوئیش ژورنال چنین بازگو می کند، "آی ان سی روابط حسنه را به عنوان راهی برای افزایش نفوذ یهودیان در واشنگتن و اورشلیم و کسب حمایت از خواسته اش موثر می دید. گروه های یهودی، به نوبه خود، جنگ را فرصتی را برای هموار کردن روابط بهتر بین عراق و اسرائیل قلمداد می کردند ."
 
با در نظر گرفتن وفاداری نو محافظه کاران به اسرائیل، اشتیاقشان برای به راه انداختن جنگ عراق، و نفوذشان در دولت بوش، عجیب نیست که بسیاری از آمریکائیان معتقد بودند که جنگ برای تامین منافع اسرائیل طراحی شده است. مارس سال ۲۰۰۶، بری جکوبز از کمیته یهودیان آمریکا، تصدیق کرد که این ایده که اسرائیل و نو محافظه کاران با تبانی یکدیگر آمریکا را به جنگ با عراق کشانده اند، در میان اعضاء و مجامع اطلاعاتی باوری فراگیر و گسترده است. اما کمتر کسی این واقعیت را با افکار عمومی در میان می گذارد. و اگر عده اندکی هم چنین جسارتی به خرج دادند از جمله سناتور ارنست هالینگز و نماینده مجلس جیمز موران، متهم به آشوب افکار عمومی می شوند. مایکل کینزلی در اواخر سال ۲۰۰۲ نوشت، "عدم بحث عمومی در باره نقش اسرائیل مانند همان ضرب المثل فیل در اتاق است که همگان می بینند اما صحبتی از حضور او نمی کنند." کینزلی ادامه داد، "عدم تمایل به صحبت در باره نقش اسرائیل ترس عمومی از برچسب ضد یهود بودن است." تردیدی نیست که اسرائیل و بنگاه تبلیغاتی آن باعث آغاز جنگ عراق بودند. این تصمیمی است که ایالات متحده بدون تلاش آنان ممکن نبود اتخاذ کند. و جنگ به نوبه خود گام اول است. تیتر وال استریت ژورنال اندکی پس از شروع جنگ ماجرا را این چنین بیان می کند، "رویای پرزیدنت، نه تنها تغییر رژیم، بلکه تغییر کل منطقه: یک منطقه دمکراتیک طرفدار آمریکا، هدفی که ریشه در اسرائیل و نو محافظه کاران دارد ."
 
نیروهای طرفدار اسرائیل مدتهاست که خواهان درگیری مستقیم ارتش آمریکا در منطقه خاور میانه هستند. اما در دوران "جنگ سرد" موفقیت چندانی نداشتند چون آمریکا به عنوان "موازنه قوا" در منطقه رفتار می کرد. اکثر نیروهای اعزامی آمریکا به خاور میانه همچون نیروهای واکنش سریع در حاشیه برای توازن قوا و دور از منطقه خطر عمل می کردند. سیاست بر آن بود که کشورهای منطقه همدیگر را مهار کنند. برای همین بود که دولت ریگان از صدام حسین در جنگ عراق علیه ایران انقلابی حمایت کرد. هدف حفظ تعادل منطقه به نفع آمریکا بود .
 
این سیاست بعد از جنگ اول خلیج عوض شد؛ دولت کلینتون به استراتژی "سرکوب/مهار دوگانه" رو آورد. به جای استفاده از یک کشور برای مهار کشور دیگر، این ماموریت را خود آمریکا به عهده گرفت و با اعزام تعداد قابل توجهی از نیروهای آمریکائی به منطقه ماموریت مهار عراق و ایران را به عهده گرفت. بنیانگذار "مهار دوگانه" کسی نبود جز مارتین ایندایک که این استراتژی را در سال ۱۹۹٣ در WINEP پی ریزی کرد و سپس آن را به عنوان مدیر امور خاور نزدیک و آسیای جنوبی در شورای امنیت ملی آمریکا به اجرا در آورد .
 
تا نیمه دهه نود این سیاست چندان خوشآیند محسوب نمی شد چون آمریکا را به دشمن مهلک هر دو کشور(ایران و عراق) که از یکدیگر متنفر بودند، تبدیل کرده بود. اما این استراتژی ای بود که بنگاه تبلیغاتی اسرائیل شدیداً طرفدار آن بود و در کنگره فعالانه به نفع آن تبلیغ می کرد. با فشار ایپک و سایر نیروهای طرفدار اسرائیل، کلینتون این سیاست را با اعمال تحریم اقتصادی علیه ایران در بهار سال ۱۹۹۵ تشدید کرد. اما ایپک و سایرین خواهان اقدامات شدیدتری بودند. نتیجه، قانون تحریم ایران و لیبی معروف به ایلسا در سال ۱۹۹۶ بود. بنابر این قانون، آمریکا شرکت های کشورهای خارجی را که بیشتر از چهل میلیون دلار در توسعه منابع نفتی ایران یا لیبی سرمایه گذاری می کردند تحریم می کرد. همچنانکه زیو شیف Ze’ev Schiff خبرنگار مسائل نظامی هاآرتض در آن زمان نوشت، "اسرائیل جزء بسیار کوچکی در این طرح بزرگ است اما نمی توان نتیجه گرفت که به خاطر کوچکی اش نمی تواند بر کل تاثیر نمی گذارد ."
 
تا اواخر دهه ۹۰، نو محافظه کاران متقاعد شده بودند که مهار دو گانه کافی نیست و تغییر رژیم عراق لازم است. آنها معتقد بودند که با بر انداختن صدام و برقرای یک دمکراسی تر و تازه در عراق آمریکا به هدف روند طولانی مدت تغییر نقشه خاور میانه دست می یابد. این خط فکری در نامه ای که نو محافظه کاران به نتانیاهو نوشتند نیز مشهود است. در سال ۲۰۰۲ که حمله به عراق در صدر اخبار قرار داشت، تحولات منطقه ای بحث مورد علاقه محافل نو محافظه کاران شده بود .
 
چارلز کراتهامر طرح خاور میانه بزرگ را زائیده اوهام و تصورات ناتان شارانسکی می دانست. اما اسرائیل معتقد بود که بر انداختن صدام تعادل منطقه را به نفع اسرائیل تغییر می دهد. آلوف بن در هاآرتض در هفدهم فوریه ۲۰۰٣ نوشت،
 
" افسران عالیرتبه وزارت دفاع اسرائیل و آنانی که به آریل شارون، نخست وزیر، نزدیک هستند مانند مشاور امنیت ملی اسرائیل آفرایم هالوی یک تصویر زیبا از آینده ای عالی برای اسرائیل تصویر می کنند که بعد از جنگ عراق برای اسرائیل پیش خواهد آمد. آنها از این قضیه مثل بازی دامینو یاد می کنند، با سقوط صدام حسین سایر دشمنان اسرائیل نیز از بین می روند ... با سقوط دشمنان همه سلاح های کشتار جمعی و وحشت هم از بین می رود ."
 
با سقوط بغداد در نیمه آوریل ۲۰۰٣، شارون و نظامیانش واشنگتن را برای حمله به دمشق تحت فشار گذاشتند. در شانزدهم آوریل، شارون در مصاحبه با یدیعوت آرونوت از آمریکا خواست "فشار سنگین" را علیه سوریه آغاز کند. در همین ایام، شائول موفاز، وزیر دفاع اسرائیل، در مصاحبه با معاریف گفت، "ما فهرست طولانی ای داریم که خواهان اجرای آن از طرف سوریه هستیم اما فکر می کنیم که ارائه این فهرست باید توسط آمریکا صورت بگیرد." آفرایم هالوی به اعضای WINEP گفت که اکنون زمان سخت گیری آمریکا نسبت به سوریه فرا رسیده است و واشنگتن پست گزارش داد که اسرائیل در حال "سوخت گیری برای آغاز مبارزه"   علیه سوریه است. بنابر گزارش واشنگتن پست تل آویو این کار را با دادن اطلاعات در باره بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه، به سیا انجام می داد .
 
اعضای برجسته بنگاه هم به این نظریه دامن می زدند. ولفوویتز اعلام کرد که "باید رژیم سوریه را عوض کرد." و ریچارد پرل به یک خبرنگار گفت "یک پیام کوتاه (دو کلمه ای) را باید به سایر رژیم های دشمن آمریکا در منطقه ارسال کرد: "بعدی تو هستی." در اوایل آوریل، WINEP گزارشی را از سوی دو حزب دمکرات و جمهوری خواه منتشر کرد مبنی بر اینکه "سوریه نباید این پیام را پشت گوش بیاندازد که کشورهائی که رفتار سرکشانه، غیر مسئولانه و بی ملاحظه صدام حسین را دنبال می کنند، سرنوشتی همچون صدام حسین در انتظارشان است."در پانزدهم آوریل، یوسی کلاین هالوی مقاله ای در لس آنجلس تایمز با عنوان "نوبت بعدی سوریه است که باید منتظر تنبیه باشد" نوشت فردای آن روز، زو شافتز Zev Chafets در نیویورک دیلی نیوز نوشت، "سوریه طرفدار تروریسم هم محتاج تغییر است." لارنس کاپلان هم در نیو ریپابلیک در بیست و یکم آوریل نوشت که اسد تهدیدی جدی برای آمریکاست .
 
در کاپیتال هیل، الیوت انگل، عضو کنگره، لایحه اعاده حاکمیت کامل لبنان و جوابگوئی سوریه را مجدداً مطرح کرد. در این لایحه، سوریه در صورتی که نیروهایش را از لبنان بیرون نمی کشید، تهیه و تولید سلاح های کشتار جمعی را متوقف و از حمایت از تروریسم دست بر نمی داشت به تحریم تهدید شده بود؛ این لایحه همچنین از سوریه و لبنان می خواست قدم های جدی تری برای صلح با اسرائیل بر دارند. این لایحه قویاً از سوی بنگاه تبلیغاتی اسرائیل و خصوصاً ایپک طراحی و ،بنا بر خبرگزاری جویش تلگراف، "توسط برخی از بهترین دوستان اسرائیل در کنگره" تنظیم شده بود. دولت بوش علاقه چندانی به آن نشان نمی داد اما لایحه با اکثریت قریب باتفاق (٣۹٨ به ۴ در مجلس نمایندگان و ٨۹ به ۴ در سنا) به تصویب رسید و بوش در دوازدهم دسامبر ۲۰۰٣ با امضای آن، به آن رسمیت بخشید .
 
دولت همچنان در مورد عاقلانه بودن حمله به سوریه در تردید بود. گرچه نو محافظه کاران خواهان جنگ با سوریه بودند اما سیا و وزارت امور خارجه آمریکا با این ایده مخالف بودند. و حتی بوش با وجود قانون تحریم سوریه اظهار داشت که در اجرای آن تعلل نشان خواهد داد. تردید وی قابل درک بود. اولاً، وزارت اطلاعات سوریه نه تنها از یازدهم سپتامبر اطلاعات قابل توجهی در مورد القاعده در اختیار آمریکا می گذاشت، بلکه واشنگتن را از وجود یک حمله تروریستی طراحی شده در خلیج آگاه کرده بود و محمد زمار، یکی از نفر گیران القاعده را که برخی از هواپیما ربایان یازدهم سپتامبر را جلب به کار کرده بود در اختیار بازجویان آمریکا قرار داد. هدف قرار دادن رژیم اسد می توانست همه این ارتباطات ارزشمند را از بین ببرد و طرح بزرگتر جنگ با تروریسم را در حاشیه نگه دارد .
 
  دوم اینکه، سوریه پیش از جنگ عراق روابط بدی با واشنگتن نداشت (سوریه حتی در سازمان ملل به قطعنامه ۱۴۴۱ رای مثبت داده بود).و تهدیدی برای آمریکا به شمار نمی رفت. رفتار نامناسب با سوریه آمریکا را همچون گردن کلفت قلدری در منطقه معرفی می کرد که اشتهای سیری ناپذیری برای آزار دادن کشورهای عرب داشت. سوم اینکه، گذاشتن سوریه در فهرست حمله می توانست به آن کشور انگیزه ای قوی برای ایجاد خطر در عراق بدهد. حتی در صورت تمایل برای فشار به سوریه، عاقلانه این بود که اول کار عراق را یکسره کنند. با اینحال، کنگره در اعمال فشار به سوریه اصرار داشت. پافشاری کنگره بیشتر از فشار مقامات اسرائیلی و گروه هائی نظیر ایپک سرچشمه می گرفت. اگر بنگاه تبلیغاتی اسرائیل نبود هرگز قانون جوابگوئی سوریه تصویب نمی شد و سیاست آمریکا در قبال دمشق بیشتر در خط منافع ملی ایالات متحده اتخاذ می شد .
 
  با توجه به غلو اسرائیلی ها در توصیف خطر، ایران خطرناکترین دشمن اسرائیل شمرده می شود چون به نظر می رسد درصدد تهیه و تولید بمب اتمی است. در واقع همه اسرائیلی ها معتقدند که یک کشور مسلمان با بمب اتمی در منطقه خاور میانه تهدیدی علیه وجود اسرائیل است. بنیامین بن الیازر، وزیر دفاع اسرائیل، یک ماه قبل از آغاز جنگ عراق در گفتگوئی گفت، "عراق یک مشکل است اما، اگر از من بپرسید، ایران امروز خطرناک تر از عراق است." شارون در مصاحبه ای با تایمز در نوامبر ۲۰۰۲ آمریکا را برای حمله به ایران تحت فشار قرار داد. شارون با توصیف ایران به عنوان "مرکز ترور جهانی،" که در صدد دستیابی به سلاح اتمی است، اعلام کرد که دولت بوش باید "فردای روزی" که عراق را به تصرف در آورد مشت خود را به سوی ایران حواله کند. در اواخر آوریل ۲۰۰٣، هاآرتض گزارش داد که سفیر اسرائیل در واشنگتن خواهان تغییر رژیم ایران است. او گفت "برانداختن صدام" کافی نیست. به گفته وی، "آمریکا باید همچنان پیش برود. ما هنوز در معرض خطری که از جانب سوریه و ایران متوجه ماست، هستیم ."
 
نو محافظه کاران هم فرصت را برای توجیه بر انداختن رژیم ایران از دست ندادند. در ششم می، امریکن اینتر پرایز انستیتیو همراه با موسسه دفاع از دمکراسی ها و موسسه هادسون، که هردو از طرفداران سر سخت اسرائیل هستند، کنفرانس یک روزه ای را در مورد ایران برگزار کرد. سخنرانان همگی از طرفداران سفت و سخت اسرائیل بودند و بیشترشان از آمریکا در خواست کردند رژیم ایران را با یک رژیم دمکرات جابجا کند. مثل اغلب موارد، یک سری مقاله هم برای توجیه جنگ با ایران به رشته تحریر در آمد. ویلیام کریستول در دوازدهم می در ویکلی استاندارد نوشت. "آزاد سازی عراق اولین جنگ برای آینده خاور میانه است... اما نبرد بزرگ بعدی، که ضرورتاً لازم نیست نظامی باشد، در ایران است ."
 
دولت بوش تحت فشار بنگاه تبلیغاتی اسرائیل شبانه روز در تلاش است تا برنامه دستیابی ایران به سلاح هسته ای را تعطیل کند. اما در این زمینه موفقیت چندانی کسب نکرده است. ایران ظاهراً مصمم به تولید سلاح اتمی است. در نتیجه، بنگاه فشار خود را تشدید کرده است. نظرات و مقالات منتشره، خطر یک ایران اتمی را مرتب گوشزد می کنند و نسبت به هر گونه مصالحه و دلجوئی از رژیم ترور پرور هشدار می دهند و به لزوم اقدامات بازدارنده در صورت شکست دیپلماسی اشاره می کنند. تبلیغات چیان اسرائیل در صدد وادار کردن کنگره برای تصویب قانون حمایت از آزادی ایران هستند که می تواند تحریم های فعلی را گسترش ببخشد. مقامات اسرائیل همچنین هشدارمی دهند در صورتی که ایران بخواهد در مسیر اتمی شدن گام بردارد خود شخصاً دست به عملیات بازدارنده خواهند زد، این تهدیدات به طور عمده برای جلب توجه واشنگتن به موضوع مطرح می شود .
 
برخی ممکن است استدلال کنند که اسرائیل و تبلیغات چیانش چندان نفوذی در اتخاذ سیاست های مربوط به ایران ندارند، برای اینکه ایالات متحده خود دلایل دیگری برای جلوگیری از اتمی شدن ایران دارد. گرچه این موضوع تا حدی حقیقت دارد اما جاه طلبی های اتمی ایران به هیچ وجه تهدید مستقیم برای آمریکا نیست. اگر آمریکا توانست با یک شوروی اتمی، چین اتمی، و حتی کره شمالی اتمی بسازد با ایران هم می تواند. و به همین دلیل است که تبلیغات چیان اسرائیل برای جلوگیری از سازش آمریکا با ایران فشار خود را روی سیاستمداران آمریکائی تشدید کرده اند. اگر بنگاه وجود نداشت آمریکا و ایران باز هم دست اتحاد به یکدیگر نمی   دادند اما به هر حال سیاست آمریکا در قبال ایران معتدل تر می شد و جنگ بازدارنده یک انتخاب جدی به شمار نمی رفت .
 
جای تعجب است که اسرائیل و طرفداران آمریکائی آن از آمریکا می خواهند با هر تهدیدی که متوجه امنیت اسرائیل است، مقابله کند. بنابر بر دیدگاه آنها، اگر تلاش های آنها برای شکل بخشیدن به سیاست خارجی آمریکا به موفقیت منجر شود، دشمنان اسرائیل ضعیف خواهند شد و یا از صحنه بیرون می روند و دست اسرائیل در قبال فلسطین باز می شود، در حالیکه، آمریکا اکثر جنگ ها، جانبازی ها، دوباره سازی و پرداخت ها را به گردن گرفته است. اما اگر هم آمریکا در تغییر خاور میانه شکست بخورد و خود را در محاصره جهان عرب و مسلمان که روز به روز رادیکال تر می شوتد، ببیند باز هم اسرائیل از سوی بزرگترین قدرت جهانی حمایت شده است. از نظر بنگاه این نتیجه مطلوب نیست اما بهتر از دوری واشنگتن یا فشار واشنگتن برای وادار کردن اسرائیل به صلح با فلسطینیان است .
 
آیا می توان به قدرت بنگاه تبلیغاتی اسرائیل لگام زد؟ ممکن است با توجه به شواهد موجود انجام چنین کاری را ممکن دانست: شواهدی همچون ناکامی در طرح عراق، نیاز آشکار برای دوباره سازی تصویر آمریکا در دنیای عرب و اسلام، و افشاسازی های اخیر در مورد مقامات ایپک در انتقال اسرار آمریکا به اسرائیل. همچنین می توان امیدوار بود که مرگ عرفات، و انتقال قدرت به یک شخصیت متعادل تر یعنی محمود عباس واشنگتن را بدون طرف گیری به سمت موافقتنامه صلح سوق دهد. به طور خلاصه، زمینه های مناسبی وجود دارد که رهبران را از نفوذ تبلیغات چیان اسرائیل دور نگاه دارد تا سیاستی را اتخاذ کنند که همآهنگی بیشتری با منافع آمریکا داشته باشد. به ویژه آن که، استفاده از قدرت آمریکا برای برقرای صلح عادلانه بین اسرائیل و فلسطین می تواند به گسترش امر دمکراسی در منطقه یاری رساند .
 
اما عملاً چنین نیست، به هرحال نه در آینده ای نزدیک. ایپک و یارانش (از جمله صهیونیست های یهودی) هیچ حریف جدی در دنیای تبلیغات ندارند. آنها می دانند که امروز پیش بردن طرح اسرائیل مشکل تر شده است و بنابراین فعالیت خود را با افزایش کارمندانشان گسترش بخشیده اند. به علاوه، سیاستمداران آمریکائی تا حدی زیادی به کمک کنندگان بودجه مبارزات انتخاباتی و سایر اشکال فشار سیاسی که می تواند از ناحیه ایپک گریبان آنها را بگیرد آشنا و وابسته هستند و اکثر رسانه های فراگیر نسبت به اسرائیل صرفنظر از هر آنچه که انجام می دهد دلسوزی نشان می دهند .
 
نفوذ بنگاه های تبلیغاتی اسرائیل در چند جبهه اشکال ایجاد می کند. به خطر تروریسم در همه کشورها از جمله متحدان اروپائی آمریکا دامن می زند؛ پایان بخشیدن به جنگ اسرائیل و فلسطین را عملاً غیر ممکن کرده است—موقعیتی که به افراط گرایان فرصت بسیار مناسبی برای جلب افراد داده است؛ حلقه تروریست های احتمالی و موافقان آن ها را افزایش داده است؛ و به گسترش رادیکالیسم اسلامی در اروپا و آسیا کمک کرده است .
 
تلاش بنگاه تبلیغاتی اسرائیل برای تغییر رژیم در ایران و سوریه به همان اندازه نگران کننده است چون در صورت متقاعد کردن آمریکا به حمله به آن کشورها نتایج فاجعه باری به بار خواهد آمد. ما به عراق دیگری نیاز نداریم. در حداقل شکل آن، دشمنی بنگاه نسبت به سوریه و ایران باعث می شود واشنگتن نتواند این دو کشور را در فهرست کشورهائی که می توانند در مبارزه با القاعده و ستیزه جویان عراق که آمریکا برای مبارزه با آنها به این دو کشور نیازمند است، در آورد .
 
جنبه اخلاقی قضیه را هم باید در نظر گرفت. باید از بنگاه تشکر کرد آمریکا در واقعیت به اهرم گسترش طلبی اسرائیل در مناطق اشغالی تبدیل شده است و خود را در جنایاتی که علیه فلسطینیان صورت می گیرد شریک کرده است. این موقعیت تلاش های واشنگتن را برای گسترش دمکراسی در سراسر جهان عقیم می کند و از آمریکا هنگام دعوت از کشورهای دیگر برای رعایت حقوق بشر چهره ای ریا کارانه عرضه می کند. وقتی که آمریکا تمایل خود را به پذیرش زرادخانه اتمی اسرائیل نشان می دهد، که تنها نتیجه آن تلاش ایران و سایر کشورها برای دست یافتن به توانائی اتمی است، تلاش های واشنگتن برای محدود کردن گسترش سلاح های اتمی به همان اندازه ریا کارانه به نظر می رسد .
 
علاوه بر آن، تلاش تبلیغات چیان برای خفه کردن هر گونه بحثی در باره اسرائیل برای روند دمکراسی مضر است. خاموش کردن شکاکی و بدبینی ها با تهیه فهرست سیاه و بایکوت یا با برچسب زدن به منتقدان اسرائیل به عنوان ضد یهود مخالف و ناقض بحث آزاد، که اساس دمکراسی است، می باشد. ناتوانی کنگره برای اجرای یک بحث صادقانه روی مسائل اساسی و مهم اساس شور و مشورت دمکراتیک را فلج می کند. حامیان اسرائیل باید آزادانه نظرات خود را مطرح کنند و با مخالفانشان به بحث و مناظره بپردازند اما خفه کردن مناظره و بحث با توسل به ابزار ارعاب باید از سوی همه محکوم شود .
 
و بالاخره اینکه، نفوذ بنگاه تبلیغاتی اسرائیل تاثیر منفی روی اسرائیل گذاشته است. توانائی بنگاه در متقاعد کردن واشنگتن برای حمایت از سیاست های توسعه طلبانه باعث شده است اسرائیل فرصت های پیش آمده را از دست بدهد—ازجمله پیمان صلح با سوریه و اجرای سریع و کامل پیمان اسلو—که می توانست زندگی بسیاری از اسرائیلیان را نجات بخشد و دامنه نفوذ افراط گرایان فلسطینی را کاهش دهد. انکار حق سیاسی مشروع فلسطینیان مسلماً به امنیت بیشتر اسرائیل منجر نشده است، و مبارزه طولانی برای حذف یا به حاشیه راندن نسلی از رهبران فلسطینی به گروه های افراط گرائی همچون حماس قدرت بیشتری بخشیده است و از تعداد رهبران فلسطینی که خواهان یک آشتی عادلانه و همزیستی مسالمت آمیز با اسرائیل باشند، کاسته است. اگر بنگاه تبلیغاتی اسرائیل قدرت کمتری داشت و سیاست واشنگتن بی طرفانه تر بود شاید اسرائیل در موقعیت بهتری قرار داشت .
 
البته، اشعه ای از امید دیده می شود. با وجود قدرتمندی تبلیغات چیان اسرائیل، نتایج معکوس ازنفوذ آنها را به سختی می توان پنهان کرد. کشورهای قدرتمند شاید بتوانند برای مدتی سیاست های غلط خود را ادامه دهند اما واقعیت را در نهایت نمی توان انکار کرد. آنچه که مورد نیاز است بحث صادقانه در مورد نفوذ تبلیغات چیان و مناظره آشکارتر در مورد سیاست های آمریکا در منطقه حیاتی خاور میانه است. موجودیت اسرائیل یکی از این منافع است اما اشغال مداوم کرانه باختری و دستور کار برای گسترش بیشتر شامل این منافع نمی شود. بحث و مناظره آزاد حدود حمایت اخلاقی و استراتژیک یک جانبه آمریکا از اسرائیل را آشکار می کند و می تواند آمریکا را به اتخاذ سیاستی مبتنی بر منافع ملی سوق دهد در عین حالی که منافع سایر کشورهای منطقه و منافع دراز مدت اسرائیل را نیز حفظ می کند .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 4:4  توسط اهوازی 

 

رحيم ‌‏صفوی فرمانده كل سپاه پاسداران در دومين روز بازديد از يگان‌‏های رزمی سپاه در استان خوزستان، درحاليكه فرمانده نيروی زمينی و تعدادی از فرماندهان ارشد سپاه وی را همراهی می‌‏كردند، درباره حمله به متقابل به پايگاه های استراتژيك امريكا در منطقه گفت:

آمادگی رزمی موجب بازدارندگی تهديدات دشمنان فرامنطقه‌‏اي(نام رمز امريكا!) می‌‏شود. اگر دشمن حمله كرد، بايد او را در عمق استراتژيك خودش مورد هدف قرار دهيم.

فرمانده سپاه، درحاليكه از خطر تهديدهای خارجی (امريكا) سخن می گفت، درتضاد با اين تهديد، مدعی شد:

آمريكايی‌‏ها، انگليسی‌‏ها و رژيم صهيونيستی در عراق و افغانستان و لبنان شكست خورده‌‏اند و اگر به فكر تجاوز به كشور ديگري(ايران) باشند شكست بزرگ‌‏تری را تجربه خواهند كرد.

رحيم صفوی خطاب به بسيج و احتمال شورش های داخلی پس از حمله به ايران نيز گفت:

بسيجيان بايد با درك و فهم صحيح از شرايط سياسی و امنيتی در كشور و منطقه ضمن توسعه توان رزمی خود از بروز هرگونه ناامنی داخلی جلوگيری كرده و با تهاجمات احتمالی مقابله كنند. خوزستان مهم ترين مركز حياتی كشور پس از تهران است. با توجه به قرار گرفتن استان خوزستان در منطقه حساس مرزی و حضور اشغالگران انگليسی و امريكايی در مجاورت آن و فتنه‌‏انگيزی سازمان‌‏های جاسوسی اين كشورها در زمينه‌‏های فرهنگی و امنيتی اين استان پاسداران و بسيجيان و نيروهای وظيفه در آمادگی كامل برای مقابل با هر نوع توطئه‌‏ای هستند

http://www.peiknet.com/1385/07shahrivar/25/page/36khusestan.htm

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:11  توسط اهوازی  | 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر:
گزارش از وضعیت زندانیان اهواز


در حالی که در طی روزهای گذشته حکم اعدام ۵ تن از متهمان به بمب گذاری در شهر اهواز از سوی دیوان عالی کشور تایید شده است، تعداد زیادی نیز در زندانهای اهواز بصورت بلاتکلیف و یا زیر حکم اعدام به سر میبرند. اتهام بمب گذاری در حالی از سوی مقامات قوه قضائیه مطرح میشود که به گفته ی منابع آگاه جرم این افراد، فعالیت سیاسی و شرکت در تظاهرات و اعتراضات مردمی در خوزستان میباشد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۲ شهريور ۱٣٨۵ -  ۱٣ سپتامبر ۲۰۰۶


در حالی که در طی روزهای گذشته حکم اعدام ۵ تن از متهمان به بمب گذاری در شهر اهواز از سوی دیوان عالی کشور تایید شده است، تعداد زیادی نیز در زندانهای اهواز بصورت بلاتکلیف و یا زیر حکم اعدام به سر میبرند.
اتهام بمب گذاری در حالی از سوی مقامات قوه قضائیه مطرح میشود که به گفته ی منابع آگاه جرم این افراد، فعالیت سیاسی و شرکت در تظاهرات و اعتراضات مردمی در خوزستان میباشد.
در حال حاضر علاوه بر ۵ تن از این افراد به نامهای محمدعلی سواری فرزند لفته ۲۲ ساله، یحیی ناصری فرزند منصور ۲۲ ساله، ناظم بریحی فرزند سگبان ۱۷ ساله، عبدالامام زائری فرزند محمود ٣۱ ساله،   وعبدالزهراهلیچی فرزند خزعل   ۱۷ ساله که در رابطه با این پرونده به اعدام در ملأ عام محکوم شده اند و هر لحظه احتمال اجرای حکم برای آنها وجود دارد، ۶ متهم دیگر نیز از سوی دادگاه بدوی به اعدام محکوم شده اند. نکته ی قابل توجه   قرار داشتن افرادی با سنین زیر ۱٨ سال در میان متهمین ومحکومین به اعدام است.
ضامل باقی ٣۴ ساله، فهمیه بداوی ۲۱ ساله، رسان سواری ۲۵ ساله، عبدالرضا نواصری ٣۱ ساله و مالک تمیمی، ۵ متهم دیگری هستند که هم اکنون زیر حکم اعدام قرار دارند. لازم به ذکر است مالک تمیمی وکیل پرونده متهمین اهواز بوده که خود نیز از سوی دادگاه متهم گردیده و به اعدام محکوم شده است.
سایر زندانیان نگهداری شده در زندانهای اهواز عبارتند از :
علی حلفی فرزند عبدالبنی- ٣۰ سال حبس در تبعیدگاه گناباد
معصومه کعبی- بلاتکلیف- در سلول انفرادی
فهیمه اسماعیلی-۲۰ ساله- گفته میشود وی در زندان شدیدا تحت شکنجه قرار دارد و چندی پیش نیز درزندان زایمان داشته است اما مسئولین زندان حتی از تحویل دادن فرزند وی نیز به ایشان خودداری میکنند- فهیمه اسماعیلی همسر علی مطوری زاده نماینده سابق شورای شهر اهواز میباشد.
عبدالحمید دوسیری- ۱٨ ساله – ۴ ماه در انفرادی- بلاتکلیف
هدی هاشمی- بلاتکلیف
صغری خضیراوی- بلاتکلیف
سکینه نیسی- در انفرادی- زندان سپیدار اهواز- وی دارای بیماری آسم است و گفته میشود تحت شکنجه قرار دارد.
محمد مجید منصوری- ۱۱ سال است در زندان به سر میبرد- ۴ سال در انفرادی بوده است- اتهام: ارتباط با بیگانگان- حکم ۱۵ سال زندان و اعدام به وی ابلاغ شده است- خانواده ی وی به شدت نسبت به وضعیت ایشان ابراز نگرانی کرده اند- رئیس زندان سپیدار اهواز وی را تهدید کرده است که به زودی اعدام خواهد شد.
علی مطوری زاده- نماینده سابق شورای شهر اهواز- بلاتکلیف
زهرا طرفی- بلاتکلیف
حکیم سواری- ۱ سال زندان
صباح سواری- ۱ سال زندان
عارف عبیاد – ۱ سال زندان
عارف سورای- ۱۴ ساله- ۱ سال زندان
ریاض عبیاد- ۱ سال زندان
فاضل عبیاد- ۱ سال زندان
لازم به ذکر است تمامی متهمین به اعدام در شعبه ی ٣ دادگاه انقلاب اهواز محکوم شده اند.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، توجه تمامی مجامع مدافع حقوق بشر را به شرایط این زندانیان که بعضا نوجوانان و جوانان با سنین پایین نیز درمیان آنها دیده میشود، جلب نموده و خواهان اعمال فشار بر دستگاه قضایی ایران درجهت برگزاری دادگاههای عادلانه برای این افراد و متوقف نمودن اجرای احکام اعدام آنان میباشد. بدیهی است در حالی که توجه تمامی نهادهای کوشنده حقوق بشر و سازمانهای پیگیر به شرایط زندانیان سیاسی در تهران و شهرهای اطراف پایتخت میباشد، بی توجهی به وضعیت عده ی کثیر زندانیان نگهداری شده در زندانهای اهواز موجبات اجرای حکم اعدام را برای آنان فراهم می آورد.

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=5580

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:31  توسط اهوازی  | 


The Road To Guantanmo
عبر الفيلم الوثائقيّ الدراميّ (الطريق إلى غوانتانمو) تتلقّى مساعي أمريكا لتحسين صورتها في عيون العالم الإسلاميّ صفعة شديدة تنسف كلّ ما تدّعيه أمريكا من دفاع عن حقوق الإنسان. هذا الفيلم يسرد وثائقيّاً قصة ثلاثة شبّان باكستانيّين يحملون الجنسيّة البريطانية و يقطنون ضاحية (تبتون) البريطانيّة من غير أن تكون لهم في تلك المرحلة أيّة اهتمامات سياسيّة و لا حتّى دينيّة ، فيقرّرون السفر للباكستان لحضور زفاف صديقهم ، عند وصولهم باكستان تسوقهم الأقدار بالخطأ نحو الطريق البرّي لأفغانستان التي تزامنت الحرب الأمريكيّة عليها في عام 2000 مع وصولهم . منذ تلك اللحظة ابتدأ الكابوس الذي عاشه هؤلاء الشبّان الثلاثة الذين يتحدّثون في هذا الفيلم الوثائقي بمنتهى التأثّر و الأسى عمّا مرّ بهم في هذه الرحلة التي لم تنتهِ تبعاتها إلاّ في عام 2005 . فعندما ابتدأ القصف على أفغانستان حاول هؤلاء الشبّان كما غيرهم الاحتماء في صحاري أفغانستان و جبالها إلى أن طالتهم أيدي (الأوزبك) الأفغانستيّين الشماليّين المتحالفين مع أمريكا بقيادة أحمد دستم ، و الذين برهنوا بجدارة أنّ ظلم ذوي القربى أشدّ و أمرّ من ظلم الغرباء ، فاعتقلوهم و أوقعوا بهم ما لا يتصوّره عقل من تعذيب و اضطّهاد قبل أن يسلّموهم للجيش الأمريكي الذي أخضعهم لتحقيقات عدّة تحت التعذيب و التنكيل قبل أن يرمي بهم مكمّمين بأكياس إلى الطائرة التي أقلّتهم إلى معتقل غوانتانمو في كوبا

في معتقل غوانتانمو ابتدأ الفصل الثاني من الكابوس الذي عاشه هؤلاء الشبّان ، فما رأوه من تعذيب و اضطّهاد في أفغانستان لم يكن شيئاً مع ما لاقوه في المعتقل . فبعد إلباسهم ملابس غوانتانمو الحمراء الفاقعة و تكبيل أياديهم و أرجلهم بقيود حديدية و تكميم أفواههم و تغطية أعينهم ، رُموا تحت وهج الشمس الحارقة حليقي الرؤوس . و حين أوشكت الشمس على المغيب زُجّ بهم في الأقفاص التي هي أقرب ما تكون لأقفاص الحيوانات منها لأقفاص البشر ، مانعين إيّاهم من التحدّث و حتّى الصلاة أو قراءة القرآن ، لدرجة تمزيق القرآن و رميه من قبل هؤلاء الجنود عدا عن إيقاعهم كافّة صنوف العذاب بمن يرصدونه يصلّي . و قد روى الشبّان الثلاثة أنّه بعد فترة من الزمن بات يُسمح لهم بالصلاة التي كانت العون الوحيد لهم في معتقلات الموت . و قد كان يصف الشبّان بدقّة تفاصيل محاكمتهم اليوميّة التي لا تعدو عن كونها تنبؤات أمريكيّة بصلة هؤلاء الشبّان بتنظيم القاعدة . و الدليل كان في إحدى التهم التي وجّهتها المحقّقّة الأمريكيّة لواحد من هؤلاء الشبّان و التي تتلخّص في اتّهامه بحضور إحدى اجتماعات أسامة بن لادن ، ليثبت الشابّ أنّه في تاريخ ذلك الاجتماع الظاهر على الشريط و الصور كان يعمل في بريطانيا و لم يذهب في ذلك الوقت لأفغانستان إطلاقاً . كما أنّ إخلاء سراح هؤلاء الشبّان في نهاية المطاف ليُعدّ أوضح دليل على اتّهامهم زوراً و الحجر على حريّتهم لسنوات عديدة بناء على تنبؤات لا تخرج عن دائرة الشكّ

هذا الفيلم الوثائقيّ لمخرجه البريطانيّ (وينتر بوتوم) ليُسَجّل وثيقة أبديّة مرويّة على لسان أصحابها عن مدى شناعة ما ترتكبه أمّ الديموقراطيّة و حقوق الإنسان في هذا العالم . و لا يخجل المخرج في هذا الفيلم من عرض مقطعين للرئيس بوش و هو يتحدّث عن معتقلات جوانتانمو التي يدّعي أنّها مثال للمعاملة الإنسانيّة ، ليعود و يؤكّد في مقطع آخر أنّ على الجميع أن يضع في اعتباره أنّ هؤلاء السجناء في غوانتانمو ما هم إلاّ شرذمة من الأشرار الإرهابيّين ، بمعنى أنّه لا يجدر بنا أن نطالب بحقوق لهؤلاء السجناء الذين يعاملون معاملة البهائم هناك

في الواقع فإنّ الُمشاهد مع علمه و سماعه المسبق لما يدور في معتقلات غوانتانمو ، إلاّ أنّ رؤية ما يحدث ماثلاً أمام عينيه في مشاهد حقيقيّة واقعيّة يرويها و يعلّق عليها الأشخاص الحقيقيّين الذين مرّوا بها ليحدث هزّة عنيفة في نفسه و نفس كلّ مسلم و كلّ من يحمل في قلبه ذرّة من إنسانيّة و ضمير . فلماذا يستهان بدين المسلم و قرآنه و حقوقه و كرامته و حياته و حريّته بهذا الشكل الفجّ الصارخ ؟ و بأيّ ذنب يتسلّط حفنة من الفَسَقة الضالّين على مسلمين أبرياء ليس لهم في الإرهاب و لا السياسة لا ناقة و لاجمل ؟ و في أيّ عُرف يتعدّى الإنسان على حقّ الله في التحكّم بروح إنسان آخر و حريّته و مستقبله ؟

لنا أن نسمّي هذا الفيلم (العائدون من الموت) . فمن يستمع لهؤلاء الشبّان الذين لا تعدو أعمارهم عن ثلاثة و عشرين عاماً يكاد يجزم أنّ الله قد كتب لهم عمراً جديداً بعد سلسلة عذابات وصفوا منها الكثير و ما خفي أعظم . كما أنّ المُشاهد ليصل إلى قناعة عظيمة بأنّ ما تنتهجه( أمريكا الحريّة و حقوق الإنسان) من انتهاكات ضدّ المسلمين لن يعود بنتيجة إلاّ تقوية و تعزيز إيمان المسلمين بدينهم ، فهؤلاء الشبّان قد أصبحوا الآن من المتديّنين الملتزمين بعد هذا الكابوس الذي مرّوا فيه لسنوات عدّة . و ليبقى إعلامنا العربيّ الإسلاميّ الصامد ينضح بقاذورات (الواوا) و (عتريس) و غيرهم ، في الوقت الذي لا ينبسّ ببنت شفة عن مآس كهذه . فنحن تحت رحمة الجلاّد الأمريكي الذي بيده حتّى التصريح عن مآسينا و آلامنا

رشا عبدالله سلامة
http://rasha_salameh.maktoobblog.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:48  توسط اهوازی 

 

نهنئي الجالية الاهوازية في ألمانيا بمناسبة تأسيس

 جمعية الصداقة الأهوازية الألمانية

 التي أخذت على عاتقها تعريف الناطقين باللغة الألمانية على القضية الأهوازية العادلة. ونتمنى لمؤسسي هذه  الجمعية الموقرة أن تتكل جهودهم بالنجاح على جميع الأصعدة.

وننهز هذه الفرصة لندعو أبناء الجاليات الأهوازية في بلدان أجنبية أخرى إلى تأسيس جمعيات ومؤسسات مماثلة، مساهمة منهم في إبراز عدالة قضيتنا وأحقية مطالبنا وطموحاتنا على الصعيد الدولي.

حزب التضامن الديمقراطي الاهوازي-اللجنة الاعلامية

موقع جمعية الصداقة الاهوازية الالمانية على الانترنت:

http://www.alahwaz.de/cms/

 

***************

الدكتور محمد أمين توفيق يستضيف منصور الأهوازي عضو المكتب السياسي لحزب التضامن الديمقراطي الاهوازي

 في برنامجه (لماذا) على قناة الديمقراطية (المستقلة) لليوم الثاني على التوالي

موضوع الحوار: ملف إيران النووي

يوم الثلاثاء 05-09-2006

بعيد الساعة 30-15 بتوقيت لندن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:18  توسط اهوازی 

 

دعت مؤسسة القلم العالمي (Pen Foundation International )هذا العام السيد الدكتور كريم بني سعيد عبديان احد مسئولي منظمة حقوق الانسان للاشتراك في أعمال احدى جلسات هذا الاجتماع وذلك عبر المساهمة في إلقاء محاضرة للحضور حول تنمية المجتمعات القومية والقبلية والعشائرية في حوض ” طريق الحرير ”( The Silk Road ) في جنوب غرب أسيا بدءا من طاشقند الى بلاد ما بين النهرين.

  ابتدءا من يوم الأربعاء9|6 الى يوم الجمعة 9 | 8 | 2006 سوف ينعقد في المقر العام لهيئة الامم المتحدة في نيويورك الاجتماع التاسع والخمسين لهيئة الامم المتحدة حول توسيع و أشراك المنظمات غير الحكومية.

 وسوف تبحث في هذا الاجتماع الذي ستشارك فيه اكثر من 2500 منظمة من المنظمات غير الحكومية المدافعة عن حقوق الانسان في العالم أمور مثل التنمية وعلاقتها بالتربية والتعليم، الديمقراطية وكذلك موضوع أساليب الاشتراك والتعاون الاستراتيجي بين المنظمات غير الحكومية على المستوى المحلي و المنظمات العالمية. 

 وقد دعت مؤسسة القلم العالمي (Pen Foundation International )هذا العام السيد الدكتور كريم بني سعيد عبديان احد مسئولي منظمة حقوق الانسان للاشتراك في أعمال احدى جلسات هذا الاجتماع وذلك عبر المساهمة في إلقاء محاضرة للحضور حول تنمية المجتمعات القومية والقبلية والعشائرية في حوض ” طريق الحرير ”( The Silk Road ) في جنوب غرب أسيا بدءا من طاشقند الى بلاد ما بين النهرين. 

 وتقرر إن يتحدث السيد الدكتور كريم عبديان حول تأثير التربية والتعليم في النسيج القبلي والعشائري للشعب العربي الاهوازي قبل وبعد الاسلام   الاسلوب التقليدي للتعليم والتربية وكذلك استقرار وتطور هذه العشائر قبل وبعد اكتشاف البترول في المنطقة معززا محاضرته بالأفلام الوثائقية وصور مكبرة عن الحياة القبلية والعشائرية لمجتمع الشعب العربي الاهوازي القاطن في جنوب غرب ايران في منطقة تسميها ايران به خوزستان ويسميها الشعب العربي بإقليم الاهواز او عربستان، كما سوف تعرض على هامش هذه المحاضرة أفلام عن حياة العشائر القشقائية واللر و الشهسوند وذلك من قبل مؤسسة القلم العالمية.

 

 ومن المقرر إن يتحدث في هذا الاجتماع السادة حكيم سعيد و السيد نور من مؤسسة القلم العالمية والسيد الدكتور ملك طوقي من منظمة حقوق الانسان لجنوب شرقي أسيا.

 

وسيعقد هذا الاجتماع يوم الجمعة 9|6 في القاعة رقم 8في مقر هيئة الامم المتحدة بنيويورك.

 

لمزيد من الاطلاع راجع الرابط التالي التابع لهيئة الامم المتحدة

 
 

    http://www.ahwazstudies.org/main/index.php?option=com_content&task=view&id=952&Itemid=47&lang=EN

 
لجنة الترجمة  مركز دراسات الاهواز
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:3  توسط اهوازی 


الرياض – الوطن - في خطوة متوقعة من قبل المتزمتين الدينيين الذين يسيطرون على مقاليد الأمور في الداخل السعودي رفعت مجموعة من رجال الدين الذين يرتبطون بعلاقات واسعة مع رجال القضاء السعودي قضية ضد كاتبة رواية بنات الرياض الدكتورة رجاء الصانع.

وجاء في حيثيات الدعوة أن الكاتبة عرضت في روايتها معلومات غير صحيحة ومجافية للواقع مما أساء لسمعة الفتيات السعوديات عموما وفتيات الرياض خصوصا، وطالبوا بمعاقبة الكاتبة ومنع روايتها، وذكرت مصادر مقربة من سلطات القضاء أن المحكمة الشرعية في الرياض تستعد لإصدار حكم بتغريم الكاتبة مبلغ مالي كبير ومنع روايتها شرعا !.

يذكر أن رواية بنات الرياض منعت من التداول إلا أنها سمحت بالعرض في معرض الرياض الدولي للكتاب الذي أقيم مؤخرا ، وبينما تستعد كاتبة الرواية لمواصلة دراستها العليا في الولايات المتحدة تنشغل القوى المتشددة في بلادها بروايتها وتسعى لمعاقبتها.


المصدر:
 
http://watan.com/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=8385&mode=thread&order=0&thold=0
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 5:16  توسط اهوازی 

   

وقد استمر كاتب هذه السطور بتعريف ادب محفوظ وترجمة قصصه وحواراته الى الفارسية ودافع عنه امام الاصوليين الذين اخذوا يعارضون ترجمة آثاره الى الفارسية. اذ صادرت وزارة الارشاد الايرانية في العام 1993 كتاب 'الشيطان يعظ' ومنعته عن التوزيع وهومجموعة قصصية ترجمتها الى الفارسية.

<!--[if !vml]--><!--[endif]--> 
لاحظت امس الأول وانا اتصفح الصحف الايرانية الاهتمام الذي ابدته هذه الصحف تجاه الكاتب العربي العالمي نجيب محفوظ.
فقد احتل خبر وفاة نجيب محفوظ عناوين الصفحة الاولى لثلاثة من اهم الصحف الرئيسية في ايران وهي بالمناسبة صحف اصلاحية: 'شرق' و'اعتماد ملي' و'آينده نو'. اذ تحدثت هذه الصحف عن دور نجيب محفوظ في الادب العربي والعالمي، واشادت بما كتبه طوال حياته من روايات وقصص ومسرحيات. لكن الصحف المحافظة اهملت الخبر اونشرته كنبأ صغير في زاوية من صفحاتها الداخلية. وسنقرأ هنا ما يكنه المتشددون لهذا الروائي البارز الذي حصل على جائزة نوبل للاداب كاول كاتب عربي ومسلم في العالم. اذ كتبت صحيفة جمهوري اسلامي: 'توفي امس الكاتب المصري نجيب محفوظ عن عمر يناهز 94 عاما. وقد حاز على جائزة نوبل للاداب اثر معارضته للحكم التاريخي الذي اصدره الامام الخميني بشأن ارتداد سلمان رشدي مؤلف كتاب الايات الشيطانية، ومساعي الولايات المتحدة الاميركية والاوساط المناوئة للاسلام. ومع الأسف اشادت بعض وكالات الانباء المحلية هنا بنجيب محفوظ، عوض ان تقوم بالكشف عن وجهه الحقيقي!'.
بعد هذه المقدمة يجب ان اقول ان الساحة الثقافية الايرانية لم تخل من الترجمة للادب العربي الى الفارسية عبر التاريخ. وفي القرن التاسع عشر كان لترجمة 'طبائع الاستبداد' للكواكبي تأثير ملموس على النخب الفكرية واندلاع الثورة الدستورية في ايران. وقد استمرت ترجمة الكتب الادبية والفكرية من العربية الى الفارسية في القرن المنصرم حيث كان لنجيب محفوظ قسطا لابأس به. اذ ظهرت اول ترجمة لكتبه في اوائل الثمانينات حيث صدرت رواية 'اللص والكلاب' بترجمة بهمن رازاني. لكن القارئ الايراني لم يتعرف عليه جيدا الا بعد فوزه بجائزة نوبل في العام 1988 حيث صدرت رواية 'يوم قتل الزعيم' بترجمة يوسف عزيزي. فالكتاب الذي حمل اسم هذه الرواية ضم ايضا 13 قصة قصيرة لنجيب محفوظ ومقدمة في 30 صفحة تعرف القارئ الايراني على اساليبه الادبية والروائية. وقد جرى طبع 5500 نسخة وتوزيعها من هذا الكتاب حيث وزعت على مستوى ايران كلها.
وقد استمر كاتب هذه السطور بتعريف ادب محفوظ وترجمة قصصه وحواراته الى الفارسية ودافع عنه امام الاصوليين الذين اخذوا يعارضون ترجمة آثاره الى الفارسية. اذ صادرت وزارة الارشاد الايرانية في العام 1993 كتاب 'الشيطان يعظ' ومنعته عن التوزيع وهومجموعة قصصية ترجمتها الى الفارسية.
كما وصدرت في عهد الرئيس السابق محمد خاتمي روايات 'زقاق المدق' بترجمة محمدرضا مرعشي و'ليالي الف ليلة' بترجمة جواد سيد اشرف و'معبر القصر' بترجمة م. مرنديان ومجموعته القصصية 'الشيطان يعظ' بترجمة محمد جواهر كلام. كما تنوي احدى دور النشر اصدار رواية 'ميرامار' بترجمة رضا عامري.
غير ان اي مترجم ايراني لم يقترب حتى الان الى رائعته التي جلبت له جائزة نوبل واعني الثلاثية 'بين القصرين - قصر العيني - السكرية'، كما لم تترجم الى الفارسية روايته المهمة 'ثرثرة فوق النيل'. فعلى كل حال ان ترجمة كتب وروايات نجيب محفوظ لم تكن في المستوى المطلوب اذا تصورنا بانه نشر اكثر من 50 رواية ومجموعة قصصية.
ويبقى نجيب محفوظ هو الاشهر في ايران قياسا بالعديد من الادباء والمفكرين المصريين والعرب، من قاسم امين وطه حسين الى ادونيس والطاهر بن جلون. اللهم يمكن ان نستثني في ذلك الشاعر الفلسطيني محمود درويش.

 

 

 مركز دراسات الأهواز

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 20:31  توسط اهوازی 

 


The Sunday Times September 03, 2006

 


THREATENED by a potentially nuclear-armed Tehran, Israel is preparing for a possible war with both Iran and Syria, according to Israeli political and military sources.

The conflict with Hezbollah has led to a strategic rethink in Israel. A key conclusion is that too much attention has been paid to Palestinian militants in Gaza and the West Bank instead of the two biggest state sponsors of terrorism in the region, who pose a far greater danger to Israel’s existence, defence insiders say.

“The challenge from Iran and Syria is now top of the Israeli defence agenda, higher than the Palestinian one,” said an Israeli defence source. Shortly before the war in Lebanon Major-General Eliezer Shkedi, the commander of the air force, was placed in charge of the “Iranian front”, a new position in the Israeli Defence Forces. His job will be to command any future strikes on Iran and Syria.

The Israeli defence establishment believes that Iran’s pursuit of a nuclear programme means war is likely to become unavoidable.

“In the past we prepared for a possible military strike against Iran’s nuclear facilities,” said one insider, “but Iran’s growing confidence after the war in Lebanon means we have to prepare for a full-scale war, in which Syria will be an important player.”

A new infantry brigade has been formed named Kfir (lion cub), which will be the largest in the Israeli army. “It is a partial solution for the challenge of the Syrian commando brigades, which are considered better than Hezbollah’s,” a military source said.

There has been grave concern in Israel over a military pact signed in Tehran on June 15 between Iran and Syria, which the Iranian defence minister described as a “mutual front against Israeli threats”. Israel has not had to fight against more than one army since 1973.

During the war in Lebanon, Ali Akbar Mohtashamipour, the Iranian founder of Hezbollah, warned: “If the Americans attack Iran, Iran will attack Tel Aviv with missiles.”

According to the International Institute for Strategic Studies in London, both Iran and Syria have ballistic missiles that can cover most of Israel, including Tel Aviv. An emergency budget has now been assigned to building modern shelters.

“The ineptness of the Israeli Defence Forces against Hezbollah has raised the Iranians’ confidence,” said a leading defence analyst.

In Washington, the military hawks believe that an airstrike against Iranian nuclear bunkers remains a more straightforward, if risky, operation than chasing Hezbollah fighters and their mobile rocket launchers in Lebanon.

“Fixed targets are hopelessly vulnerable to precision bombing, and with stealth bombers even a robust air defence system doesn’t make much difference,” said Richard Perle, a leading neoconservative.

The option of an eventual attack remains on the table after President George Bush warned on Friday that Iran must not be allowed to develop nuclear weapons.

While the American State Department favours engaging with President Bashar Assad of Syria in the hope of detaching him from the Iranian alliance, hawks believe Israel missed a golden opportunity to strike at Syria during the Hezbollah conflict.

“If they had acted against Syria during this last kerfuffle, the war might have ended more quickly and better,” Perle added. “Syrian military installations are sitting ducks and the Syrian air force could have been destroyed on the ground in a couple of days.” Assad set off alarm bells in Israel when he said during the war in Lebanon: “If we do not obtain the occupied Golan Heights by peaceful means, the resistance option is there.”

During the 1973 Arab-Israeli war, the Syrian army briefly captured the Israeli strategic post on top of Mount Hermon on the Golan Heights.

Some Israeli analysts believe Syria will try again to take this post, which overlooks the Syrian capital, Damascus.

As a result of the change in the defence priorities, the budget for the Israeli forces in the West Bank and Gaza is to be reduced.

The Israelis are integrating three elite brigades that performed well during the Lebanon war under one headquarters, so they can work together on deep cross-border operations in Iran and Syria.

Advocates of political engagement believe a war with Syria could unleash Islamic fundamentalist terror in what has hitherto been a stable dictatorship. Some voices in the Pentagon are not impressed by that argument.

“If Syria spirals into chaos, at least they’ll be taking on each other rather than heading for Jerusalem,” said one insider.

http://www.timesonline.co.uk/article/0%2C%2C2089-2340486%2C00.html

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:42  توسط اهوازی 

 

           

يتلمس هذا المقال واقعاً مريراً وطويل الأمد عاشته المرأة المغنية في العراق. فقد كان عليها وبشكل دائم أن تواجه إرثاً ثقيلاً يتمثل في نظرة المجتمع الدونية إليها، ثم الحروب المتعددة المتوالية، التي كانت من أكثر ضحاياها.




مائدة نزهت





عفيفة إسكندر





إنعام والي





بلقيس





زهور حسين





وحيدة خليل





فريدة محمد علي





سليمة مراد





أمل خضير





زكية جورج





صديقة الملاية

          عدنا بالتاريخ إلى الوراء لنتذكر أن الغناء كان فن المرتزقة ومهنة الجواري منذ عهد الجاهلية. وصناعة تنفرد بها (الإماء) اللواتي يجلبن مع غنائم الحروب والغزوات. فالصغار منهن يتم تعليمهن الغناء على أيدي معلمين وأساتذة موسيقيين ومحترفين لكي يقمن بالترفيه عن الحكام والأعيان وضيوفهم. بعد العام التاسع للهجرة، تعلمت عزة الميلاء على يد سيرين لتكون الأستاذة الأولى في مدرسة الغناء العربي. ثم ازدهر سوق الجواري المغنيات إبان الحكم الأموي، إلا إن العصر الذهبي لهن حل مع مجيء الحكم العباسي حيث شهدت الدولة استقراراً وقوي سلطانها وتحولت مجالس الأنس والطرب من دمشق عاصمة الأمويين إلى بغداد عاصمة العباسيين.

          وفي عصر هارون الرشيد امتلأت القصور بالجواري على شتى سحناتهن وجنسياتهن، مع ازدياد الترف فلم يكن هناك قصر أو بيت من بيوت الأشراف يخلو من هؤلاء إذ كن مظهرا من مظاهر الثراء يرفلن بالحلي والجواهر والحرائر وكان النخاس (بائع الجواري) يصرف الأموال الطائلة لتعليمهن لكنه في المقابل كان يبيعهن بأسعار خيالية خاصة إذا كانت تتقن الضرب على العود وذات صوت مذهل وجمال أخاذ أو تقرض الشعر فحدث ولا حرج، يقال إنه يعود إلى النساء ازدهار الشعر والموسيقى والغناء في العراق لكن ذلك كله كان يتم تحت عنوان البيع والشراء كجارية وليس امرأة حرة.

          وفي سنوات العصر العباسي الأخيرة انتقل الغناء إلى الحانات والمقاهي والمحلات العامة وبات متاحاً لذوي الدخول المتوسطة، بعد تحرير بعض القيان والجواري، لم تكن لهن مهنة أخرى للعيش سوى الغناء فانتقلن للعمل إلى أماكن السهر واللهو حيث يقمن بمنادمة الرواد وتلبية طلباتهم من غناء ورقص وغيرهما.

          هكذا تراجعت مكانة الغناء، بعد أن اعتبره القدماء علماً ومن أسمى الفنون كتبوا فيه المؤلفات، فبات يمثل المجون والخلاعة وعمل الفاسقين والفاسقات فكيف يمكن للمجتمع أن يتقبل بعد ذلك أن تعمل المرأة الحرة في هذا المجال البعيد عن الخلق والاتزان والعادات من وجهة نظرهم؟

الأميرة المغنية

          أما عُلية بنت المهدي، فهي أول امرأة عربية حرة، بل أول أميرة عباسية اشتهرت كعازفة عود وملحنة ومغنية متقنة، لكن كونها أميرة عاصرت خمسة خلفاء من والدها وأخويها هارون الرشيد وإبراهيم بن المهدي إلى ولدي الرشيد: الأمين والمأمون. وربما لهذا السبب كان غناؤها مقتصراً على قصر الخليفة فحسب، لم تغن في المجالس ولم تشارك في ندوات القصر أو ندماء الخليفة إلا إذا طلب منها الأخير هذا الأمر، وكانت الأصوات (الألحان) التي تصنعها تعلمها للجواري وأول من تطارحه (تعلمه) ألحانها الجديدة هو أخوها إبراهيم بن المهدي المغني الشهير، وكان شهيراً لأنه يشارك في مجالس الخلفاء ويطارح المغنين المعروفين الغناء أمثال أستاذ المدرسة التقليدية إبراهيم ثم ابنه إسحاق الموصلي.

          وهكذا لم تنل عُلية حقها من الاعتراف بأستاذيتها وفنها للأسباب الآنفة كلها، فكيف للأميرة أن تكون بمصاف الجارية؟! وبوفاتها ضاعت أعمالها أو انتحلها الآخرون وأولهم أخوها.

          ومع الحكم العثماني استمر الوضع على حاله من التدهور واستغلال الجواري في قصور الحكام والباشوات، ومع إطلالة القرن العشرين كان العراق يشهد فوضى سياسية واقتصادية واجتماعية بسبب استبداد هؤلاء وكان الغناء لايزال يمارس في الملاهي وبعض المقاهي، إلا أنه بعد إعلان الدستور فتح باب الهجرة وكانت أصداء ملاهي بغداد قد انتشرت في الخارج، فلم تتسع الملاهي الموجودة أو الأندية والمقاهي لكل عشاق الغناء فافتتحت أندية جديدة وتوسعت. ولم يكن هناك مسارح لممارسة الغناء قبل عام 1913، حين أنشئ أول مسرح عملت فيه الأختان بدرية وخانم لاطي لكنه أغلق مع إعلان الحرب العالمية الأولى عام 1914.

          وبعد الاحتلال الانجليزي لبغداد راجت سوق الملاهي وكثر الاقبال عليها ولما رأت العراقيات ما تدرّه هذه الملاهي على المغنيات الأجنبيات أو من الجنسيات العربية مثل المصريات والسوريات والفارسيات، بدأن بمزاحمتهن وازداد عددهن، لكن كلا من اللواتي اشتهرن وعرفهن المجتمع العراقي وردد ولايزال أغنياتهن منذ بداية القرن العشرين وحتى اليوم، دخلت هذا العالم إما وارثة المهنة أو باسم مستعار خوفاً من انتقام العشيرة أو كانت هاربة من عائلتها ومدينتها. فاحتراف الغناء للمرأة المسلمة بالذات لم يكن أمراً يشرف العائلات المحافظة فكانت المطربة تعيش في خوف دائم من أخوتها أو أبناء عمومتها أن يقوم أحدهم بقتلها باسم الشرف.

احتقار الغناء

          وقد تكون هناك استثناءات نادرة شذت عن هذه القاعدة بسبب ظرف خاص، لكن لكل ممن اشتهرن قصة محزنة وغالبيتهن قضين أيامهن الأخيرة في فاقة وعوز ووحدة قبل رحيلهن النهائي.. هنا بعض الأسماء المعروفة على سبيل المثال لا الحصر: فمثلاً سليمة مراد عانت في فترة من الفترات كونها يهودية لكنها حين تزوجت الفنان ناظم الغزالي أشهرت إسلامها ومع ذلك لم تسلم من الدسائس فاتهمت بقتل زوجها لولا إعلان براءتها. وهناك وحيدة خليل مثلاً كان اسمها مريم ووالدها عبد الله جمعة، غيرت اسمها لعدم المس بعائلتها. غادرت مسقط رأسها البصرة هرباً من عشيرتها «اللطارنة»، إلى مدينة العمارة ومنها إلى بغداد.ومن ثم باتت تغني عبر الإذاعة. أما صديقة الملاّية فاسمها الأصلي فُرجة ووالدها عباس وكونها من طبقة فقيرة جدا بدأت في الموالد وترأست الندابات في المناسبات الحزينة وفي عاشوراء لذلك أطلق عليها لقب ملاّية. ثم غيرت اسمها إلى صديقة حين بدأت الغناء في الملاهي.

          أما زكية جورج، فكان اسمها فاطمة محمد وهي سورية الأصل قصدت بغداد من حلب، هرباً من شيء ما، أو لسبب غير معروف، وهي صغيرة السن مع شقيقتها وحين بدأت العمل في الملاهي غيرت اسمها. فيما منيرة الهوزوز كان اسمها منيرة عبد الرحمن مع أن الاعتقاد السائد أن اسمها مستعار أيضاً، فهي أيضاً هاربة من عائلتها.

          أما مسعود العمارتلي، فلم يكن سوى مسعودة التي ولدت عام 1901 ومنذ طفولتها عشقت الغناء، وكانت تحفظ وتؤدي الأبوذية والبستات الريفية، وحينما كبرت فرت إلى مدينة العمارة ولبست ثياب الرجال وعرفت باسم مسعود العمارتلي ووصلت شهرته أرجاء العراق كمطرب ريفي ذي صوت شجي من دون أن تثير الشكوك، لكن أمره كشف حين تزوج فدست له زوجته السم ومات. أما عفيفة اسكندر فورثت الفن عن والدتها ماريكة ديمتري. وبالطبع لا يمكننا أن نورد كل الأسماء لكثرتها.

          وعلى الرغم من الحياة الصعبة التي تعيشها المغنية في مجتمع لا يحترمها ولا يثق بها أخلاقياً، فإن اللافت ازدياد عدد المغنيات بصورة غير مسبوقة وتطور الغناء نتيجة ازدياد الملحنين وكتاب الأغنية التي تطلبها زيادة عدد النساء في وقت كان عددهن ربما وصل إلى ضعف عدد الرجال المغنين، حتى بدأت الإذاعة والتلفزيون والمسارح تحل محل الملاهي والمقاهي. لكن مع بداية الثمانينيات كانت المرأة على موعد مع القدر. عادت الحروب تتوالى وبدأ العد العكسي.

المرأة والحرب

          رحلت أسماء عديدة من الأجيال السابقة، وأخرى بدأت بالتواري أو الاعتزال. ورحى الحرب العراقية الإيرانية كانت تطحن الأخضر واليابس. الرجال والشباب مجندون قسراً ومساقون إلى الجبهات، يتساقطون بالمئات بل الآلاف. نساء يترملن وأخريات يفقدن آباءهن، أو إخوتهن أو أبناءهن. والحياة بحاجة إلى الاستمرار، فكيف تستمر إلا بعمل مضاعف من المرأة. بقهر مضاعف وجهود، فكانت تحل محل الأب أو الزوج أو الأخ، لكي تعيل عائلتها، وتستميت بشتى الوسائل لكي تستمر. وما كادت تتنفس الصعداء، بانتهاء كابوس هذه الحرب حتى، أُدخلت في دوامة حرب أخرى، بدخول صدام إلى الكويت واحتلالها، فكانت الطامة الكبرى على الشعب، وعلى المرأة بالذات فمع فرض الحصار، ووضع العراقيين في سجن كبير، ومرير، لسنوات تراجع على أثره كل مايتعلق بالفكر والثقافة والإبداع، وزادت أعباء المرأة تحت الضغوط الجديدة، فهي فقدت الكثيرين في عائلتها وفقدت المال والحماية والقدرة على الوقوف وعلى التعبير. راحت طموحاتها أدراج الرياح ودفنت مواهبها بل ونسيت في دوامات الحروب معنى وضرورة الفن، بل إنني أعرف أن بعضهن لا يستمعن إلى الغناء بل الندب فحسب، بل البعض يعتبره وكأنه أمر آت من كوكب آخر، وبات المجتمع في غالبيته ينظر إليه كضرب من ضروب الرفاهية والبطر، وهذان أبعد ما يكونان عن المجتمع، وبدأت التيارات الدينية والسلفية تزحف وتسيطر على شرائح واسعة من المجتمع، ومع سقوط النظام السابق واحتلال العراق بدأت الحملات تشتد على ضرورة حجاب النساء فبات مشهد الحجاب يسود الشارع، ونحن نعرف موقف هذه التيارات من الغناء، وخاصة غناء المرأة.

          وهكذا، بعدما أحصى الشاعر عبد الكريم العلاف في كتابه «قيان بغداد في العصر العباسي والعثماني الأخير»، ومن أوائل القرن العشرين حتى أواخر الستينيات منه، ما يقارب مئتي مغنية معروفة (وغيرهن أقل شهرة) نصطدم اليوم بواقع مفجع، إذ ما نسمعه اليوم من أصوات نسوية عراقية قد لا يتجاوز أصابع اليدين، غالبيتهن، بدأن في سبعينيات القرن الماضي وما بعدها بقليل. شاء لبعضهن القدر الانطلاق من المنافي، والبعض الآخر البقاء في الداخل، من دون عمل في الغالب، أو العمل حسب الإمكانات الضئيلة. فيما لم تنتج سنوات التسعينيات وبداية الألفية الثالثة حتى اليوم ما يبشر ببروز أصوات نسائية عراقية، كتلك التي لاتزال ترن في البال والجدان.

قالوا تَحرَّرْتَ مِنْ قَيْدِ المِلاحِ فعِشْ حُراً فَفِي الأَسْرِ ذُلٌ كُنتَ تَأباهُ
فقُلْتُ يا لَيْتَه دامَتْ صَرامَتُه ما كان أَرْفَقه عندي وأَحْناهُ
بُدِّلْتُ منه بقَيْدٍ لَسْتُ أفْلتُه وكيف أفْلتُ قَيْداً صاغَهُ اللهُ
أَسْرَى الصَّبابَةِ أَحْياءٌ وإنْ جَهِدُوا أَمّا المَشِيبُ ففِي الأَمْواتِ أَسْراهُ


حافظ إبراهيم

سحر طه   

 

المصدر:

http://www.alarabimag.com/arabi/Data/2006/8/1/Art_74651.XML


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 7:23  توسط اهوازی 

عباس يوسف عباس البالغ من العمر 6 سنوات في المستشفى بعد انفجار قنبلة عنقودية في 30 من شهر آر / ألسطس

انتقد منسق الشؤون الانسانية في الأمم المتحدة يان ايغلاند، إسرائيل بشدة لاسقاطها مائة ألف من القنابل العنقودية على لبنان، معظمها في الساعات الاثنتين والسبعين الأخيرة للحرب التي استمرت 34 يوما، أي بعد أن كان التوصل إلى اتفاق لوقف القتال حتميا.

ووصف ايغلاند هذه المعلومات التي صدرت عن "مركز تنسيق حركة الألغام" التابع للأمم المتحدة بأنها "مثيرة للصدمة وتدل على وضع غير أخلاقي بتاتا".

والقنابل العنقودية غالبا ما تخلّف قنابل صغيرة لا تنفجر لحظة إسقاطها بل لاحقا عندما يلمسها جسم ما.

إلا أن إسرائيل كرّرت موقفها السابق حيث أصرّت على أن الأسلحة التي تم استخدامها في الحرب على لبنان هي أسلحة مسموح بها في القانون الدولي.

عينات

وكان المركز المتخصص قد فحص عيّنات أُخذت من حوالي 85 في المئة من المناطق التي قُصفت في لبنان.

قنبلة عنقودية
كل يوم سيُشوّه عدد من الأشخاص او يُصابون بجروح أو يُقتلون بهذه الأسلحة. ما كان يجب حدوث ذلك
منسق الشؤون الانسانية في الأمم المتحدة يان ايغلاند

وأكدّ ايغلاند أن نزع هذه القنابل سيستغرق 12 إلى 15 شهرا، ما يعني أن "أشخاصا سيُصابون ويُقتلون كل يوم".

وختم ايغلاند كلامة بالقول: "هذه القنابل سقطت في عدة مساحات كبيرة، الكثير من المنازل والعديد من الأراضي الزراعية. ستبقى هناك لشهور وربما لأعوام. كل يوم سيُشوّه عدد من الأشخاص او يُصابون بجروح أو يُقتلون بهذه الأسلحة. ما كان يجب حدوث ذلك".

يُذكر أن وزارة الخارجية اللبنانية فتحت تحقيقا في وقت سابق من الأسبوع بشأن ما إذا كانت إسرائيل قد أساءت استخدام القنابل العنقودية المصنوعة في الولايات المتحدة، أثناء قصفها للبنان.

فقد قال مسؤول رفيع في الأمم المتحدة للبي بي سي إن التحقيق سيركّز على ما إذا كانت هذه القنابل قد استُخدمت ضد أهداف غير عسكرية.

 

المصدر:

http://news.bbc.co.uk/hi/arabic/middle_east_news/newsid_5300000/5300588.stm


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:57  توسط اهوازی 

 

حسن ‌هاشميان

Thu / 31 08 2006 / 8:53
پنجشنبه ٩ شهريور ١٣٨٥

در سال ١٩٥٢ و به هنگام وقوع كودتای معروف مصر به رهبری « جمال عبدالناصر » ، نجيب محفوظ گفته معروف خود را ايراد كرد كه « .. من – نجيب محفوظ – نويسندگی را كنار می‌گذارم ، زيرا آن تغييری كه مايل بودم از طريق نوشتن در جامعه ايجاد كنم ، اكنون با انقلاب « ژوئيه » حادث شده است». اما هفت سال بعد از اين رويداد مهم ، نجيب محفوظ دلسرد از انقلابيون و شعارهای آنان دست به قلم برد و «بچه‌های محله ما» را آفريد. داستانی كه راه او را به سوی جايزه نوبل در سال ١٩٨٨ باز كرد و يكی از جنجالی‌ترين انديشه‌های جهان اسلام را با شجاعتی كم نظير در فضائی پر از دشمنی با «آزادی انديشه» مطرح نمود و نام خود را بعنوان پرچمدار دفاع از آزادی بيان برجسته ساخت.

داستان «اولاد حارتنا» يا «بچه‌های محله ما» در سال ١٩٥٩ نوشته شد اما دشمنان قديم و جديد و فردای آن همچنان بر آن می‌تازند و نجيب محفوظ خسته از «سوء فهم‌ها» و «سوء تعبيرها» و قرائت‌های يك جانبه آنها اما مقاوم در ابراز انديشه خود ، همواره از آنها می‌خواست انديشه وی را آنطور كه هست ، دريافت كنند. اما خشك مغزان او را تكفير كرده و قتل وی را واجب اعلام نمودند و در سال ١٩٩٤ جوانكی را روانه انجام ترور وی كردند كه نمی‌دانست نجيب محفوظ كيست و چه چيزی نوشته است ، فقط به او گفته بودند كه نويسنده مصری از دين خارج شده و قتل وی شرعا واجب است.

اما اين جوان مصری كه بعدها توسط دولت مصر و به جرم حمله تروريستی مسلحانه اعدام شد ، اگر اندكی به خود زحمت می‌داد و نوشته‌های نجيب محفوظ را مطالعه می‌كرد ، زندگی خود را در آنها می‌يافت. زندگی كه به رأی بيشتر منتقدان ادبی بهتر از هر فيلم سينمائی در كتاب‌های اين نويسنده نامدار مصری تصوير شده است. هنر نجيب محفوظ اين بود كه خصوصيات زندگی مردم عادی را به بهترين شيوه ممكن تصوير می‌كرد و خواننده می‌توانست چهره‌ها ، رفتارها ، اميال ، آرزوها و حتی صدای قهرمانان داستان‌های وی را بشنود.

اما در داستان «بچه‌های محله ما» نجيب محفوظ علاوه بر كاربرد هنر هميشگی خود ، يك انديشه محوری را نيز اضافه می‌كند كه خير و شر را در برابر همديگر قرار می‌دهد ، مبارزه آنها را به تصوير می‌كشد و سرانجام پيروزی را از آن نيك سرشتی قرار می‌دهد كه هرگاه انسان‌ها به ذات نيك خود برگردند ، پيروز و موفق خواهند بود. اما اين انديشه بدون مشكل بر روی صحنه نمی‌آيد زيرا به اعتقاد مخالفين نجيب محفوظ ، او خدا ، دين و رجال آن را در اردوگاه شر قرار داده است كه در نهايت به دست علم و «روشنگری» سلطه آنان بر انسان كم شده و انسان آزادی خود را به دست می‌آورد.

در داستان «بچه‌های محله ما» (در اينجا منظور نجيب محفوظ از محله ما ، كره زمين است) «جبلاوی» قهرمان داستان است. مخالفين وی می‌گويند منظور از جبلاوی در اين داستان همان «الله» است كه اين استعاره از يكی از صفات خداوند تحت عنوان «الجبل الازلیة» به معنای خلقت ابدی گرفته شده است. جبلاوی در داستان نجيب محفوظ در برابر شخصی بنام «عرفه» قرار می‌گيرد و عرفه اشاره‌ای است به معرفت و علم كه می‌تواند در نهايت انديشه «الله» را از مغز مردمان بيرون بكشد زيرا در داستان نجيب محفوظ می‌خوانيم كه عرفه در نهايت جبلاوی را می‌كشد. همچنين می‌خوانيم كه «ادهم» فرزند كوچكتر جبلاوی است كه او را بسيار عزيز می‌دارد. مادر ادهم «ام سمراء» نام دارد و اين فرزند عزيز در يك واقعه‌ای از خانه طرد می‌شود. استدلال معترضان به نجيب محفوظ اين است كه ادهم همان آدم است و ام سمراء رنگ خاك است كه آدم از آن متولد می‌شود و واقعه طرد ادهم از خانه به طرد آدم از بهشت برمی گردد.

شخصيت ديگر داستان «ادريس» است. ادريس فرزند بزرگ جبلاوی است و به شدت از ادهم نفرت دارد و در نهايت به دليل فرق گذاشتن ميان او و برادرش ادهم ، بر عليه جبلاوی پدر خود طغيان می‌كند. از نظر مخالفان ، ادريس همان ابليس است و رابطه انسان و شيطان را بازگو می‌كند كه چگونه در نهايت شيطان در برابر آدم سجده نمی‌كند و در برابر خواست خداوند طغيان می‌كند.

جبلاوی در داستان «بچه‌های محله ما» سه پسر ديگر به نام‌های «جبل» ، «رفاعه» و «قاسم» دارد. از نظر مخالفان جبل همان موسی پيامبر قوم بنی‌اسرائيل است كه نام وی از «جبل الطور» گرفته شده كه قصه آن در قرآن آمده است و چگونه موسی از بالای كوه با خدا سخن می‌گفت. رفاعه نام عيسی بن مريم است و اين نام از آنجا گرفته شده كه در قرآن آمده ؛ مسيح نمرده و نه آسيب ديده است بلكه «رفع الی السماء» يعنی به آسمان رفته است. اما از نظر كسانی كه خون نجيب محفوظ را مباح اعلام كردند ، بيشترين توهين به پيامبر اسلام شده كه نويسنده او را در نقش قاسم وارد داستان می‌كند. قاسم لقب محمد پيامبر اسلام است و نجيب محفوظ در داستان خود او را با داشتن زوجات بسيار توصيف می‌كند كه در محله «موش‌ها» (كثافت خانه) زندگی می‌كند.

در اين ميان يك شخصيت ديگری در داستان مشاهده می‌شود كه نجيب محفوظ با نام صادق از او ياد می‌كند و دوست و همراه قاسم است. صادق اشاره‌ای به ابوبكر صديق نخستين خليفه راشدی است كه از نظر اهل سنت دوست و همراه پيامبر اسلام بوده است.

در پايان داستان و زمانی كه «عرفه» جبلاوی را می‌كشد ، نجيب محفوظ بر يك مسأله مهمی متمركز می‌شود كه چگونه جبل ، رفاعه و قاسم هريك به شكل جداگانه‌ای تلاش می‌كنند كه عرفه را به خود منتسب كنند در حاليكه عرفه نه جبلی و نه رفاعی و نه قاسمی است بلكه به همه به شكل جمعی تعلق دارد.

علاوه بر چنين داستانی كه به شدت تعصب مذهبيون را برانگيخته است ، دو موضعگيری ديگر نجيب محفوظ نخست رد فتوی قتل سلمان رشدی و دوم حمايت از صلح مصر با اسرائيل ، هرگونه شك و ترديد درباره مرتد بودن وی را در ميان متعصبين از بين برد. اما طرفداران آزادی انديشه او را نويسنده شجاعی می‌دانند كه علی رغم وجود انواع فشارها و تهديدهای برخاسته از انتشار داستان «بچه‌های محله ما» ، با حمايت از سلمان رشدی و دفاع از صلح مصر با اسرائيل ، تهديدها و فشارهای جديدی را به جان خود خريد و به استقبال هر نوع خطری رفت تا مشعل آزادی فكر و انديشه را در شب ظلمانی و تار مستبدين مشرق زمين همواره برافروخته نگه دارد
 
مصدر:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/9974/
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:49  توسط اهوازی 

ياسر الأسدي- منظمة حقوق الإنسان الأهوازية

الاعلان العالمي لحقوق الانسان يشكل المظلة الدولية الأساسية  لحماية حقوق الانسان في جميع ارجاء العالم، والذي يؤكد على حق تقرير المصير  الذي أصبح شعبنا العربي الأهوازي يطالب به بإعتباره حقا مشروعا وعادلا لحل قضيته، خاصة وأن وطننا قد ضُم إلى السيادة الإيرانية بمعزل عن إرادة شعبنا الأبي الذي صار اليوم يرفض بقوة وعزم الخضوع للسياسات الإيرانية التي تعمد إلى انتهاك أبسط حقوقه الإنسانية، ونهب ثرواته القومية وإلغاء هويته الوطنية.

نسعى من خلال مجموعة من المقالات إلى تسليط الضوء  على الانتهاكات المتزايدة لحقوق الإنسان  في وطننا الغالي، الاهواز العربية الصامدة، وأهمية قضية حقوق الإنسان  على جميع الأصعدة السياسية والاجتماعية والثقافية.

 إن كلمة حقوق الانسان تعني مجموعة الحقوق التي يستحقها الفرد بصفته إنسانا ويجب أن يتمتع بها منذ ولادته.  فمن حق كل إنسان العيش بعزة وكرامة وحرية دون خوف من التعرض إلى الظلم والقمع والمهانة.

 ولا شك ان انتقاص اي حق من حقوق الانسان يعتبر انتقاصا من انسانية الشخص و يعتبر انتهاكا لحقوقه و كرامته.

ولكن على الرغم من كل ذلك فإن هذه الحقوق ظلت طوال العصور منتهكة من قبل الحكام والأنظمة المستبدة التي تتصرف مع الفرد على اساس القوة والتمييز، دون أن  تحترم أي من حقوق الأنسان الأساسية ومنها الحريات الفردية و الاجتماعية.

 وقد برزت انتهاكات حقوق الإنسان بأبشع صورها في تجارة الرقيق التي تشكل وصمة عار على جبين التاريخ. كانت الاعراف و التقاليد والعلاقات الاجتماعية، وخاصة علاقة الحاكم بالمحكوم في المجتمع هي التي تحدد الحقوق و الواجبات للمواطنيين.

ومع تطور المجتمعات البشرية والعلاقات الاجتماعية التي تسودها،  وبروز الحاجة إلى تدوين الحقوق وحمايتها، ظهرت أهمية احترام الحقوق الفردية وحقوق الإنسان في العالم. 

وهكذا صدر الاعلان الاول لحقوق الانسان و المواطن في عام 1789 عن الجمعية   الوطنية الفرنسية ابان الثورة الفرنسية، والذي اعترف للمرة الأولى بالمساواة بين جميع المواطنين، و بحقوقهم الانسانية و حرياتهم الاساسية. كما اعترف هذا الإعلان بالشعب كمصدر أساسي لشرعية السلطات الثلاث.

وأول محاولة لتدويل قضية حقوق الإنسان قد جاءت عام 1920 حين صدر  ميثاق (عصبة الامم) في جنيف، والذي نص على احكام مختلفة تتعلق بحقوق الانسان و واجبات الدول نحوها.

وجاء ميثاق الامم المتحدة في سنة 1945 ليبلور حقوق الإنسان في تشريع دولي خاص بحقوق الإنسان الذي يمكن اعتباره الاساس الاحدث لنظرية حقوق الانسان في الوقت الراهن حيث انها تضم في موادها الثلاثين المبادئ الأساسية التي اجمعت الدول الاعضاء في منظمة الامم المتحدة على اقرارها و العمل بموجبها في تشريعاتها الداخلية، و في سيا ستها مع شعوبها والشعوب الأخرى في العالم.

اشتملت هذه الشريعة على المبادئ الاساسية لحقوق الانسان في كل مكان و التي اصبحت في الدولة المعاصرة جزا جوهريا من الفلسفة الاجتماعية و المعنوية التي تعتمدها في اساس حياتها كقاعدة لسيادتها و حكمها.

ومن هنا فقد أصبحت قضية الحقوق الفردية والحريات العامة   تتصدر جميع دساتير الدول التي صدرت خلال العقود الماضية. ولكن مع ذلك فإن قضية حقوق الإنسان في ظل العلاقات الدولية التي كانت سائدة إبان الحرب الباردة بين المعسكر الشيوعي والمعسكر الرأسمالي، لم تلق الاهتمام الذي تستحقه من قبل المجمتع الدولي،

 وكانت تستخدم هذه القضية في الكثير من الأحيان كمجرد وسيلة للضغط والتشهير والمساومة. 

ولكن ما أن انتهت الحرب البادرة، حتى تصاعدت أهمية  قضية حقوق الأنسان وحساسيتها على الصعيد الدولي، خاصة بعد أن برز دورها وتأثيرها البالغ على الأمن والسلام في العالم. 

ومن هنا صارت هذه القضية خلال السنوات الأخيرة  تتصدر الاهتمام الدولي على الصعيدين الشعبي والرسمي،وصار  المجتمع الدولي يزداد إصرارا على تدويل هذه القضية ووضعها في حماية القانون الدولي.

ما هي الأهداف الاساسية لانشاء و نشر مبادئ و ثقافة حقوق الانسان في العالم؟

اولا: السعي إلى رفع مستوى الوعي الشعبي بخصوص كل ما تحتويه حقوق الإنسان من حقوق فردية واجتماعية من أجل أن يشعر المواطن بحقوقه المنتهكة أو المغتصبة.

 

ثانيا:  تسييس مبادئ حقوق الانسان في المجتمع بهدف جعل القضية وسيلة للضغط على السلطات الحاكمة.

 

ثالثا:ارغام السلطة على تطبيق الموازين و القوانين الدولية الخاصة بحقوق الإنسان.

 

رابعا:المساهمة في  بناء مجتمع مدني على أسس ديموقراطية، وعدالة اجتماعية.

 

خامسا: السعي لكسب شرعية دولية للقضايا العادلة من خلال الجهود الإعلامية والسياسية الهادفة إلى أيجاد جسور مع المؤسسات الدولية المعنية بحقوق الإنسان وعلى رأسها منظمة الأمم المتحدة.

ولا شك أن هذه الأهداف لن تتحقق إلا من خلال:

 

أولا تاسيس مراكز أو مؤسسات حكومية و غير حكومية تتولى متابعة مهمة نشر الوعي بخصوص حقوق الإنسان وفضح انتهاكاتها في المجتمع.

ثانيا استخدام وسائل الاعلام و التكنولوجيا الحديثة.

ثالثا: ايجاد أجهزة قضائية لمراقبة القرارات المتعلقة بحقوق الانسان.

رابعا: الالتزام بمبدأ الفصل بين السلطات.

خامسا: نشر ودعم مبادئ الديمقراطية في المجتمع. 

ولا يفوتنا القول بإن الاعلان العالمي لحقوق الانسان يشكل المظلة الدولية الأساسية  لحماية حقوق الانسان في جميع ارجاء العالم،

والذي يؤكد على الحقوق الأساسية التالية: الحق في الحياة والحق في الحرية و الامان والحق في التعبير الحر، وحق تقرير المصير الذي يتصدر قائمة هذه الحقوق. وهو الحق الذي أصبح شعبنا العربي العربي يطالب به بإعتباره حقا مشروعا وعادلا لحل قضيته، خاصة وأن وطننا قد ضُم إلى السيادة الإيرانية بمعزل عن إرادة شعبنا الأبي الذي صار اليوم يرفض بقوة وعزم الخضوع للسياسات الإيرانية التي تعمد إلى انتهاك أبسط حقوقه الإنسانية، ونهب ثرواته القومية وإلغاء هويته الوطنية.

وللحديث بقية

ياسر الأاسدي (عضو في منظمة حقوق الإنسان الأهوازية)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:37  توسط اهوازی 

اننا باسم منظمة حقوق الإنسان الاهوازية، نناشد كافة المنظمات المعنية بحقوق الإنسان وخاصة منظمة العفو الدولية ولجنة الخاصة بحقوق الإنسان في الأمم المتحدة، الإسراع  في الضغط على السلطات الإيرانية للتوقف عن ممارساتها البشعة والانتهاكات الصارخة بحق أبناء شعبنا وإلغاء احكام الإعدام والإفراج عن كافة المعتقلين السياسيين الأهوازيين وخاصة النساء والأطفال.

تحرك عاجل:

إلى منظمة العفو الدولية
إلى لجنة الدفاع عن حقوق الإنسان في الأمم المتحدة

الى المنظمة العربية لحقوق الإنسان

الى كافة منظمات حقوق الإنسان الإيرانية
إلى كافة المنظمات المعنية بحقوق الإنسان والتي تهمها القضايا الإنسانية
 

لم يمر يوم وابناء شعبنا العربي الأهوازي يتعرضون الى أبشع الممارسات والانتهاكات من قبل أجهزة الأمنية والعسكرية للنظام الإيراني، حيث أقدم الأسبوع الماضي، عدداً من الجنود في حالة استفزازية لنساء اهوازيات امام سجن كارون في الأهواز مما أثار غضب شباب الأهوازيين التي كانوا متواجدين هناك مما أدى الى اشتباك بين الجنود والشبان والتي أدى هذا الحدث الى قتل ثلاثة وجرح ثلاثة آخرون على الأقل واعتقال العشرات من ابناء شعبنا الأهوازي امام سجن كارون.

كما أقدمت الأجهزة الأمنية للنظام الإيراني باعتقال عددا من النشطاء السياسيين الأهوازيين قبل أسبوعين ومن بينهم فتيات اهوازيات، والعثور على جثة فتاة اهوازية ناشطة سياسية، بالقرب من شط كارون في الأهواز وآثار التعذيب على جسمها حيث الأجهزة الأمنية اتصلت بذويها لتخبرهم عن مكان الجثة في عملية استفزازية وتخويف لأبناء شعبنا واجبارة عن التوقف للمطالبة بحقوقه الشرعية.

كما ان احكام الإعدام التي صدرت بحق 16 من ابناء شعبنا يعتبر غير شرعي وانتهاكاً لكافة القوانين الدولية لحقوق الإنسان، لان المحاكم التي أقدمت بإصدار هذه الاحكام لم تلتزم بأبسط بنود الدستور الإيراني التي يكفل حق المعتقل في تعين محام وحضور أهلة وعلنية المحاكم.

وهذا الأمر أيضا كان عملاً استفزازياً وغير قانوني لعدداً من محامي الدفاع والتي بعثوا برسالة احتجاجية الى الجهات المختصة الإيرانية في المحاكم المعنية.

اننا باسم منظمة حقوق الإنسان الاهوازية، نناشد كافة المنظمات المعنية بحقوق الإنسان وخاصة منظمة العفو الدولية ولجنة الخاصة بحقوق الإنسان في الأمم المتحدة، الإسراع  في الضغط على السلطات الإيرانية للتوقف عن ممارساتها البشعة والانتهاكات الصارخة بحق أبناء شعبنا وإلغاء احكام الإعدام والإفراج عن كافة المعتقلين السياسيين الأهوازيين وخاصة النساء والأطفال.

منظمة حقوق الإنسان الأهوازية

Ahwaz Human Rights Organization

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:35  توسط اهوازی 

مجله: اعتراض خانواده های محکومان به اعدام در اهواز و برگزاری سمینار جنبش جمهوریخواهی ایرانیان و چالش های آن
وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی از تایید حکم اعدام شش تن از متهمان ناامنی های اهواز در دیوانعالی خبر داد. کریم عبدیان از فعالان سازمان حقوق بشر اهواز در مصاحبه با رادیو فردا می گوید: در نامه ای که خانواده های این محکومان نوشته اند می گویند اینها را شکنجه داده اند و در اثر شکنجه از اینها اقرار گرفته اند. این خانواده ها می گویند یک سال به آنها اجازه ندادند که وکیل بگیرند و تنها دو روز پیش از محاکمه به آنها اطلاع دادند که وکیل بگیرند. اتحاد جمهوریخواهان ایران روز شنبه 26 و 27 اوت سمیناری دو روزه در شهر واشنگتن برگزار کرد با عنوان جنبش جمهوریخواهی ایرانیان و چالش های آن. در این سمینار رویا طلوعی، علی افشاری، دکتر مهرداد مشایخی و دکتر اکبر مهدی مسایل مختلفی را مورد بحث قرار دادند. 

مریم احمدی (رادیو فردا): وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی از تایید حکم اعدام شش تن از متهمان ناامنی های اهواز در دیوانعالی خبر داد. وی گفت ده تن دیگر نیز در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شده اند و پرونده برای تایید حکم به دیوانعالی کشور ارجاع شده است. خانواده ها و وکیلان این محکومان در نامه هایی به نقض آشکار حقوق بشر در مورد آنها شکایت کرده اند. کریم عبدیان از فعالان سازمان حقوق بشر اهواز در مصاحبه با رادیو فردا می گوید:

 

کریم عبدیان: در نامه ای که از این خانواده ها رسیده می گویند پس از یک سال نتوانستند با فرزندانشان دیدار کنند و همه متفق القول هستند که اینها را شکنجه داده اند و در اثر شکنجه از اینها اقرار گرفته اند. این خانواده ها می گویند یک سال به آنها اجازه ندادند که وکیل بگیرند و تنها دو روز پیش از محاکمه به آنها اطلاع دادند که وکیل بگیرند و به وکلا تنها چند ساعت وقت دادند پرونده های این ها را که عموما پرونده های قطور و هشتصد صفحه به بالا بودند مطالعه کنند. همه افرادی که در دادگاه صحبت کردند گفتند که کسی بنام ارکان سواری به اینها می گفته که چکار کنند. این شخص که متهم شماره یک پرونده بود امروز آزاد است و بقیه به اعدام محکوم شدند. تمام این جریان زیر سر ارکان سواری و یکی از ماموران رژیم است. وکلا در اعتراض به جریان دادگاه آنرا ترک کردند.

مصدر:

 مرکز مطالعات اهواز

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 4:24  توسط اهوازی 

 

همزمان  با مصاحبه غافلگير كننده سيد حسن نصرالله با تلويزيون لبنان كه طی آن به اشتباه بودن گروگان گرفتن دو سرباز اسرائيل اعتراف كرد، محمد تقی مصباح يزدی در جريان سفر به خوزستان كه معمولا انگيزه های "شكر"ی دارد، درباره جنگ لبنان گفت:

حزب‌الله لبنان گروهی كوچك از اقليتی در كشوری كوچك است كه پاسداری را از پاسداران انقلاب اسلامی و حضرت امام خمينی آموخته است. او كه در مراسم روز پاسدار در اهواز سخنرانی می كرد اضافه كرد: من در گذشته به يكی از شهرهای لبنان سفر كرده بودم و ديدم در اين شهر هيچ اثری از عكس‌های مقامات دولتی لبنان به چشم نمي‌خورد، درعوض همه جا با عكس‌های بزرگ از امام خميني(ره) و مقام معظم رهبری تزئين شده بود.

در حال حاضر رهبر حزب‌الله يكی از محبوب‌ترين مردان جهان است و اين در حالی است كه او افتخار خود را اين مي‌داند كه سرباز آيت‌الله العظمی خامنه‌ای است.

حزب الله كه يك گروهی كوچك با امكانات محدود بود بر چهارمين ارتش دنيا پيروز شد؛ آبروی اسرائيل ريخت و شكست‌ناپذير بودن آن برباد رفت.

 

 

مصدر:

http://www.peiknet.com/1385/07shahrivar/07/page/40mesbah.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:19  توسط اهوازی 

   

 
روز شنبه 5 اوت 2006  کنفرانسی به دعوت انجمن فرهنگی آکادمیسین های آذربایجان و آلمان، در محل پارلمان آلمان در برلين برگزار شد.

برگزار کنندکان این کنفرانس از سازمانهای ملل تحت ستم و غير حاکم در ايران و نيز از سازمانهای مترقی ايرانی و فارس زبان دعوت کرده؛  درخواست کرده بودند که در این نشست با ارائه نظرات و پیشنهادات خود به بحث و گفتگو حول مسا ئل ملی و قومی در ايران بپردازند.

آقای دکتر يزدانی یکی از برگزارکنندگان؛  تم ، هدف و برنامه این کنفرانس را شروع بحثی خلاق در مورد اوضاع و شرايط موجود در ايران ، حل مسئله ملی  و جايگاه آن در آينده ايران؛ اعلام نمودند.  قرار شد رساله های تقديمی شرکت کنندگان در کنفرانس به زبان های آلمانی و ديگر زبانهای اروپائی ترجمه و در اختيار پارلمان قرار گيرد.

 از جمله دعوت شدگانی که در این گردهمائی شرکت کرده بودند؛ میتوان از سازمانهای عضو " کنگره مليتهای ايران فدرال (حزب دمکرات کردستان، حزب همبستگی دمکراتيک الاهواز، کومله، احزاب و سازمانهای بلوچ، ترک وتر کمن –مجموغاً 9 عضو)، سازمان حقوق بشر اهواز، فعالان جامعه  مدنی اهواز و مرکز فرهنگی الاحوازدانمارک نام برد. گروهای اهوازی یاد شده فوق همگی در یک ائتلاف؛ در این کنفرانس حضور یافته در بیاناتشان ازمواضع تقريباً یکسانی دفاع نمودند.

 ائتلاف اهوازی فوق با هماهنگی قبلی سه نفر را بعنوان سخنران به کنفراس جهت قرائت پیام های خود بشرح زیر معرفی نموده بود.

1 - حزب همبستگی دمکرتيک اهواز ، سازمان حقوق بشر اهواز، مرکز مطالعات اهواز و سازمان تربيت و تعليم و حقوق بشر اهواز، پیام مشترکی تقديم کردند که بوسيکه دکتر بنی سعيد عبديان به انگليسی  قرائت شد.

2 - فرستاده فعالان جامعه  مدنی اهواز پیام خودرا به زبان آلمانی قرائت نمود.

3 – و نماینده مرکز فرهنگی الاحوازدانمارک؛ بیانات خودرا به فارسی قرائت نمود.

دیگر شرکت کنندگان عرب  اهوازی خارج از اين اعتلاف نيز در کنفراس حضور داشتند و پیامهائی را در حضور شرکت کنندگان قرائت نمودند؛ از جمله "  جبهه دمکراتیک مردمی خلق عرب ااحواز- توسط محمود احمد" و  "جبهه ملی الاحواز توسط(غنی نبهانی)" و همچنین دو تن دیگر از شرکت کنندگان مستقل عرب اهوازی از آلمان بودند که هرکدام رساله ای به فارسی قرائت کردند.

رساله ها و پیامهای مختلف دیگری توسط سازمانهای ترک؛ بلوچ؛  کرد؛ ترکمن و همچنین يک سازمان فارس در این گردهم آئی خوانده شد.

 آقای بنی سعيد دومين سخنران کنفرانس که بعد ازآقای بولاده ای از حزب مردم بلوچستان، صحبت کردند؛ پس از تشکر از برگزار کنندگان و معرفی خود؛ سخنان خودرا اينچنين ادامه دادند.

" من سعی خواهم  کرد در اين مختصر و با توجه به تم کنفرانس به چند سوإل پاسخ بدهم:

چرا مسئله ملی در ايران لاينحل مانده و کنه اين مسئله در چيست؟ چرا ایران کشوری که دارای همه نوع منابع انسانی و غير انسانی است؛ در مقايسه با کشورهای منطقه از هر نظر، هم از نظر ساختار يک جامعه دمکراتيک و هم به لحاظ سياسی، اجتماعی ، ااقتصادی و فرهنگی؛ عقب مانده تر است و دليل اين عقب ماندگی چيست؟ و آخر الامر-  آيا کشور ايران يک کشور و  جامعه ای همگرا (( Homogenous  و يا يک دولت—ملت (Nation-State ) است آنگونه که بعضی ها القاء ميکننند ؟

 ايشان مطرح کردند که ايران بدلايل تعدد و کثرت قومی و ملی که متشکل از ملل عمده ترک، فارس، کرد، عرب، بلوج ، ترکمن و اقوام و ملل کوچکتر است ،  بهيج وجه دولت—ملت نبوده و اکنون نيز نيست. ايران در حقيقت بعد از هند و روسيه (هردو فدرال) ، از متنوع ترين کشورهای قومی و ملی در خاور ميانه و غرب آسيا است، که خوشبختانه،  هيچکدام اکثريت کمی مطلقی را ندارد،  گرچه حاکميت و تفوق ملت فارس و نيز تسلط فرهنگ و زبان فارسی در 80 سال گذشته بر کسی پوشيده نيست.

 بنابراين يکی از علل عمده عقب ماندگی ايران اينست که بعد از فروپاشی سلسله قاجار در سال 1925 عده ای ، بعضی ها سهواً و بدليل وبه اميد رسیدن به مدرنيته، و ديگرانی عمداً بدلايل شونيستی و تمايلات ناسيوناليستی کور و افراطی و با کمک استعمار بريتانيا ، اين کشور غير همگرا و چند مليتی را بطور تصنعی و با وجود تضاد با شراةط اقليمی و جغرافيائی ، آنرا در جهت سياست تک- مليتی، تک- زبانه و تک- فرهنگی و همشکل ، و يا دولت—ملت،   سوق دادند.  و اين ستم ملی،  زمينه ساز نابرابری های اجتماعی ، سياسی و اقتصادی در 80 سال گذشته شد؛ که همراه با مسئله عدم برابری جنسی، به نطر بنده ،دو مشکل اساسی جامه امروز ايرانند.

متاًسفانه هنوز هم عده ا ی دست از اين تز ور شکسته و اين پروسه ملت سازی (ملت ايران!!) بر نداشته و حتی امروز بر آن مصرند. در اين گيروودار ايدوئو لوژيکِ اولترا ناسيوناليستی ، هم شيوه اداره سنتی کشور را ازبين بردند و نه بجای آن چيزی ارائه کردند(*). پس بطور بسيار مختصر  اين يکی از اشکالات کار و دلايل عقب ماندگی ايران است؛ که روشنفکران و اريستوکراسی آن نميخواهند و يا نمی توانند با مسئله ملی روبرو و آنرا به زير زره بين تحليل قرار دهند.  در حقيقت سناريویِ دولت متمرکز ويک نژاد-يک ملت؛ تضادی است بين فرم سياسی حکومت (دولت-ملت) با بدنه اين کشور (کثیر المله) و کاملاً غير متجانس است و يا بکلامی ديگر، عدم تجانس ظرف و مظروف است.  نتيجه آن به حاکميت رساندن و تحميل يکی از ملل ساکنن ايران بر ديگر ملل ، که عملاً آنرا به يک کشور آپارتايد ملی و مذهبی تبديل کرده است.

  از نظر تاريخی نيز دلايل وجودی ايران ، حد اقل در زمان سلطنت يکصد وسی ساله قاجار و حتی قبل از آن در زمان سلسله های زنديه، افشاريه و صفويه، همان تنوع و تکثر قومی و ملی و  نيز  شرايط  مشخص اقليمی-جغرافيائی هر منطقه بوده است؛ که در تمام اين مدت شکل اداره کشور بصورت کاملاً غير متمرکز بوده و ملل و اقوام مختلف در مناطق خود حاکميت سياسی و ملی خودمختار خودرا داشته؛ رابطه آنها با حکومت مرکزی- بنا به درجه قدرت، قابليت و يا ضعف حکومت مرکزی در طهران (يا در اصفهان در زمان صفويه)-  بصورت خود مختار، نيمه مستقل و يا مستقل، در معارضه و يا در مشارکت باحکومت مرکزی، ميزيسته اند.  بهمين دليل نيز به آنها ممالک محروسه ميگفته اند که در حقيقت؛ دولت مرکزی در قبال حراست از آنها (در صورت قدرت) باج و خراج و ماليات ميگرفته است.

  در دو نوع تقسيمات کشوری موجود در اين مقطع پنج قرن و اندی، ولايات ها مانند ولايت عربستان (خوزستان امروزی)، لرستان، کردستان، آذربايجان، فارس، خراسان و گيلان با استقلال بيشتر و ايالات با استقلال کمتری به حياط خود ادامه ميداده اند.

اين در مقياس کشوری.  در مقياس ملی و قومی  ، ملت عرب در ايران که جمعيت آن شايد به 7 تا 8 ميليون برسد و اکثريت قاطع آن- در حدود 5 ميليون-  در اقليم (منطقه) اهواز ( و يا عربستان قبل از 1936 و يا اسم حکومتی آن خوزستان) ، ساکن ميباشند،  حتی در مقايسه با ديگر ملل تحت ستم در ايران،  بدلايل تبعيض نژادی، زبانی، فرهنگی  و نيز اعمال سياست پاکيزگی قومی وعرب ستيزی حکومت فعلی و حکومت های  پيشين، در بد ترين شرايط سياسی، اقتصادی و اجتماعی بسر ميبرد  و در حاليکه نفت ذخیرهء زمينهای آبا و اجدادی آنها بيش از 90 % بودجه ايرا ن را تامين ميکند، خود ازاين ثمرات این ثروت بی بهره ا ند و هيج در صدی از آنرا به اين ملت و يا حتی به منطقه آنها ، که تحت سلطه وحاکميت فارسها و ايادی آنها است، تخصيص داده نميشود ( برای مثال لايحه تخصيص 1.5 در صد نفت به استان برای چندمين بار در مجلس شورای عدل!!! اسلامی جمهوری اسلامی ايران رد شده است) که خود نشانه دشمنی حکومت مرکزی با مردم عرب در ايران است.

 از طرف ديگر با انقلاب يکی دو دهه گذشته در امور اطلاعاتی و انفورماتيک ، ظهور انترنت، تلويزيون ماهواره ای و ديگر تاًثيرات گلوباليزسيون، رشد بيداری ملی و رشد آگاهی سياسی به امری اجتناب ناپذير و مسلماًً غير قابل برگشت تبدیل شده است. و بنا براين؛ ملت عرب در ايران ساکن در اقليم اهواز (خوزستان)  بدلايل  استراتژيک و وجود نفت در منطقه، لزوماً رل مهمی در آيندهء این کشور بازی خواهد کرد و شرايط خفقان موجود در استان نه به لحاظ عينی و نه به لحاظ تاريخی و ذهنی، عليرغم القاء  و اصرارحکومت،  نميتواند قابل دوام باشد .

حال بايد ديد چه راه حل هائی برای رسيدن اين ملل به يک عدالت اجتماعی با حفظ حاکميت ملی دريک دمکراسی واقعی موجود ميباشد.

 اولاً  و از همه مهمتر بايد شرايطی بوجود آورد و مهيا کرد که ملل ساکن ايران بتوانند در يک محيطی آزاد، امن و با ثبات، خو د اين ملل- و نه دلالان و واسطه های سياسی (که نه ميتوانند و نه حق دارند بدون رجوع به يک همه پرسی آزاد بگويند که خواست يک ملت اينست و يا آنست) ، بلکه خود اين ملل،  برای آينده خود تصميم گرفته و سرنوشت خود را آنچنان که اکثريت قاطع ميخواهد، رقم بزنند و نوع ساختار حکومتی (حکومتی خودمختارو بدون شرکت در اداره حکومت مرکزی،  و يا فدرال و کنفدرال که با  شرکت فعال آنها در اداره حکومت مرکزی، و يا خواستار استقلال کامل در صورت داشتن توان آن و کسب پشتيبانی آراء جهان، بشوند).   اين حق همه ملل در جهان است که خود بر سرنوشت خود حاکم شوند.

درعين حال بازی با اين مفاهيم مهم، طرح فقط شعار حق تعين سرنوشت بدون مضمونی مشخص بر آن، و سوء استفاده از آن برای هدف های سياسی، بدون تشريح مراحل گذار به اين مرحله، طرح صرف آن در شرايط نا مناسب  بدون در نظر گرفتن امکانات وشرايط مادی و معنوی موجود برای تحقق آن، درشرايطی که هیچ کسی در اينجا و هرجای ديگر، به جرئت نميتواند بگويد که دارای نتايج همه پرسی آزادانه ملل تحت ستم است، نسخه پيچيدن به نيابت از ملل تحت ستم است و راه به جائی نميبرد – بگذريم از اينکه با شرايط جديد ژئوپليتيکی جهانی متاًسفانه،  دراين اصل (حق تعين سرنوشت )تغيراتی داده شده و مطلق نيست(رجوع شود به مواقتنامه اخرين ملاقات کشورهای  صنعتی جی-8).

 بقول کسی که در يکی از اين کنفرانسها میگفت، رسيدن به حق تعين سرنوشت از دروازه يک حکومت فدرال آزاد و دمکرات  ميگذرد؛ حکومت فدرالی، که در چارچوب آن همگی ملل به حاکميت ملی خود در مناطق محل سکونت خود رسيده و دارای قانون اساسی خود ميباشند؛ مظافاً نمايندگان اين ملل فعالانه در  مديريت واداره امور دولت مرکزی فدرال و در نوشتتن قانون اساسی آن  نيز شرکت و سهيم خواهند بود. فقط بعد از گذار از اين مرحله و در آنصورت است که بطور شفاف و با مشارکت و نظارت افکار عمومی جهان، هر ملتی بنا به قوانين مصوبه منطقه ای، ملی و جهانی قادر خواهد شد که سرنوشت خود را در هر مسيری که اکثريت بخواهد، خود تعين وآنرا به جهانیان بقبولاند.

امروزه در خارج بايد همه اهتمام را در بوجود آوردن اين شرايط مطلوب و قابل قبول داخلی و جهانی متمرکز کرد. این تلاشها باید از رو در روی قراردادن ملل و اقوام همسايه مبرا گشته؛ دوری از جنگ داخلی و خشونت را سرلوحه خود قرار دهد. بنظر من اين شرايط،همزيستی آزادانه، داوطلبانه  و شرکت مسالمت آميز ملل تحت ستم در اين نوع مجتمع ها ، ممکن و قابل دسترسی است.

 سخنان آقای دکتر عبديان با تاًيد حظار مواجه شده .

در پایان؛ بلا فاصله چندين رسانه همگانی اروپائی از ايشان تقا ضای مصاحبه نمودند از جمله ايشان يک مصاحبه 45 دقيقه ای با آقای مارتن راينر( (Martin Reiner خبرنگار راديوی سراسری آلمان انجام دادند.

 این بود مختصر گزارشی از کنفرانس برلین. حال بايد ديد چرا عده ای در مقابل اين سخنان اينهمه غوغا بر و هياهو برانداختند؟

مسلماً هرکس حق دارد نظرات  موافق و يا مخالف خود را داشته باشد و نیز بنا به اعتقادات خود تحليلی ارائه بدهد، ولی اخلاق؛ قانون و عرف؛ حکم ميکند که کسی حق ندارد حرفهای ديگران را تحريف؛ و يا از جانب آنها گزارش بزعم خود و غیر صحیح تهيه کند.

در عوض و با شگفتی فراوان، در يکی دو هفته بعد از اتمام کنفرانس ، شایعه پراکنیهای دو سه شخص ، ناگهان و بی هیچ مقدمه و زمينه ای،  در دو "جبهه" ؛ اولی "  جبهه دمکراتیک مردمی خلق عرب ااحواز- توسط محمود احمد" و  "جبهه ملی الاحواز توسط(غنی نبهانی)"

 کار و بار خود را کنار گذاشته و حملات  شخصی خودرا به آقای دکتر کريم عبديان يکی از شرکت کنندگان عرب اهوازی آغاز کردند.  بنا گاه چند نامه و بيانيه با  مسمی و بی مسمی بنام  "ابوشريف"  "سخنكوى جبهه دمکراتیک ملت عرب احواز"  و نيز حسن مزرعه از "جبهه دمکراتیک مردمی ...."  متاً سفانه با توسل به شيوه های بسيار ناپسند يده و غير اصولی شروع به خلق مسائل کاملاً من درآوردی و نشر باصطلاح گزارش و حرفهای ديگران بصورت يکسويه کردند.

 اول بايد پرسيد حرفهای دکتر عبديان در کنفرانس به سود و يا به ضرر کيست؟  آيا اين حرفها بسود یا به زیان جنبش ملت اهواز است؟  به سود و يا به ضرر جمهوری اسلامی است؟ اگر به نفع مردم عرب و به ضد جمهوری اسلامی است؛ چرا آقای محمود احمد دبير کل " جبهه.........."  و  يا غنی نبهانی دبير کل "جبهه .." ديگر و " ابو شريف" و حسن مزرعه؛ اينهمه وقت صرف حمله به جمهوری اسلامی نکرده با تحريف حقايق؛ ديگر افراد مبارز و سازمانهای آنهارا نشانه میگیرند؛ تا شاید به زعمشان رقيب را از میدان بدر برند؟ اين تحريفات بر عليه کسی است که به اعتراف دوست و دشمن؛  صدای مظلومیت خلق عرب اهواز را به گوش عالم رسانده است واز مدافعين شاخص و بارز حقوق بشر وحقوق اقليتهای ملی و بخصوص ملت عرب اهواز است.  چرا کار خود را نميکنند و فعاليتهای مختلف را به صورت متمم و مکمل نميبيند؟  وچرا همه را به  به صورت رقيب و رقابت؟ مگر دو حزب کرد کومله و  دمکرات که اختلافات سياسی و ايد ئو لوژيک آنها بر کسی پوشيده نيست و هردو به عنوان نمایندگان مردم کردستان در این نشست حضور داشتند، در خلال کنفرانس و يا بعد از آن دست به اعمالی که اين دوستان  دو"جبههء...." زده اند  متوسل شدند.؟؟؟

 آیا مگر در باره صحبت های اين دوستان دو "جبهه...." آقای عبديان چيزی گفته؛ يا اظهار نظری کردنده اند؟ اين عمل آنها به نفع کيست و چرا این همه مصر هستند که اين حملات را بصورت سيستما تيک، روزمره در سايت خود، و اکنون از طريق تلويزيون گوناز تی وی (GunAz TV) ) دنبال و پيگيری کنند؟. يا بايد  فرض شود اين جنجال, غوغا  و آشوب تراشی و پروواکسيون؛ خود مايه تغذيه اين افراد است؛ و یا حقيقتاً اين دوستان بدون غوغا و هياهو و جنجال بمانند ماهی خارج از آبند؟  چرا بدون هيج دليل و بی هيچ زمينه ای؛ علم مبارزه با حزب همبستگی، سازمان حقوق بشر اهواز؛ فعالان دیگر سازمانهای  معتدل وعقل گرا و خدمتگزاران خلق عرب اهواز را پيشينه خود کرده اند؟  مگر رژيم شوونيستی طهران خواهان تفرقه و جدائی  نيست ؟ آيا  براستی حيف اينهمه اتلاف وقت و انرژی در باز کردن جبهه داخلی نيست؟  آنهم برای خلقی که بدلايل ستم فرهنگی از کمی  روشنفکران فعال رنج میبرد.

 و اما در مورد قطعنامه- از حدود يکماه پيش از کنفرانس قرار شد بر قطعنامه ای که يک پلاتفرم مشترک که شامل  رئوس  سياستهای حد اقلی را در بر گيرد، در صورت امکان توافق شود و در صورت تصويب بعد از کنفرانس امضاء شود. 

نسخه اصلی و اوليه اين قطعنامه بوسيله آقای يزدانی به نمايندگان سازمانها فرستاده شد که ليست آن موجود است. نه نام  آقای محمود احمد ، نه نام آقای "ابو بشير"، نه " ابوشريف" و يا آقای نبهانی در آن ليست بود ( اين ليست موجود ميباشد ) .  نمايندگان حقوق بشر اهواز و حزب همبستگی دمکراتيک بعد از دريافت نسخه اصلی،  2 بند زير را به آن اضافه کرد ه وبرای بحث و تبادل نظر بيشتر به آقای يزدانی فرستادند  - يعنی بندهای :

6ـ ضمن دفاع از مبارزات روزمره ی ملل تحت ستم ملی در ، کردستان، بلوچستان و ترکمنستان ، حمایت و همبستگی خویش را از قیام ملی ملت عرب در اقلیم اهواز(خوزستان) , قیام ملی ملت ترک آذربایجان در آذربایجان جنوبی اعلام می داریم.

 و

 8ـ پدیده نژادپرستانه و بغایت ارتجاعی پاکسازی اتنیکی، تلاش برای جابجائی و تغییر ترکیب ملی، اخراج اجباری ملل غیرفارس از مناطق خود و اسکان فارسها بجای آنها که هم اکنون در اقلیم اهواز(خوزستان)، بلوچستان ، تورکمن صحرا وآذربایجان غربی و دیگر استانهای ساکن ملل تحت ستم در تکوین است و نیز ساختن شهرکهای فارس نشین در مناطق غیر فارس بدین منظور را، بشدّت محکوم میکنیم و آنرا توطئه شومی جهت رویهم قراردادن ملل ساکن ایران میدانیم که مسئولیت عواقب فاجعه بار آن فقط بعهده رژیم حاکم میباشد.

حال آفای محمود احمد و دوستانش بايد از برگزارکنندگان بپرسند که چرا اسم آنها  را از ليست ايميل سازمانهای ملی حذف کرده و پیش نویس قطعنامه بدستشان نرسیده  تا نظرات خود را  در آن بگنجانند؟

اگر غير ازاين بود لابد  آقای محمود احمد، " ابوشريف" و يا آقای نبهانی، انشاء خود را در آن وارد ميکردند . بنابراين  اين دوستان اصلا و ابداً در تهيه ان شرکت نداشتند . ولی در بعد از کنفرانس که قطعنامه مطرح شد ميخواستند بدون مشورت و يا بدون بحث و شور و يا تصويب ديگران، راًساً خود کلمات را خط زده و عوض کنند. که طبعاً با مخالفت سازمانهای عضو کنگره مليتها از جمله حزب همبستگی ، حزب دمکرات و کومله و سازمان دفاع از ملت ترکمن و سازمانهای بلوچ و....مواجه شد و کنگره مليتها بطور بلوکه با تمام اعضاء آن از امضاء قطعنامه بدون بحث وتصويب بند بند آن،  بصورت دمکراتيک،  سرباز زدند و امضاء آنرابه بحث های بعدی در کميسيونی بدين منظور به تعويق انداختند.

 آقای "ابوشريف" با انتشار بيانيه ای به نادرستی می نویسد؛ فقط آقای عبديان از امضاء آن خود داری کردند ( نکته جالب ديگر در اين اين بيانيه  اينکه اين "ابوشريف" با استفاده از نام مستعار بصورت عجيبی در اعلاميه و باصطلاح گزارش خود از کنفرانس اصرار در گزارش علنی ومفصل نام و مشخصات  کامل (وغير لازم) اشخاص ديگری را، حتی آنهائی که مانند ايشان از نام مستعار استفاده کرده و بدلايل امنيتی نميخواستند مشخصات حقيقی شان بر ملا شود را ،دارد!!!؟؟؟)

علی الظاهر مسئله ديگر آن بود که چرا کلمه اقليم (!!!)  جلوی اهواز آمده است؛ و چرا بعد از اقليم اهواز در پرانتز خوزستان آمده !؟.   سازمانهای اهوازی عضو اعتلاف اعتدال و نظر دکتر عبديان آن بود که عرف و الفبای فن ژورناليستی حکم ميکند که نويسنده  هر متنی بايد مطئن شود که مخاطب او بدرستی از نظر زمانی و مکانی بداند که در باره چه چيزی صحبت ميشود-  و مخصوصاً چون قرار بود رساله های کنفرانس به زبانهای خارجی ترجمه و توزيع شوند پس نبايد به آوردن صرف يک اصطلاح اهواز يا احواز،  مخصوصاً اگر جديد و قابل مناقشه باشد، اکتفا شود و حتی الامکان همه اصطلاحاتی که روشنگر مکان باشد، آورده شود. توضيح دکتر عبديان اين بود چون مخاطبین ما جهانیانند؛ با ذکر همه اسمهای منطقه؛ مخاطب ما خواهد فهمید؛ که منظور از اهواز شهر است يا منطقه. و بنابرا ين بايد استان و يا لغت عربی آن  يعنی اقليم آورده شود تا برای هرغير ايرانی روشن باشد که منظور از اقليم اهواز همان استانی است که امروزه در تقسيمات حکومتی  وکشوری به آن خوزستان ميگويند- حال بايد ديد اشکال اين در کجاست که آقايان "اابو بشير" و"ابو شريف" سخنگوی  "جبهه"  و آقايان حسن مزرعه و غنی نبهانی را آنچنان ناراحت کرده است ؟ و اين چه گناه کبيره ای است که  اين حضرات آنرا پيراهن عثمان کرده اند؟ .

  مسئله ديگری که عده ای با هیاهو و صد در صد مغرضانه ، بدلايلی آنرا عليه دکترعبديان وعده ديگری از سازمانهای کنگره مليتها و  شخصـهای معتدل جنبش های هويت طلب ترویج ميدهند ،  مسئله  واژه شويونيسم فارس است؛ که گویا دکتر عبدیان مخالف بکار بردن صرف آن آنست .

مخالفت دکتر عبديان و حزب دمکرات، کومله ، سازمانهای بلوج و ترکمن و تمام بدنه کنگره و ديگر سازمانهای خارج کنگره آن بود که  آنها با پيشنهاد دوستی از يک سازمان ترک را که ميخواست اصطلاح  "بزرکترين علت عقب ماندگی و بزرگترين دشمن ملل غير فارس شونیسم فارس است " را که نه از نظر تاريخی و جامعه شناسی دقيق و نه ازنظر انشائی درست است و نه تعميم آن به يک ملت و دشمن تراشی عاقلانه و علمی است ، مخالفت و بجای آن دليل عمده اين عقب ماندگی و دشمنی ملل غير فارس را " اعمال سياستهای شونيستی فارس بوسيله حکومت مرکزی در تهران"   بجای آن پيشنهاد کرند. که هم صحيح تر و هم غير پرواکتيو ودارای  ظرافت سياسی است که سياستهای شونيستی اعمال شده دولتها و ناسيوناليستهای کور و افراطی را نشانه ميگيرد و نه کليت ملت قارس را، که همگی موافق شونيسم اعمال شده دولت مرکزی نيستند .

 مسئله ديگری که قابل ذکر است اينکه از قبل گفته شده بود که غير از دوربين برگزارگنندگان کنفرانس کسی حق عکس و فيلبرداری ندارد؛ هيچکس و هيچ سازمانی عکاسی و فيامبرداری نميکرد الی  "جبهه " محمود احمد که با اصرار و علي رغم مخالفت به این کار ادامه داد؛ و حتی از کسانی که بشدت با گرفتن عکس و فيلم از خودشان مخالف بودند فيلمبرداری ميکردند  تا جایی که در يک مورد؛ شخصی با فیلم بردار جبههء محمود احمد که از او فیلم میگرفت؛ نزدیک بود برخورد فيزيکی کرده؛ به فيلمبردار حمله کند، معذالک "جبهه" محمود احمد  از همه حظار و سخنگويان و تمامی کنفرانس فيلبرداری کردند که مايه تعجب و برانگيختن شک و ترديد در بعضی ازشرکت کنندگان در کنفرانس شد.

 

.* در اين مورد کتاب و رساله دکترای مصطفی انصاری از دانشگاه شَيکاگو بنام تاريخ  عربستان-خوزستان از.1875-1925..حالب است).

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:9  توسط اهوازی 

 

 

جبهه دمکراتیک ملت عرب احواز و هئیتهای همسو شرکت کننده در پارلمان المان ضمن تقدیر از زحمات دوستان برگذار کننده نشست انتظار دارد براساس توافقات انجام گرفته در نشست به موارد زیر توجه نموده و تعديل انها را به اطلاع عموم برساند.

 

  • جبهه دمکراتیک ملت عرب احواز و هئیتهای احوازی دیگر با گنجاندن اسم خوزستان در قطنامه مخالفت نموده وبه جای ان اسم عربستان در پرانتز مقرر گردید  . جمله مورد تائيید ما بدین صورت بود.الاحواز ( عربستان ) وکلمه خوزستان قبل از امضا قطعنامه خط زده شد. وبجای ان نام عربستان قرار گرفت .

  • کلمه اقلیم درخواست شد كه از جلو كلمة احواز حذف شود تا جمله به اين شكل تصحيح شود: احواز(عربستان) . لازم به ذکر است که تنها نماینده حزب همبستگی احواز اقای کریم عبدیان براسم خوزستان اصرار نموده واز امضای قطعنامه خوداری نمودند بنابراين موردى براى استعمال كلمة خوزستان ديده نميشود.

درنهایت گنجاندن اسم خوزستان در قطعنامه بر خلاف توافقات صورت گرفته در نشست برلین است که امیدواریم دوستان بر گذار کننده با مراجعه به توافقات انجام گرفته این اشکال را برطرف نمايند.

 

با تشکر.

 

 

 ابوشريف   

سخنكوى جبهه دمکراتیک ملت عرب احواز

15/8/2006

www.alahwaz.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:8  توسط اهوازی 

 

 

عفو بين‌الملل: اسراييل در جنگ با حزب‌الله به عمد به اهداف غيرنظامى حمله كرده است. اين امر قسمتى از راهبرد جنگى اسراييل بوده است. در بيش از ۷ هزار حمله‌ى هوايى و ۲۵۰۰ حمله‌ى دريايى حدود ۱۲۰۰ نفر كشته شدند كه يك‌سومشان را كودكان تشكيل مى‌دادند. يك ميليون نفر آواره گشتند. ۱۵۰۰۰ واحد مسكونى ويران شد، دست كم ۲۵ پمپ بنزين، دو بيمارستان، ۹۰۰ فروشگاه و شركت، ۸۰ پل ارتباطى، ۹۰ خيابان و جاده تخريب شد.

Wed / 23 08 2006 / 17:15

دويچه وله: اسراييل مى‌گويد، در جنگ لبنان، غيرنظاميان را به عمد نكشته است. اسراييل حزب‌الله را متهم به پرتاب موشك به مناطق مسكونى اين كشور مى‌كند. اين‌ها اما عفو بين‌الملل را متقاعد نكرده است. عفو بين‌الملل در گزارش و بيلان خود، كشته شدن بيش از ۱۱۰۰ غيرنظامى در لبنان را اتفاقى نمى‌داند و از حملات هدفمند و عمدى اسراييل براى نابود كردن تعداد زيادى از تأسيسات غيرنظامى انتقاد كرده است.

در جنگى كه حدود ۵ هفته بطول انجاميد، بيش از ۱۱۰۰ غيرنظامى در لبنان كشته شدند. يك‌سوم آنان كودك بودند. اسراييل مى‌گويد كه همواره پيش از حمله به مناطق مسكونى، به ساكنان هشدار داده تا منطقه را ترك كنند. اما عفو بين‌الملل معتقد است، آنچه كه در جنگ، تلفات جانبى‌اش مى‌نامند، ابعادى به اين وسعت ندارد.

اتهام عفو بين‌الملل سنگين است، مى‌گويد: اسراييل در جنگ با حزب‌الله به عمد به اهداف غيرنظامى حمله كرده است، مى‌گويد: اين امر قسمتى از راهبرد جنگى اسراييل بوده است. عفو بين‌الملل حمله به زيرساخت‌هاى لبنان را بى‌رويه و بى‌تناسب مى‌داند، حمله‌اى كه به همين دليل ‌مى‌توان آن را جنايتى جنگى نام نهاد.

نماينده‌ى عفو بين‌الملل در امور خاورميانه و شمال آفريقا مى‌گويد: آنچه در اين روزها اتفاق افتاد، جنايتى جنگى بود، علاوه بر حمله به غيرنظاميان و تأسيسات غيرنظامى، شاهد بوديم كه شمار غيرنظاميان و اهداف غيرنظامى بمباران شده ساعت به ساعت افزايش مى‌يابد. به همين دليل بود كه بسرعت به شوراى امنيت متوسل شديم تا به منظور حفاظت از غيرنظاميان اقدامات فورى به عمل ‌آورد.

اما گزارش عفو بين‌الملل، نشانگر آن است كه غيرنظاميان از هيچ حفاظتى برخوردار نشدند. در بيش از ۷ هزار حمله‌ى هوايى و ۲۵۰۰ حمله‌ى دريايى حدود ۱۲۰۰ نفر كشته شدند كه يك‌سومشان را كودكان تشكيل مى‌دادند. يك ميليون نفر آواره گشتند. ۱۵۰۰۰ واحد مسكونى ويران شد، دست كم ۲۵ پمپ بنزين، دو بيمارستان، ۹۰۰ فروشگاه و شركت، ۸۰ پل ارتباطى، ۹۰ خيابان و جاده تخريب شد. به همه‌ى اينها بايد ويرانى چاه‌هاى آب، شبكه‌‌هاى آبرسانى و پمپاژ آب، تأسيسات تصفيه‌ى آب، نيروگاه برق، مراكز تبديل برق فشار قوى، يك فانوس دريايى و بزرگترين كارخانه‌ى توليد فراورده‌هاى لبنى را هم افزود.

عفو بين‌الملل به هدف‌گيرى‌هاى بسيار دقيق اشاره مى‌كند و مى‌گويد، چنين دقتى نشانه‌ى عمدى بودن هدف‌گيرى است و قسمتى از تاكتيك ارتش اسراييل بشمار مى‌آيد. بطور مثال در برخى از موارد تنها به ستو‌ن‌هاى اصلى و نگاه‌دارنده‌ى واحدهاى مسكونى حمله‌ مى‌شد و تخريب اين ستون باعث مى‌شد كه تمام واحدها فروبريزند و اين نشان‌دهنده‌ى آن است كه حمله هدفمند بوده و با هدف ويرانى اين واحدهاى مسكونى صورت گرفته است.

در جنوب لبنان روستايى وجود ندارد كه به سوپر‌ماركت محلى حمله نشده باشد. در برخى از روستاها نيز تنها سوپرماركت‌ها مورد حمله واقع شدند. اين امر در مورد حمله به پمپ‌ بنزين‌ها و فروشگاه‌ها نيز صادق است.

اسراييل مى‌گويد، حزب‌الله از غيرنظاميان و تأسيسات غيرنظامى به عنوان سپرى براى حفظ جان خود استفاده كرده است. اين ادعا را عفو بين‌الملل معتبر نمى‌داند. عفو بين‌الملل به شيوه‌ و طرح حملات و وسعت آنها و شمار غيرنظاميان كشته شده و همچنين ابعاد ويرانى‌ها استناد كرده و اين اظهارات را غير قابل باور مى‌داند.

عفو بين‌الملل همچنين به اظهارات سخنگوى دولت و ارتش اسراييل اشاره مى‌كند و با توسل به آن احتمال مى‌دهد كه حملات اسراييل به تأسيسات غيرنظامى آگاهانه بوده است. گزارشگران با استناد به گزارش ۲۴ ژوئيه‌ى‌ ارتش اسراييل، خبر داده‌اند كه دان هالوز رييس ستاد ارتش اسراييل دستور داد، هر بار كه حيفا با موشك كاتيوشا مورد حمله قرار مى‌گيرد، ۱۰ ساختمان بيروت را ويران كنند.
هالوز در مصاحبه‌ با يك روزنامه تهديد كرد، در صورتيكه لبنان خود را از ”غده‌ى سرطانى حزب‌الله“ جدا نكند، اين كشور ”بهاى بسيار سنگينى“ را خواهد پرداخت. عفو بين‌الملل با تكيه بر همين گزارش‌ها مى‌گويد كه اسراييل بصورتى آشكار سياست مجازات مردم لبنان را پيشه‌ى خود كرد تا مردم اين كشور را وادار به رويارويى با حزب‌الله كند.

عفو بين‌الملل همچنين اعلام كرد كه در اين گزارش تنها به حملات اسراييل پرداخته شده و بررسى عملكرد نظامى حزب‌الله در جايى ديگر انجام خواهد گرفت.


مصدر:

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/9861/

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:16  توسط اهوازی 

‌ستم ملي هسته‌ي مركزي مسأله‌ي ملي و يك كل به‌هم پيوسته‌اي است كه از اجزاي مختلف فرهنگي، زباني، مذهبي و نژادي تشكيل مي‌شود. ستم ملي (قومي) زمينه‌ي نابرابري‌هاي اقتصادي و اجتماعي را فراهم مي‌كند.‌

در ميان‌مدت براي حل معضل قوميت‌ها بايد به‌سوي نوعي فدرالسيم بومي پيش برويم كه اصولاً تا هشتاد سال پيش به‌شكلي سنتي و تاريخي در اين سرزمين وجود داشت.
ايران اگر بتواند يك نظام فدرال را در داخل مستقر سازد، مي‌تواند پيشگام ايجاد نوعي كنفدراليسم با كشورهاي همسايه شود.

 
‌نگاه كلي ‌ ‌
متأسفانه هنوز برخي از جريان‌هاي سياسي، تنوع و تكثر قومي در ايران را تهديدي براي كشورمان به‌شمار مي‌آورند و حتي شمار اندكي از آن‌ها منكر چنين تنوعي هستند. اينان مي‌كوشند با نوعي پيش‌داوري و سرسختي، ذهنيت خود را به‌جاي عينيت بنشانند اما رويدادهاي ساليان اخير در مناطق مختلف كشور نشان داد كه حقيقت تاريخي تنوع قومي در ايران، واقعيت جغرافيايي مبرمي است كه ذهنيت‌هاي متصلب نمي‌توانند تا ابد آن‌را ناديده بگيرند و البته اگر چنين‌كنند، هم خود و هم تمامي كشور را به ‌مخاطره خواهند افكند.‌

‌تاريخ چه مي‌گويد؟
‌پاره‌اي از مورخان براين باورند كه پيش از يورش آرياييان، اقوامي در اين سرزمين زندگي مي‌كردند كه همزيستي مسالمت‌آميز و متحدي داشتند و قلمرو خود را با نوعي نظام فدراتيو اداره مي‌كردند. ‌ ‌

‌احسان يارشاطر در اين‌باره مي‌گويد: "آريايي‌هايي كه از هزاره‌ي دوم پيش از ميلاد به‌تدريج به‌طرف ايران سرازير شدند، خود را با بومياني متمدن‌تر از خود، از جمله ايلاميان، روبه‌رو ديدند كه برخي خط داشتند و نقش‌هاي ظريف آنان بر ظروف سفالين و پيكره‌ها و اشيايي كه در گورها با مُردگان به خاك مي‌سپردند (در سيلك و شوش و تپّه‌حصار و مارليك و جز اين‌ها) حكايت از قرن‌ها سير در طريق تمدن مي‌كرد. اما زماني كه آريايي‌ها به ايران حمله‌ور شدند بوميان ايران‌زمين با گذشت زمان به كهولت رسيده بودند و نيروي دروني آن‌ها رو به كاهش نهاده بود( "فصلنامه‌ي "ايران‌نامه"، سال 12، شماره‌ي 3.) ‌ ‌

‌سال گذشته در چنين روزهايي در انفرادي زندان اهواز فرصتي دستداد تا كتاب "تاريخ بيهقي" را براي چندمين‌بار بخوانم و البته اين‌بار با تصحيح سعيد نفيسي. مصحح درحاشيه‌ي كتاب، مطلب جالبي در‌باره‌ي تنوع و تكثر قومي امپراتوري‌هاي هخامنشي و ساساني نوشته و نظام اداري آن دوران را نوعي فدراليسم قلمداد كرده است. پس از اسلام اين تنوع ادامه يافت و حتي در دوران ملوك‌‌الطوايفي ما شاهد برآمدن ممالك مستقلي هستيم. سيد احمد كسروي از 80 سال فرمانروايي مستقل مشعشعيان در عربستان (خوزستان كنوني) در قرن نهم هجري قمري سخن مي‌گويد. همچنين چنين در اين دوران، فرمانروايي مستقل اتابكان فارس و اتابكان آذربايجان را نيز داريم. ‌ ‌

‌در عصر قاجار، نظام ايران را "نظام ممالك محروسه‌ي ايران" مي‌ناميدند و درواقع امپراتوري قاجاريه از چند مملكت يا ايالت بزرگ نظير مملكت عربستان، مملكت كردستان، مملكت آذربايجان، مملكت گيلان و مملكت خراسان تشكيل مي‌شد. اين ممالك نشان‌گر تنوع قومي ايران در آن دوره‌ي زماني است.‌

در انقلاب مشروطه، علاوه بر فارس‌ها، ترك‌هاي آذربايجان، بختياري‌ها و ارمني‌ها به‌طور مستقيم و عرب‌ها و كردها به‌طور غيرمستقيم مشاركت داشتند. فراموش نكنيم كه شيخ خزعل حاكم آن دوران خوزستان از ارسال كمك‌هاي مالي به مشروطه‌خواهان دريغ نمي‌ورزيد. در اين دوران بود كه اصطلاح "ايران كشور كثير‌المله" وارد ادبيات سياسي ايران شد و اقوام و ملل ايراني توانستند مُهر خود را روي قانون‌اساسي مشروطيت بزنند. ‌ ‌

پس از پيروزي انقلاب بهمن 57، قانون‌اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز در چند اصل، تنوع وتكثر قومي و حداقلي از حقوق قومي را براي اقوام ايراني به‌رسميت شناخت. اين كار بر اثر حضور نمايندگان فرهنگي و سياسي قوميت‌ها در تدوين قانون‌اساسي و با حمايت گروه‌هاي مترقي حاصل شد. در تابستان سال 58 در سميناري كه به ابتكار آقاي حسن حبيبي طراح قانون‌اساسي جمهوري اسلامي ايران در دانشگاه تهران برگزار شد، علاوه بر نگارنده، آقايان دكتر هيأت، صالح نيكبخت، دكترصارم‌الدين صادق وزيري، دكتر لاهيجي و شادروانان پروفسور نطقي و طواق واحدي و ديگر نمايندگان قوميت‌ها شركت داشتند؛ اما متأسفانه آن دست‌آورد حداقلي يعني اصول مربوط به حقوق اقوام و ملل ايراني پس از گذشت 27 سال هنوز اجرا نشده است. ‌ ‌

‌در اين‌جا لازم مي‌دانم به عارضه‌ي تلخ و فاجعه‌آميزي در تاريخ ايران اشاره‌كنم كه مسبب بسياري از پيش‌فرض‌هاي تعصب‌آلود نژادي و نابرابري‌هاي قومي در اين ديار شده و آن به‌قدرت رسيدن خاندان پهلوي است. پروسه‌ي "دولت - ملت" كه مي‌بايست برمبناي حقوق شهروندي و حقوق قومي تشكيل شود، براثر سركوب هر دو نوع حقوق (فردي و گروهي) به پروسه‌اي ناقص و ابتر بدل‌گرديد. در‌واقع ايران عهد ايشان در ظاهر يك دولت ملي و در باطن ادامه‌ي امپراتوري‌هاي گذشته بود.

داريوش آشوري جامعه‌شناس معاصر ايراني در‌اين‌باره مي‌گويد: "امپراتوري يعني يك واحد بزرگ فرمانروايي، در يك پهنه‌ي جغرافيايي پهناور كه در آن يك قوم، با زبان و فرهنگ فرادست، بر چند يا چندين قوميت فرمانرواست و امپراتور و دستگاه حكومتيِ او نماد اين فرمان‌فرمايي‌ست( "فصلنامه‌ي "مدرسه"، پاييز 84.) هم‌او در ادامه مي‌گويد: "واقعيت آن است كه اين سازمايه‌ها، يعني زبان يگانه، فرهنگ يگانه، تاريخ يگانه، نژاد يگانه، به‌ويژه درمورد كشورهايي كه پيشينه‌ي ساختار امپراتوري داشته‌اند، كم‌تر با واقعيت تاريخي مي‌خواند( "همان.) داريوش آشوري مي‌افزايد: "ملت‌هاي مدرن پديده‌ي آمده از دل فرآيند ملت‌سازي در دوران مدرن‌اند، نه پديده‌هاي ازلي تاريخي. هويت يك‌پارچه‌ي جمعي را بيش‌تر در ميان قوميت‌ها بايد جست. قوم‌ها اغلب داراي زبان و مذهب و حافظه‌ي جمعي يگانه و چه‌بسا نژاد يگانه‌اند. اما ملت‌ها به‌معناي مدرن كلمه، تركيبي از قوميت‌ها هستند( "همان.)

‌همبستگي ملي و گفتمان تهديدساز ‌
گفتمان برتري‌طلب رضاخاني كه در اواخر سلطنتش شكلي كاملاً فاشيستي به‌خود‌گرفت شعار "يك ملت، يك نژاد و يك زبان" را وجهه همت خود ساخت و در اين راه، هم از مساعدت نظريه‌پردازان شووينيست نظير محمد‌علي فروغي، احمد كسروي، محمود افشار، سعيد نفيسي، ملك‌الشعراي بهار، پورداوود، ذبيح بهروز، صادق كيا، فره‌وشي و نظاير آنان و هم از انديشه‌هاي عرب‌ستيز و ترك‌ستيز مخالفاني چون هدايت، علوي و زرين‌كوب بهره‌گرفت. اين گفتمان، بيش‌ترين ضربه‌ها را به وحدت، اخوت، همبستگي و همزيستي تاريخي اقوام و ملل ايراني واردساخت. اين گفتمان درواقع نابرابري و بي‌عدالتي نسبت به قوميت‌هاي غيرفارس را توجيه و تئوريزه كرد.
‌ ‌
‌آثار تازيانه‌هاي ستمگرانه‌ي آن گفتمان هنوز هم بر پيكره‌ي هموطنان عرب، كُرد، ترك، بلوچ و تركمن هويداست. بسياري از نخبگان، نويسندگان و انديشمندان كنوني پرورش‌يافته‌ي آن فرهنگ برتري‌خواه هستند. اين فرهنگ دگرستيز و دگرزُدا، در آغاز فقط در ميان نخبگان معمول بود اما ديري نپاييد كه به يك فرهنگ توده‌اي بدل شد و به‌شكل توهين و تحقير و تمسخر قوميت‌هاي غيرفارس تبلور يافت. ‌ ‌

‌ستم ملي هسته‌ي مركزي مسأله‌ي ملي و يك كل به‌هم پيوسته‌اي است كه از اجزاي مختلف فرهنگي، زباني، مذهبي و نژادي تشكيل مي‌شود. ستم ملي (قومي) زمينه‌ي نابرابري‌هاي اقتصادي و اجتماعي را فراهم مي‌كند.‌

‌با تغيير "ممالك محروسه‌ي ايران" به "كشور شاهنشاهي ايران" وارد چرخه‌ي مخوف و خطرناكي شديم كه حتي انقلاب مردمي بهمن 57 نيز نتوانست اين چرخه را بهبود بخشد. آنان نظام متمركز و تك‌مليتي را بر كشور چند‌مليتي و شبه‌فدرال ايران تحميل‌كردند و اين عدم همسازيِ ظرف با مظروف، طي هشتاد سال گذشته گاه‌به‌گاه خود را به‌شكل آشوب، ناآرامي و قيام‌هاي قومي نشان داده است.
‌ ‌
به اعتراف همگان - و از جمله مسؤولان كنوني- كشورما طي ربع قرن گذشته نه‌تنها از آن چرخه‌ي معيوب رها نشده بلكه در زمينه‌ي سانتراليسم وضع بدتر هم شده است. اين به‌معناي تمركز بيش از حد امور اداري، سياسي، فرهنگي و اقتصادي در پايتخت و مناطق مركزي ايران است. اكنون ما با موقعيت خطرناكي به‌نام "مركز-پيرامون" در درون كشور روبه‌رو هستيم. پيرامون را اساساً مناطق ترك‌‌نشين، كرد‌نشين، عرب‌نشين، تركمن‌نشين و بلوچ‌نشين تشكيل مي‌دهند كه سهم اندكي در برنامه‌هاي توسعه‌ي سال‌هاي گذشته داشته‌اند.

اين رويكرد سياسي و اقتصادي تهديد‌كننده‌ي يكپارچگي ملي از حمايت ايدئولوژيك صد ساله‌اي برخوردار است كه همان ايدئولوژي عظمت‌خواهانه و برتري‌طلبانه يكي از قوميت‌هاست. درون‌مايه‌ي اين ايدئولوژي درواقع همان گفتمان نژاد‌گرايي است كه پيش‌تر به آن اشاره‌كردم.‌

‌از ديگر سياست‌هايي كه وحدت ملي را تهديد مي‌كند، سياست‌هاي يكسان‌سازي (آسيميلاسيون يا به‌قول ما عرب‌ها، تفريس) و تغييرات جمعيتي است. براي اين‌منظور محمود افشار نخستين كسي بود كه به رضاشاه پيشنهادكرد درجهت كوچ جمعي معلمان و كارمندان عرب و ترك به ساير مناطق فارس‌نشين اقدام‌كند. وي حتي پا را از اين هم فراتر نهاد و خواستار جدا‌كردن نوزادان اين قوميت‌ها از خانواده‌هايشان و انتقال آنان به خانواده‌هاي فارس شد. ‌ ‌

عدم اجراي اصول مربوط به قوميت‌ها و به‌ويژه اصول 15 و 19 و 48 قانون‌اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز يكي از عوامل تهديد است كه مسؤولان وظيفه دارند با اجراي كامل اين اصول و براي همه‌ي قوميت‌ها به يكسان، از حدت تنش‌هاي قومي بكاهند و راه را براي حل اساسي مسأله آماده سازند. ‌ ‌

اما ظاهراً برخي از پيش‌داوري‌ها و تعصب‌هاي قومي باعث معطل‌ماندن اين اصول شده است. به‌نظر نگارنده، مبرم‌ترين كاري كه دولت در زمينه‌ي فرهنگي مي‌تواند انجام دهد، اجراي اصل 15 قانون‌اساسي از ابتداي سال تحصيلي 86 - 85 است. دولت و وزارت آموزش و پرورش بايد همت‌كنند تا از ابتداي سال تحصيلي، زبان و ادبيات تركي آذربايجاني، كردي، عربي، بلوچي و تركمني در مدارس ابتدايي تدريس شود. اين امر مي‌تواند به كاهش شكاف‌هاي قومي و آشتي ملي كمك‌كند؛ نيز اجازه دهد تا همه‌ي نشريات قوميت‌ها كه طي يكي-دو سال گذشته بسته شده‌اند، دوباره منتشر شوند و به درخواست‌هاي ده‌ها متقاضي نشر مجله و روزنامه به زبان‌هاي محلي و قومي - و از جمله به زبان عربي در خوزستان - پاسخ مثبت دهد؛ همچنين به‌جاي برخورد با نهادهاي مدني و فرهنگي قوميت‌ها به آن‌ها مجال فعاليت دهد. البته در كنار اين مسأله دولت بايد براي تعديل نابرابري‌هاي اقتصادي و كاهش فشارهاي مختلف نيز دست به‌كار شود. براي حصول اين منظور مي‌توان روش‌هاي كوتاه‌مدت و بلند‌مدت را در دستور كار قرار داد.

‌فرصت‌هاي تكثر قومي ‌ ‌
من در اين‌جا به برخي از فرصت‌هاي ناشي از حل مسأله‌ي ملي در ايران نيز اشاره مي‌كنم. با تدريس زبان‌هاي قوميت‌ها به‌شكلي سيستماتيك و علمي در مدارس، پس از چند سال كادرهايي خواهيم داشت كه به زبان‌هاي زنده و مهمي چون عربي، تركي، كُردي، تركمني و بلوچي مسلط خواهندبود. اين كادرها مي‌توانند در همه‌ي عرصه‌هاي سياسي، ديپلماتيك، فرهنگي و ادبي فعاليت كرده و بخشي از نواقص جامعه‌ي ما را جبران‌كنند.‌

ضمناً با اعتراف به حقوق قانوني قوميت‌ها مي‌توانيم حق عضويت يا دست‌كم نظارت در سازمان‌هاي معتبر منطقه‌اي را براي خود قايل شويم؛ در اين حالت كسي نمي‌تواند به آساني مانع حضور ايران در شوراي همكاري كشورهاي خليج فارس، سازمان اتحاديه‌ي عرب يا سازمان كشورهاي ترك‌زبان جهان يا نهادهايي نظير آن‌بشود. ‌ ‌

نيز در عرصه‌ي فرهنگي، نيروها و كادرهاي فرهنگي اين قوميت‌ها مي‌توانند مترجمان زُبده و خوبي براي ترجمه‌ي آثار فرهنگي، هنري و ادبي عربي، تركي، كردي، تركمني و بلوچي يا ترجمه‌ي آثار زبان فارسي به اين زبان‌ها باشند. ‌ ‌

در ميان‌مدت براي حل معضل قوميت‌ها بايد به‌سوي نوعي فدرالسيم بومي پيش برويم كه اصولاً تا هشتاد سال پيش به‌شكلي سنتي و تاريخي در اين سرزمين وجود داشت. ‌ ‌

احقاق حقوق اقوام ايراني در بلندمدت مبناي خوبي براي طرح‌هايي خواهد شد كه مي‌تواند تأمين‌كننده‌ي منافع ملي مردمان ايران باشد. البته در اين‌جا منظور من منافع ملي از نگاه تنگ يك قوميت يا يك طبقه‌ي اجتماعي يا يك جناح سياسي مسلط نيست، بلكه منافع ملي به‌معناي تأمين منافع همه‌ي قوميت‌هاي ايراني و كاهش تدريجي دشمني‌ها و تنش‌هاي تاريخي ميان حكومت‌هاي متعاقب ايران و كشورهاي همسايه است؛ اين امر البته با تحولات جهاني نيز همساز است.

ايران اگر بتواند يك نظام فدرال را در داخل مستقر سازد، مي‌تواند پيشگام ايجاد نوعي كنفدراليسم با كشورهاي همسايه شود.

ايران با كشورهايي هم‌مرز است كه هم‌زبانان، هم‌تباران و هم‌كيشان شش قوميت عمده‌ي ايراني (فارس‌ها، ترك‌ها، كردها، عرب‌ها، تركمن‌ها و بلوچ‌ها) در آن كشورها زندگي مي‌كنند؛ لذا كشور ما مي‌تواند كانون دايره‌اي كنفدرال شود كه عراق و سوريه و جمهوري آذربايجان و تركمنستان و تاجيكستان (و شايد در آينده‌ي دورتر، افغانستان و تركيه و كشورهاي حوزه‌ي خليج فارس) را در برگيرد. اين البته طرحي بلندپروازانه اما عملي است. فراموش نكنيم كه امپراتوري اسلامي طي دوران شكوفايي تمدن خود گواه چنين وضعي بود. در آن هنگام "ياقوت حموي"، "ابن بطوطه"، "سعدي شيرازي" يا "ناصرخسرو" وقتي مي‌خواستند از اين‌سوي جهان اسلام به آن‌سوي آن سفر كنند نياز به گذرنامه نداشتند و اصولاً مرزهاي ميان اين كشورها معناي سياسي و فرهنگي نداشت بلكه صرفاً جغرافيايي بود. ‌ ‌

اكنون اتحاديه‌ي اروپا همان وضعي را دارد كه ما در روزگار زرّين امپراتوري اسلامي داشتيم. آيا رسيدن به آن وضعيت براي ما ممكننيست؟ بي‌گمان اين‌كار شدني است اما مشروط به چند عامل است. مهم‌ترين اين عوامل به‌رسميت‌شناختن دموكراسي و حقوق بشر و حقوق قوميت‌ها و اقليت‌ها و اجراي آن‌ها است. ‌ ‌

البته اروپا براي متحد‌شدن، از اقتصاد آغاز‌كرد و سپس به‌سياست رسيد. در اروپا، اتحاد نه به‌قيمت پايمال‌كردن حقوق قوميت‌ها و اقليت‌ها بلكه با تأمين آن‌در چارچوب هر يك از كشورهاي اروپاي واحد صورت گرفت.

تنوع دروني و تحولات جهاني
عصرما، عصر فروپاشي تدريجي بنياد‌گرايي‌هاي مختلف است. در پايان دهه‌ي هشتاد سده‌ي گذشته جهان شاهد فروپاشي بنياد‌گرايي كمونيستي و در آغاز سده‌ي بيست‌ويك گواه سقوط نظام‌هاي بنياد‌گراي ديني طالبان در افغانستان و ناسيوناليستي بعثيان در عراق بود. به‌عبارت ديگر دوران جهاني‌سازي، دوران گذار از دولت ملي به دولت دموكراتيك است. ‌ ‌

به‌گمان نگارنده، ايدئولوژي ناسيوناليسم تندرو فارس‌گرا كه گاه به‌شكل پان‌آريانيسم و گاه به‌صورت پان‌فارسيسم تجلي مي‌يابد سرنوشتي بهتر از همزاد عرب خود يعني ايدئولوژي بعثيان نخواهدداشت؛ حتي شكل معتدل‌تر آن يعني ناسيوناليسم مصدقي نيز اگر بخواهد بر گفتمان شصت سال پيش خود درباره‌ي تعريف مضيق "هويت ايراني" و ناديده‌انگاشتن وجود و حقوق قوميت‌هاي ايراني پاي‌بفشارد سرنوشتي بهتر از آنان نخواهد داشت.

اين -البته- بدان معنا نيست كه ما شاهد مرگ نهايي گفتمان‌هاي ناسيوناليستي و سوسياليستي باشيم؛ بلكه اين گفتمان‌ها براي ادامه‌ي حيات چاره‌اي جز همسازي با شرايط نوين جهاني ندارند و بايد از بنياد‌گرايي، تك‌محوري، دگرستيزي و ديكتاتوري فاصله بگيرند و واقعيت سرسخت تنوع و تكثر قومي و رعايت دموكراسي و حقوق بشر براي همه‌ي مؤلفه‌هاي قومي و اقليت‌هاي ديني، مذهبي و سياسي جامعه‌ي ايران را بپذيرند. ‌ ‌

لذا شرط عقل نه ايستادن در برابر تحولات جهاني بلكه همسازي با آن‌ها است.
عصر ما، در يكي از وجوه خود به‌معناي تضعيف سازوكارهاي دولت‌هاي ملي نيز هست. از ديگر ويژگي‌هاي اين دوران بروز عامل دخالت آشكار خارجي در امور كشورهاي ديگر است كه به اشكال گوناگون نمود مي‌يابد. بي‌گمان اين عامل در تاريخ معاصر ما ايرانيان بي‌سابقه نيست. آثار ويران‌گر اين امر را به‌عينه در افغانستان و عراق ديديم. البته در ايران با تفاهم و گفت‌وگو ميان همه‌ي مؤلفه‌هاي سياسي و قومي جامعه و احترام به ديدگاه‌هاي مختلف آن‌ها و دوري از هرگونه خشونت و با بهره‌گيري از ابزارهاي مدني و مسالمت‌آميز مي‌توان از دخالت بيگانگان در امور داخلي كشور جلوگيري‌كرد و تنوع قومي را به فرصتي براي توسعه و پيشرفت تبديل نمود.

‌تأكيد بر هويت‌هاي قومي و حقوق اقليت‌هاي قومي و ديني در جهان و دفاع سازمان‌ها و قوانين بين‌المللي از آن‌ها از ديگر وجوه دوران ماست.‌

‌اگر از فرآيند حل نسبي مسأله‌ي ملي (قوميت‌ها) در اروپاي باختري كه از قرن بيست‌ويكم تاكنون ادامه دارد بگذريم، به اروپاي خاوري مي‌رسيم كه در اواخر سده‌ي گذشته شاهد شدت‌يابي مسأله‌ي ملي در شوروي و يوگسلاوي سابق بود. واپسين حلقه‌ي اين زنجيره، استقلال مونته‌نگرو از يوگسلاوي سابق است. ‌

جهان اسلام نيز از اين تحولات دوران‌ساز دور نمانده است. به‌رسميتشناختن زبان آمازيغي (زبان بربرها) در مغرب و الجزاير و حل مشكل بيست ساله‌ي شورش زنگيان جنوب سودان و نيز حل معضل كُردها در عراق و برقراري نظام فدراليسم در اين دو كشور و رسمي‌شدن زبان‌هاي تاجيكي و ازبكي و بلوچي و نورستاني و مذاهب شيعه و اسماعيليه (دركنار زبان پشتو و مذهب سني) در افغانستان همگي گوياي تحولاتي است كه جهان اسلام در دوران جهاني‌سازي به‌خود ديده است.
‌ ‌
در اين‌جا بايد ياد‌آور شوم كه در نقاط عطف تاريخي، برخي از ابزارهاي مادي نقش مهمي ايفا كرده‌اند. در جنبش مشروطيت، ابزار مادي "تلگراف" زمينه‌ساز انقلاب مردم ايران بود و در انقلاب بهمن 57 "نوار كاست" اين نقش را به‌عهده داشت. اكنون - اما- ابزارهاي مادي در تحولات مربوط به دموكراسي‌خواهي، حقوق‌بشر، جنبش قوميت‌ها و اقليت‌ها نقش بازيمي‌كند. از مهم‌ترين اين ابزار‌ها كه مشخصه‌ي دوران جهاني‌‌سازي است مي‌توان به ماهواره، اينترنت و موبايل (و به‌ويژه s.m.s) اشاره‌كرد. ‌ ‌

به‌گمان نگارنده شرايط نوين جهاني بيش از پيش از ميزان تأثير ناسيوناليسم سنتي (بعثي، آتاتوركي، رضاخاني، ناصري، مصدقي و...) كاسته و بر تأثير هويت‌خواهي اقليت‌هاي قومي و مذهبي افزوده است. ‌

آن‌چه در اين‌جا درباره‌ي جهاني‌سازي گفته شد، به‌معناي تسليم در برابر همه‌ي وجوه اين فرآيند نيست. تعامل با پديده‌ي جهاني‌سازي مي‌تواند تعاملي ديالكتيكي باشد؛ يعني مي‌توان وجوه مثبت آن‌را كه در دموكراسي و حقوق‌بشر و حقوق اقوام و ملل تجلي مي‌يابد پذيرفت و از وجوه منفي آن انتقادكرد.

‌اصولاً كوشش براي پايان‌بخشيدن به ستم ملي (قومي) و ايجاد برابري قومي در همه‌ي زمينه‌هاي فرهنگي، زباني، مذهبي، سياسي و اقتصادي، پادزهري براي همه‌ي تهديدها، و فرصتي براي پيشرفت و توسعه‌ي همه‌جانبه‌ي كشور ماست. ‌ ‌
كشور سوييس نمونه‌ي خوبي براي اتحاد داوطلبانه‌ي مليت‌هاي گوناگون به‌شمار مي‌رود. درواقع نه آلماني‌ها، نه فرانسوي‌ها و نه ايتاليايي به‌رغم وجود كشورهاي پيشرفته و قدرتمند همزبان و همسايه خواستار جدايي از سوييس نيستند. راز اين اتحاد قدرتمند را بايد در اعطاي حقوق كامل شهروندي و قومي به مردمان اين كشور جست‌وجوكرد و نه در چيز ديگر. ‌ ‌

در پايان بايد بگويم كه ايران، گلستان گسترده‌اي از گل‌هاي رنگارنگ است و زيبايي آن در همين تنوع نهفته است. لذا هيچ باغباني حق ندارد فقط از يك‌نوع گل مراقبت‌كرده و ديگر گل‌ها را از آب و حيات گل‌هاي اين سرزمين محروم سازد. بي‌گمان، نتيجه‌ي تيمار فوق‌العاده‌ي يك گل و بي‌اعتنايي به در ديگر، گُلزاري يك‌دست و ملال‌آور خواهد بود. بكوشيم از پژمردگي اين گل‌ها جلوگيري‌كنيم و تنوع و رنگارنگي تاريخي اين گلستان را حفظ‌كنيم؛ اين به‌سود همه‌ي ماست.


‌*‌ پژوهشگر مسايل قومي
http://www.nashrieh-nameh.com/article.php?articleID=874


مرکز مطالعات اهواز
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:38  توسط اهوازی 

 

 

   
ثلاثة من المعتقلين
 الاهواز يين لا يزالون رهن الاعتقال في سورية بينما ألرابع رحل الى ايران
وحول هذا الموضوع و ملابسته تلقت منظمة حقوق الإنسان الاهوازية وكذلك المكتب الأعلى لشئون اللاجئين في هيئة الأمم المتحدة خلال الأيام القلية الماضية معلومات متناقضة وغير واضحة حيث أفادت منظمة حقوق الإنسان الاهوازية اليوم 16 من اغسطس – أب وذلك بعد مباحثاتها مع ممثلين عن اللجنة العليا لشئون الا للاجئين في هيئة الأمم المتحدة  ( Headquaretrs-United Nations High Commissioner for Refugees- UNHCR في جنيف وكذلك مع مكتب هذه المنظمة في دمشق، يبدو ان الحكومة السورية بالظاهر قد تراجعت عن مواقفها السابقة وقالت انها سلمت احد الاربعة المعتقلين لديها من اللاجئين العرب الاهواز يين وهو السيد فالح منصوري الى النظام الايراني بينما المعتقلين الثلاث الآخرين وهم أساده جمال العبيداوي، عبد الرسول مزرعة ( التميمي ) وطاهر مزرعة ليزالون رهن الاعتقال في دمشق من وزارة الخارجية السوري

 وكانت منظمة حقوق الإنسان قد بدأت وخلال الأسبوعين الماضين تحركا مكثفا و واسعا من اجل معرفة مصير المعتقلين الاهواز يين لدى سورية ولعل من بينها اللقاءات المباشرة مع المستشارين الحقوقيين للجنة العليا لشؤون اللاجئين لهيئة الأمم المتحدة في جنيف   وقد طرحت على هيئة الأمم وعلى الحكومة السورية إمكانية الالتقاء وزيارة السجناء، وقد وافقت الحكومة السورية ضمنيا على هذا الطلب، حيث من المقرر ان تستقبل وفدا بهذا الخصوص خلال ال ايام القادمة.

 

ان منظمة حقوق الإنسان الاهوازي في الوقت الذي تؤكد على إطلاق سراح السادة جمال عبيداوي، عبد الرسول مزرعة  وطاهر مزرعة دون قيد او شرط طلبت من وزارة الخارجية الهولندية ان تواصل العمل وعبر سفيرها في طهران مواصلة  العمل من اجل معرفة مصير السيد فالح المنصوري، كونه كان لاجئ سياسي في هولندا الا انه يعد من إتباع هذه البلاد ومن ناحية القوانين الدولية وقوانين الدولة الهولندية  فانها مسئولة عن سلامته وعليها ان تطلب من حكومة الجمهورية الاسلامية عودته الى هولندا بأسرع وقت ممكن.

 

 هذا ومن الجدير بالذكر ان منظمة حقوق الإنسان الاهوازية قد بعثت خلال هذه الأسبوع 14 أب بمذكرة عاجلة موقعة من قبل السيد الدكتور كريم بني سعيد العضو التنفيذي في المنظمة وعلى ضوء المعلومات المتوفر و الواصلة من وزارة الخارجية السورية و المفوضية العليا لشؤون اللاجئين في سورية  والتي تؤكد على ترحيل احد المواطنين الاهواز يين و لربما 4 أشخاص و طالبت بتسوية أوضاع ما يقارب أل 50 من اللاجئين السياسين لدى مفوضية هيئة الأمم المتحدة في سورية  وعممت هذه المذكرة على الغالبية العظمى من بلدان العالم، وقد نشر ملخصا لهذه المذكرة في نفس اليوم في اغلب الصحف الهامة الصادرة في الولايات المتحدة الأمريكية وارويا.  

 

وفيما يلي ملخص لها:

 

 السيد آنتونيو گو ترز، رئيس منظمة اللاجئين في هيئة الأمم المتحدة    UNHCR

 

94 rue de Montbrillant

 

1202 Geneva

 

Switzerland

 

صورة منه الى قادة ورؤساء العالم ووسائل الاعلام الدولية.

 

السيد الرئيس

 

يوم الأحد 10 أغسطس – أب،  2006 أعلنت منظمة حقوق الإنسان السورية ان وزارة الخارجية السورية قد أبلغت المفوضية العليا لشؤون اللاجئين في دمشق انها سلمت 4 من اللاجئين العرب الاهواز يين الى ايران وان اسماء هم على النحو التالي:

 

1. فالح عبد الله المنصوری 60 عاما – لاجئي سياسي مقيم في هولندا و يحمل الجنسية الهولندية

 

2. رسول علی مزرعة، 50 سنة، لاجئي سياسي   لدى المفوضية العليا لشؤون اللاجئين ومقبول من دولة ثالثة

 

3. طاهر علی مزرعة 42 سنة، لاجئي سياسی لدى المفوضية العليا و مقبول من قبل دولة ثالثة

 

4. جمال عبيداوی 32 سنة، لاجئ سياسی لدى المفوضية العليا لشؤون اللاجئين،  طالب علوم سياسیة   جامعة دمشق.

 

 ان الحكومة السورية باعتقالها وتسليمها اللاجئين السياسين الاهواز يين الى حليفتها ايران تكون قد داست بإقدامها على جميع الأعراف والقوانين الدولية من بينها مقررات جنيف الدولية، واستنادا الى تقرير منظمة العفو الدولية ان أرواح وسلامة هؤلاء المرحلين معرضة للخطر.

 

 وفي العاشر من مارس من هذا العام أقدمت سوريا على تسليم الناش الثقافي، وفي مجالات الحقوق السياسية و حقوق الإنسان السيد سعيد صاكي الى ايران مما يعتبر ذلك خرقا لكلفة القوانين والأعراف الدولية.

 

وقد ذكرت المذكرة وجود ما يقارب ال 50 لاجئا من ابناء الشعب العربي الاهوازي في سورية وهم اليوم يعيشون هم و عائلاتهم في الخوف والرعب المستمر مخافة من تسليمهم الى ايران كما أشارت المذكرة الى قرار الديوان الأعلى للقضاء الايراني بالمصادقة على إعدام 16 مواطن عربي من اصل 32 معتقلين لدى السلطات الايرانية حيث من المتوقع تنفيذ هذا الحكم في أي لحظة.

 

وبعد ان أشارت المذكرة الى انتفاضة الشعب العربي الاهوازي في أل 15 من نيسان من العام الماضي (2005) و قالت ان عدد معتقلي هذه الانتفاضة حتى الان وصل الى 25 الف معتقل، وفي الختام طلبت المذكرة من السيد آنتونيو گو ترز، رئيس منظمة اللاجئين في هيئة الأمم المتحدة    UNHURT العمل على ما يلي.

 

1-  الطلب من كل الدولتين السورية والإيرانية العمل على احترام حقوق الإنسان والعمل على بذل كافة مساعيه عاجلا من اجل عودة الاهواز يين المرحلين الى محل لجوئهم.

 

2-       العمل على إطلاق سراح اللاجئين الاهواز يين الاربعة المعتقلين  في سورية فورا.

 

3-    قبول وتنفيذ طلب اللاجئين السياسين العرب الاهواز يين لدى مفوضية شؤون اللاجئين في سوريا   الرامي الى نقلهم الى بلدان اخرى بأسرع ما يمكن . 

 

مع فائق الشكر والتقدير

 

17 أب 2006

 

 مركز دراسات الاهواز قسم الترجمة

 

  للإطلاع الكامل على نص المذكرة في الإنجليزية  راح الرابط التالي 

 

http://www.ahwazstudies.org/main/index.php?option=com_content&task=view&id=899&Itemid=47&lang=EN

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:58  توسط اهوازی